X
تبلیغات
تیک تاک عاشقی ما




تیک تاک عاشقی ما

می خوام لحظه هامو ثبت کنم.شاید یه روزی یه جایی دلم برای مرور روزهای نیلوفریم تنگ ش

امسال همه چی برای من به عدد 24 میرسه!!! یه عدد معجزه اسا و البته بزرگ!! همین چند روز پیش درست 5 شنبه همه چی برای من و محمد به عدد 24 رسید...یه روز ابدی و تکرار نشدنی که برای همیشه در تاریخ ذهن من و محمد سیو میشه یه روزی مثل 28 فروردین....

5 شمبه دومین سالگرد با هم بودن من و محمد بود ولی طبق برنامه ها و شیفت و کارامون تصمیم گرفتیم 27 بریم بیرون...من صبی با اندکی تاخیر رفتم سر بخش...این واحدی الان میرم داماد محمد اینا استادمونه...از  روز اول یه جوری رابطمون با هم خیلی خوب شد و برگشته بهخم میگه عسل فوق العاده خوش زبون و خوشگلی....سر کلاس که میریم و بعضی جاها که باید متینگ بشینیم صندلی من کنار رحیمه و من همه ی تایمی که بیمارستان هستن نگران اینم که نکنه حواسم نباشه و بهش بگم رحیم!!! کنار هم میشینیم با هم حرف میزنیم و گاهی بیش از یک ساعت برام درد و دل میکنه و از خصوصی ترین رازای میگه که محمد حتی روحشم خبر نداره...گاهی بهم نزدیک مشه و عکس دخترشو بهم نشون میده همون دختری که من خوب میشناسمش و من ناقلا میشم و میگم استاد اسمشون چی بود!!! اون روز من کلی به خودم رسیده بودم و ته دلم هی ساعت و ثانیه ها رو میشمردم که تایم رفتن بشه...درست 10 مین قبل از این که برم یادم افتاد نوبت دندون پرشکی دارم... سریع مانتو تنگ و کوتامو پوشیدم و با اون کفشای پاشنه بلند رفتم مطب و ویزیت شدم...با محمد هماهنگ کردم واسه ساعت 12 که بره یه میدون دیگه و منم سوار تاکسی شدم که بهش برسم...نزدیک اونجا که شدم بوی ادکلن محمد تو فضا بود با یه عالمه دلتگی با یه عالمه حس شیرین درست هم مزه ی شکلاتایی که هیچ وقت از خوردنشون سیر نشدم...مثل همیشه در ماشین و باز کردم و سلام و صورت خندادن محمد البته با یه نفاوت بزرگ که عینکی که براش خریده بودم و زده بود رو چشم و قیافش خیلی ناز شده بود....تو ماشین با هم حرف زدیم و کلی دلتنگی برای یک ماه و اندی که هم و ندیده بودیم بینمون بود...بدون هیچ حرفی رفتیم سمت مقصد همیشگی ...تو ماشین خودمو لوس کردم و از محمد خواستم برام بستنی بخره و اونم قول داد تو مسیر برگشت بخره!!! با هم حرف می زدیم و میخندیدم و از طبیعت لذت میبریدم...برگشتم نگامو انداختم تو صورت محمد و میگم امشب بهم مسیج میزنی خانم فلانی یه کار مهم پیش اومده میتونم فردا باتون تماس بگیرم ....بهش میگم اون قدر خنگ بودی که خودت و معرفی نکردی؟؟!!! بعد به خنگ بودن خودم می خندم که اصلا نفهمیذم عاشق شده و فکر می کردم که به خاطر کمیتس...بغازومو فشار میده و میگه کوفت و صدای خندس که تو فضا پخش میشه!!! میرسیم به رستوران همیشگی سفارشات و میدیم و کریم سر میز همیشگی ...صاحب اونجا هم فک می کنه من و محمد ازدواج کردیم و خلاصه خنگ شده!!! همین که نشستیم شیطونی های محمد شرو شد..تا من چیزی میگفتم دماغمو میگرفت و اونقدر فشار میداد که میگفتم الانه که بمیرم و بعد ول میکرد ...محکم میزد رو پام و من اخ بلند میگفتم از لجش میزم رو دستش!!! عین دو تا بچه فقط تو سر هم میزدیم!!! تا نهار اومد...من کادوهای محمد و بهش دادم...یه لیوان فوق العاده ناز براش خریده بودم که تو بیمارستان جلو چشمش باشه .و باش چایی بخوره با لباس ز** ی***ر البته به در خواست خودش بود...نهار که اماده شد محمد میگفت امروز رزیم تعطیل!!! منم هی میخوردم و محمد میگفت نمی خوری ها!!! چقدر لذت داشت وقتی محمد اولین لقمه رو واسم رفت و گذاشت دهنم خیلی زیر دندونم مزه میداد...بعد سر نهار کلی خندیم و خوش گذروندیم...بعد نهارم چای سفارش دادیم ...محمد داشت تعریف می کرد نه بابا خانم خونه ای و بلدی چای بریزی و منم مغرور شدم تو همین حین چیزی نمونده بود در قوری و بشکنم که بهم میگه زود باش تعریفی رو کعه ازت کردم و پس بده!! غش کردیم از خنده...مسیر برگشت از بس سیر بودیم قید بستنی و زدیم ..نوبت کادوهای من بود...محمد یه شال خیلی خوشگل نارنجی با یه شلوارک قهوه ای سوخته واسم خردیه بود خیلی ناز بودن...داخل جعبه کادویی هم کلی پول گذاشته بود و روشون و به سبک خودش دیزاین کرده بود ودومین سالگرد و تبریک گفته بود...خیلی شال بهم میومد...منم کلی تشرک کردم و کلی با هم حرف زدیم از زندگیمون گفتیم!!از روزهای اینده و برنامه هایی که باید اکی بشه!!! ساعتای 4 بود که محمد من و رسوند در خونه و یه روز عالی بود ....خیلی خوش گذشت ..به همین سادگی من و محمد دو ساله که با همیم!!!

ساعت 4 که اومدم خونه یه چرت زدم و بعدش رفتم یه گراف از دندونم گرفتم و یه شال خیلی شیک خردیم...بعدشم بابایی گفته بود برم طلا فروشی دایم و یه چیزی واسه مامان انتخاب کنم منم یه دستبند خیلی ناز براش خریدم....بعدشم رفتم یه بلوز خوشگل از طرف خودم خریدم و تا اومدم خونه 7.30 بود ....منم سریع اماده شدم که واسه 9 شب مراسم شام دعوت بودیم رستوران...مامان با اندکی تاخیر از دانشگاه اومد تا اون اماده شد ما ساعتای 9 حرکت کردیم...شامشون و اصلن دوس نداشتم و فقط چند تیکه مرغ خوردم!!!

روز سه شنبه عصری بعد کلی خستگی بیمارستان با زهرا و نادی رفتم خیابون گردی....بعد رفتیم کافی شاپ دنج ...اونجا من هرچی من و زیر و رو می کردم هیچی نبود که کالریش کم باشه ....اومده سفارش بگیره بچه ها سفارش دادن بعد نادی به اقاهه میگه دوستم یه کم خله بعد سفارش میده!!! اخر سرم من مجبور شدم کیک شکلاتی با چای بخورم ....اونجا خیلی با هم حرف زدیم و خندیدم ...مخصوصا که چندتا از بچه های دندون پزشکی اومده بودن اونجا و بازی میکردن ما این طرف رو ویبره می خندیدم...روز خیلی خوبی بود!!!

این هفته همه چی عالی بود رزیم و تفریح...درس به کل تعطیل بود ولی تصمیم جدی گرفتم که از امروز بکوب بخونم....

پ ن:

روز مادر و به همه ی مادرای عزیز مخصوصا مامانای خودم تبریک میگم

پ ن:

هستم ولی یه کم کمرنگ تر...شاید هر 5 شنبه پست بذرام....البته تا یه مدتی و بعد اون همون عسل همیشگی هستم!!!

پ ن:

خدا جونم عاشقتم و ازت سپاسگذارم!!!!

تاريخ شنبه سی ام فروردین 1393سـاعت 17:26 نويسنده asal| |

دیشب زهرا کوچولو یه کیک خامه ای با روکش شکلاتی خیلی گنده با برف شادی و ....خریده و اومده خونه ما میگه بران تولد بگیرین امشب تولدمه...حالا من یه لحظه هنگ کردم که یعنی امشب 25 مرداده؟؟؟!! بعد خالم زنگ زد و گفت دخترش دیونه شده و امشب هوس تولد کرده .ما هم براش خریدیم....منم درس و کنسل کردم دیگه رفتم پایین بساط تولد و عکس و رقص و به راه انداختیم...حالا من هرکاری کردم وسوسه نشم و از این کیک نخورم نشد که نشد!!!

امروز صبم خیلی شیک صبونه یه اسلایس کیک خوردم و همچینی عذاب وجدان نشسته رو صورتم که نگو....امشب که مریم اومد خونمون منم از فرصت سوءاستفاده کردم و اهنگ پلی شد و یه یه ساعتی با هم رقصیدیم و یه کم از اون عذاب وجدانه کم شده...البته فقط یه کم!!!

این دختر خاله کوچولو من یه وروجکه واس خودش کلاس اوله ابتدایه خیلی راحت دهن من و سرویس میکنم و من و مجبور میکنه از وازه ی غلط کردم استفاده کنم...امروز که حسابی من و خسته کرد و از کار و زندگیم انداختم...واسه محمد مسیج زدم ببین خسته شدم از دست این بچه تا تخصص نگیریم برنگردی بهم بگی بچه میخوام ها!!! مسیج داده بچه هامووووووون مودبن...هیچی دیگه این و فقط کم داشتیم که جم ببنده!!!

عصری موهای لخت و بلوند زهرا رو میبافتم....بافت اون که تموم شد تو تیکه بزرگ از موهامو بافتم...بافت با موهای مشکی به نظرم خیلی شیکه! چقدر تنوع دادن به خودمون راحته و سخت میگیریم

پ ن:

محمد زنگ زده بود و سر رژیم حسابی بهم پریدیم میگه حق نداری بیشتر از 1 کیلو تو یک ماه کم کنی ولی من تو این یک هفته اگه این کیکا کار خودشون و نکنن 2 کیلو کم کردم....سر علمی حرف زدن و رفرنس به رخ هم کشیدن کلی با هم چک و چونه زدیم..هردو تو یه دانشگاه بودیم و واحد تغذیه پاس کردیم بعد سر هفته با هم مشکل داریم خب کم کردن تا 4 کیلو تو یک ماه کاملا استاندار و علمیه!!!

پ ن:

امشب مراسم اخر شب حرفیدن و داریم با کلی بحث در مورد اینده!!! 

تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393سـاعت 0:5 نويسنده asal| |

این روزا که دل خوش بودم به این که تا 24 خبری از شیفت نیست ....هر روز صب بیدار میشدم ورزش میکردم و بعدش درس می خوندم تا 10-11 شب که خسته می گرفتم میخوابیدم....ولی دیروز خیلی شیک دوستم زنگ زد و گفت مدیر گروه موافقت نکرده و امشب باید بریم شیفت...قیافه اون لحظه من عین جن بود!! برنامه هام کلا بهم ریخت منم رفتم یه دوش گرفتم بعدشم نصف نیمه درس خوندم ....عصرشم خواب تشریف داشتم بعدشم مقنعه مشکیمو اتو زدم و واسه ساعت 6.30 با بچه ها قرار داشتم....

دیروز ساعتا 7.10 بیمارستان بودیم...با بغل و بوس و تعریف خاطره کلی تایم تلف کردیم ....بعدشم رفتیم شام گرفتیم...منم از بس گشنم بود سعی کردم چشممو ببندم روی روغن بیش از حدش و یه اندک غذایی بخورم...بعد شام هم مراسم رقص در داخل پاویون برگزار شد!!! حالا من میگم بچه ها بیای بریم داخل بخش زشته به خدا ساعت 8.30 ...کی گوش بده...دیشبم از اون شبای بی نهایت شلوغ بود.....کارای ما تو بخش تا ساعتای 2.5 طول کشید...بعدشم اومدیم تو پاوینون و تختا رو مرتب کردیم و بساط مسخره بازی و خندیدن و راه انداختیم...ساعت 3 نصف شب مزاحم بچپه های دانشگاه میشدن حالا هرچی من بگم زشته اصلن گوش نمیدادن...بعد کلی اذیت ازار و تذکر بابت رعایت سکوت....ساعت 4 رفتیم بخوایم...ولی از دست یه مشت ادم بی فرهنگ که هنوز یاد نگرفتن گوشیشونو بذارن رو سایلت اونم با اون اهنگ جالبشون صد بار از خواب بیدار شدیم...صبم ساعت 7 بیدار شدیم..قیافه هامون خیلی دیدنی بود...چشمای باد کرده و قرمز و صورتای برافروخته عین خون اشاما بودیم...خدا رو شکر شیفت صب نداشتیم...ولی من از همون ساعت 7 تا الان اصلن خوابم نبرد

برنامه رژیمم خیلی خوبه و دارم باش پیش میرم 2 کیلو  کم کردم ...نمازمم می خونم !!!

پ ن:

باید با جدیت بیشتری درس بخونم..


تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393سـاعت 22:32 نويسنده asal| |

یه وقتای مثل دیروز عصر گوشیت زنگ می خوره و جواب میدی..پشت خط محمده که داره بات حرف میزنه....با این که قراره اخر شب از اون مکالمات طولانی مخصوص خودمون داشته باشیم ولی خب باز دلش طاقت نمیاره و تا میره بیرون زنگ میزنه...یه وقتایی مثل دیروز با هم در مورد یه مساله صحبت می کنیم...من بر میگردم به محمد میگم اگه بخوام این راه و انتخاب کنم واسه درسم هزینش زیاده ...بهتره یک سال صبر کنم و یه راه دیگه رو برم...میگه هرچی که هزینش باشه میدم..بعد میگم برای من و تو که میخوایم دو سال دیگه نامزدی کنیم هزینه زیادیه واسه اول زندگی...بدون مکث میگه عسل تو عاشق این رشته ای...حتی اگه کلیو و ماشین و دارو ندارمم فروختم هزینشو میدم...ته دلم یه چیزی جابه جا میشه...یه چیزی که شیرینی مزش زیر زبونام حالا حالا ها موندیه!!! خودم و لوس می کنم و هر دو با هم می خندیم!!!!

دیشب بعد 12-13 شب مکالمه شبانمون برگشت سرجاش و با هم حرف زدیم..خیلی خوب بود...برنامه ریزی کردیم و قرار شده تو طول هفته همش درس بخونیم و 5 شنبه شبا بمونه واسه حرف زدن...

رژیمم و شرو کردم ..دلم میخواد تند تندی وزن کم کنم!!! عدد 52 وایسا منتظر که دارم میام

پ ن:

فردا داداشی میره و من کلی دلم براش تنگ میشه...خدا جونم مراقبش باش!!!

پ ن:

ادرس وبلاگ رزیمیمو گذاشتم گوشه وبلاگ 


تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393سـاعت 22:11 نويسنده asal| |

سال معجزه هاست من اینو با تموم وجودم حس می کنم...رابطه من و محمد در استانه دومین سال با هم بودن عالی تر از هر زمان دیگه ای شده...محمد ساعت ها وقت برام میذاره که بیاد بیرون با من حرف بزنه با این که میدونم چقدر از شیفتایی که بوده خستس....با این که میدونم چقدر حجم درسی داره با این که میدونم این تایما واسش چقدر ارزش دارن با این که میدونم کلی مهمون از این ورو و اون ور دارن...با هم حرف میزنم و هی به من میگه جوجو ...به من میگه کوچولو...بعد من هی غر میزنم میگم من کوچولو نیستم..با این که به من میگه کوتاه و من عین بچه ها قهر می کنم و میاد نازمو میکشه!!! 

دیروز یه سیزده به در جالب و با مزه بود...با این که هوا خیلی ابری بود و هر لحظه باید انتظار یه بارون شدید و میکشیدی ولی همون کله سحر که من بیدار شدم میدیدم که همه دارن بار و بندیل و می بندن که 13 رو به در کنن...ما هم وسایلو چیدیم تو ماشین و دم در منتظر دای های عزیز و خالم موندیم...یه هوای خیلی سرد بود که همه پالو پوشیده بودن ولی از ته دل می خندیدن...خب ما یه جای بکر و پیدا کرده بودیم و از همون اول بدون هیچ بحثی گاز دادیم به اون مقصد...بعد 1.5 که رسیدیم دیدیم چند تا ماشین اونجان...من تو ماشین داداش بودم بقیه هم پشت سرمون با دایم ما جلوتر رفتیم..خواستیم پیاده بشیم دیدم یه خانمه میگه اینجا جای ماست منم گفتم ما اون طرف تر میندازیم کاری به جای شما نداریم!!! برگشته میگه نه شما حق ندارین اینجا بندازین بابا و دایم تازه رسیده بودن شوهر اون خانم از اون دهاتیا بود که برگشت به بابام گفت شما از اینجا برین ما می خوایم اینجا باشیم!!! خندم گرفت که اینا مال کدوم دهاتن دیگه!!! خیلی شیک اون خانم اسم یکی از دهاتا رو اورد و گفت ما اهل اونجایم کسی حق نداره پیش ما تفریح کنه با یه لبخند برگشتم بهش گفتم نیازی نسیت توضیح بدین  کاملا مشخصه دهاتی هستین و برگشتیم ...رفتیم یه جای دیگه که به نظرم با این که خیلی شلوغ بود ولی خیلی باحال تر بود....ساعتای 11 چای و شیرینی اوردیم که بخوریم...اهنگم پلی حالا من اون وسط انگار رقص بودم فقط مدل رقصم عوض میشدم ولی از بس سرد بود نمی تونستم از کنار اتیش برم اون ور تر!!! ساعتای 12 هم دایی و بابا سیخ کوبیده میزدنحالا واسه اون همه جمعیت بخوای کوبیده سیخ کنی!!! بالا سرشون و گرفته بودیم و تشویق می کردیم که تندتر بگیرن چون بد جوری ابرا رو سرمون جولان میدادن!!! بساط کباب و راه انداختن و همه نهار و شرو کردن حالا تا من و دایی و بابا برسیم بقیه اخرای نهارشون بود که بارون گرفت...اخ که چه بارونی منم غذامو بردم داخل چاد و تند تند خوردم بعدش دیگه رفتیم زیر بارون...خیلی پرو بازی در اوردیم و زیر اون بارون شدید والیبال بازی می کردیم می رقصیدیم....چای می خوردیم...خیلی ایستادیم ولی بارون بند بیا نبود و هر لحظه تندتر میشد!!! ما هم دیگه بعد مراسم شیک و با کلاس سبزه گره زدن برگشتیم حالا بماند که چه ترافیکی بود!!!

تعطیلات به طور روتین تموم شد ..میمونه این دوروز و بعد اون همه میرن سراغ کار و زندگیشون ولی خیلی خیلی خوشحالم که تعطیلات واسه من همچنان ادامه داره تا 24 !! البته اگه برنامه 18 واسه کیشیک شبم کنسل بشه!!!

پ ن:

رو دور خر خونی هستم!!!

پ ن:

14 روز دیگه رابطه من و محمد دو سالش میشه!!!

تاريخ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393سـاعت 19:22 نويسنده asal| |

احساس می کنم سال 93 بد جوری داره مال من بودن به رخم میکشه...چند روز پیش با خونه یخاله جونام و مامان بزرگم رفته بودیم بیرون...یه جای محشر با ابشارای بی نهایت زیبا با این که یک ساعت و نیم فقط راه رفتیم تا به اونجا رسیدیم و چقدر وقت تلف کردیم و دنبال یه جا میگشتیم که کنار بزنیم ولی طبیعت بکر و دست نخوردش عالی بود...وسایل و پیاین اوردیم و تا دلمون می خواست از طبیعت استفاده کردیم..دایم که لختی رفته بود زیر ابشار و بلند بلند می خندید می گفت می خام بدنم نفس بکشه و چقدر سر خیس شدنش بهش خندیدیم واسه نهار چلو کوبیده درس کردیم و فوق العاده خوش مزه بو.د....عصر هم به ابشار گردی و عکس زیر ابشار گرفتن و دلقک بازی و رقص گذشت تا اخر شب اونجا بودیم...واسه شامم جوجه کباب خوردیم ...خیلی خوش گذشت!!!

این روزا دلم می خواد جدی جدی با محمد حرف بزنم یخ مسایلی هست که نیاز به تایم دو ساعته اخر شب داره که با حوصله در موردشون بحث کنیم ولی خب انگاری همین جوری خود سال اسب داره برام ردیفشون میکنه...یکیشون بحث خرید خونه بود...من و محمد اونقدر پول نداریم که بخوایم یه خونه مستقل بخریم ...خب گرونه...واسه همین فعلا می خوایم یه اپارتمان جور کنیم....واسه خرید که حداقل سرمایه ای باشه واسه اینده تا خونه خودمون و بخریم....چقدر هم قیمت اپارتمان گرون شده!!! کمترین قیمت 200 میلیونه!!! البته اکگه معجزه های سال 93 کار خودش و انجام بدن و من و محمد از اینجا بریم و شرایطمون همزمان فراهم بشه...حالا حالا ها بر نمی گریدم و واقعا دیگه این اپارتمان فقط میشه سرمایه ای برا اینده...درس خوندم با توجه به عید و شیفت خوبه راضیم!!!

از همون اول سال 93 یه عهدایی با خودم بستم که دارم کم کم اجراشون می کنم....تصمیم گرفتم لباس تیره نپوشم و امسال بیشتر رنگ شاد و روشن بپوشم....تصمیم گرفتم غیبت کسی و نکنم...مهربون باشم...به فکر سلامتیم باشم...واسه همین خیلی زود بساط رزیمم و به راه انداختم و دارم ورزش می کنم...شوخی شوخی وزنم رفته رو 63!!! باید 12 کیلو کم کنم و واسش برنامه ریختم!!! 

پ ن:

با تموم وجودم انرزی های مثبت و جذب می کنم...من قوی ترینم...

پ ن:

میخوام خیلی از کسایی که الکی تو لینکم هستن بدون هیچ ردی و دیلیت کنم!!! 

تاريخ دوشنبه یازدهم فروردین 1393سـاعت 12:52 نويسنده asal| |

یک ساعت قبل سال تحویل من و محمد اخرین صحبتای سال 92 رو با هم انجام دادیم و دیگه اون رفت خونه و منم شروع کردم به اماده شدن...وسایل ارایش محمد گذاشتم جلومو حسابی به خودم رسیدم...موهامو  سشوار کشیدم و درست 10 مین به لحظه سال تحویل محمد مسیج زد و سال و تبریک گفت و رفتن سرخاک پدرش!! لحظه سال تحویل من فقط دعا می کردم که امسال یعنی سال 93 سال معجزه باشه برام دعا می کردم یه چیزی ته ته دلم میگفت عسل امسال همون سالیه که میخوای امسال مال تو و شک نکن که باور نکردنی ترین اتفاقات عالم توش رخ میده...همین که حس می کردم سال معجزس تنم می لرزید و ناخداگاه اشک تو چشمام جم میشد ..اشک به خاطر تموم سختی هایی که سال 92 کشیدم و به روی خودمم نیاوردم که چی بر من گذشت!!!بابا و مامان و داداش و من با همدیگه روبوسی کردیم و از ته دلمون ارزو کردیم که امسال پر از ارامش باشه و داداشم به سبک خودش امسال و سال رفاه و ارامش خوند! موندیم منتظر تا مامان لباساشو بپوشه!!! تو اون فاصله هم عکس گرفتیم....خدایی دو ساعت تایم گذاشتم تا سفره عید و بچینم و حیف میشد اگه عکس نگیریم!!! بعد این که مامان اماده شد رفتیم خونه مامان بزرگم عید دینی خونه عموهام و عمه هام اونجا بودن و من هنوز بعد 23 سال زندگی متوجه نشدم وقتی ما این همه ادم و دیدم چرا باید دوباره واسه عید دینی کلی تایم بذاریم و بریم خونه هاشون؟؟!! تا ساعتای 12 اونجا بودیم بعدش اومدیم خونه و تازه می خواستیم شام بخوریم..حالا تا شام اماده شد ساعتای 1 بود من تقریبا 2 خوابیدم

روز بعدش کله سحر بیدار شدیم و ارایش کردم و رفتیم خونه اون یکی مامان بزرگم ...بساط خنده و مسخره بازی به راه بود خونه دایمم اومدن و نهار اونجا سبزی پلو با ماهی و ماکارونی و خورشت الو خوردیم و بعد استراحت زنگ دمی خونه دایم و همگی با هم رفتیم اونجا...من که دیگه از بس تنقلات و میوه خورده بودم داشتم می ترکیدم....مراسم عید دیدنی اونجا هم تموم شد و ساعتای 6 یه سر رفتیم خونه عموم...واسه شبم همه نوبت گرفته بودن که بیان خونه ما!!! 50 نفر با هم اومده بود عید دینی و من ته دلم فقط می گفتم ای خدا ....تا پذیرایی از اونا تموم شد من دیگه جون به لب شد ولی شب بسیار خوبی بود و خیلی خوش گذشت!!!

دو روز پشت سر هم از خروس خون رفتیم بیرون تا اخر شب....روز دوم جایی که رفتیم واقعا عالی بود ....از ساعت 10 صب والیبال بازی کردیم و مسابقه رو تور گذاشتیم تا ساعتای 12 بعد نهارم رفتیم والیبال ...بعدش رفتیم فوتبال و اونقدر زمین و بزرگ درست کرده بودیم که بازی فقط مصدوم میداد بیرون...حسابی خودمونو کشتیم از بس بازی کردیم...و ر ق م بازی کردیم ....نزدیکای غروبم که کف زدن و مسخره بازی و رقص گذشت...شوهر خالم ماشینش خراب شده بود و رفته بود شرکت فقط یه پیکان بار بیکار دیده بود همون و اورده بود...حالا ماشین اون وسط ماشینای ما خیلی خز بود...خودش می گفت خو چیه ماشین منم مثل مال شما شاسی بلنده و ما می خندیدیم...منم نشست پشت ماشین و بچه هام مثل دهاتی رفتن رو ماشین و می چرخیدیم...منم و مریم خالم صورتامونو پوشونده بودیم..مریم میگفت اگه فقط یک نفر از بیمارام من  تو این وضع ببینه ابروم میره..حال من با صورت پوشیده شده پشت فرمان و بچه ها اون بالا کل ملت فقط بهمون می خندید...خیلی خوش گذشت و روزای خیلی خوبی بود...

فعلا دورای عید دیدنی ما تموم نشده و امروزم بیرون نرفتیم چون خالم شیفت بود و داییم رفت سرکار برنامه چیدن واسه جمعه!!!

من و محمد خیلی کم می تونیم با هم حرف بزنیم من که تا اخر شب بیرونم و اخر شبم اونا مهمون دارن و نمیشه!!!

با خودم فک می کنم عیدایی که من و محمد بخوایم کنار هم باشینم یا من شیفت تشریف دارم یا اون...خدایی رشته های ما هم خیلی عذاب دارن!!!

پ ن:

از اونجایی که عموی گرامی من ریس بانک تشریف داره من یه سررسید سال 93 فوق العاده شیک نصیبم شده که دارم تصمیماتی که واسه سال 93 رو گرفتم توش می نویسم و برا دونه به دونشون برنامه میریزم!!!

پ ن:

امسال سال معجزس!!!! معجزه 93!!!

پ ن:

اولین پست سال 93 بود!!!!!!!!!

تاريخ چهارشنبه ششم فروردین 1393سـاعت 18:6 نويسنده asal| |

دلم میخواد هورای بزرگی از ته ته دلم بکشم و کلی خوشحال باشم واسه این که کمتر از 10 ساعت دیگه سال 92 تموم میشه!!! سالی که با کلی امید و دلخوشی برام شرو شد ...سالی که فکر می کردم کلی اتفاقات خوب و سرنوشت ساز در انتظارمه...ولی چی شد؟؟ چی به سرمون اومد..گرچه دلم می خواد همه ی اتفاقات بد 92 رو بذارم به پای حکمت و سرنوشت ولی همه ی اینا نمی تونه ته دلم و روزی نه و مانع بشم واسه این که نگم چقدر از سال 92 متنفرم درست عین سال 90!!! دیگه چی می خواست رخ بده واسم؟؟؟ اون همه انتظار واسه درست شدن کار محمد و موافقت اون واسه این که بره دندون پزشکی بخونه؟؟ اون همه وعده ی الکی که حتی تا همین چند روز قبل هم امید داشتیم که درست میشه ولی نشد؟؟ اون همه بخشنامه ی مسخره که امسال تصویب شد و نذاشت محمد به اون راهی که انتخاب کردیم بره!!! شکت محمد تو اون امتحانی که کلی واسمون مهمو بود می تونست ما رو بهم نزدیک تر کنه!!! بدترین اتفاق تاریخ زندگیم که تکرار نشدنی هم خواهد بود ..مرگ پدر محمد...مرگ کسی که من عاشق این بودم که سرمو بذارم رو شونه هاش و برام لالایی بگه...عاشق این بودم باش برم پیاده روی...عاشق خلوتای دونفری بودم که حق هر عروس و پدر شوهری هست..وای خدایی که میدونست من چقدر پدر شوهر و دوس دارم اون و ازم گرفت که تا ابد داغ و حسرت رو دلم بمونه..حالا منم و یه خاطره و چند تا عکس از کسی که حتی ندونست من کیم ولی من واسه زنده موندنش دعا می کردم اشک می ریختم...مرگ بابا بد جور دلمو از سال 92 سیاه کرد...سال 92 برو خواهشا زودتر برو که حالم ازت بهم می خوره...خستم کردی...برو و حتی ردی از خودت نذار گرچه سهمگین ترین ضربه رو زدی ولی برو...برو نمون!!!

همین که خیابونا شلوغن و میشه ماهیای قرمز داخل تنگا رو دید همین که بوی عود و اسپند میاد..همین که کل خیابون هیجان عید و دارن خودش بهم انرژی میده ...خوشحالم می کنه!!!
دیروز رفتم ارایشگاه..اول خواستم موهامو کوتاه کنم بعد پشیمون شدم که نکنه من یکی دو سال دیگه نامزدی بگیرم اونم با این موهی خورد من اون وقت باید از این موهای مصنوعی مسخره بذارم رو کلم...موهامو هم رنگ نکردم و تصمیم دارم بعد سه سال که همش موهام قهوه ای یا عسلی بوده بذارم کامل مشکی بشه!!! فقط ابرو هامو اصلاح کردم اونم اصلاح بلند...با رنگ روشن!!! کلا زدم تو فاز تیپ متفاوت!!! عصرشم یه مانتو و دو تا بلوز خریدم...مثلا تصمیم داشتم امسال هیچی نخرم

کلی کار دارم که باید به همشون برسم!!!

پ ن:

امسال سال منه سال اسب سال بچه های 69!!! اسب برام همیشه خوش یمن بوده!!! مطمنم و شک ندارم که امسال سال شانس منه!!!

پ ن:

امیدوارم امسال سالی پر از شادی و خوشی ..پر از ارامش پر از پول و خیر و برکت باشه برای من و محمد

پ ن:

سال نو همه مبارک!!!! چقدر زود عید شد!!!!

تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392سـاعت 10:50 نويسنده asal| |


من زایمان کردم و بچه هام دوتا پسر دوقلوی خیلی خوشگل بودن...چقدر از درد مینالیدم و محمد نامرد فقط زنگ زد ببینه من حالم چطوره و حتی یه سرم بهم نزد!!! تو دلم انگار رخت میشستن فقط از محمد ناراحت بودم از ندونم کارایش از این که چرا نیست و چه کاری مهمتر از این که الان کنار من باشه!!!یکی از پسرام خیلی خوشگل بود!!! یادمه اسمش و صدا زدم محمد صدرا!!!!اون یکی رو میدونم که محمد داشت ولی بقیش و یادم رفت!!! خواب دو سه شب پیش بود!!! کسی تعبیرشو بلده!!!

بیمارستان و بخش و همه چی رو فعلا پیچوندیم و من امروز با محمد قرار داشتم که اخرین دیدار قبل سال نو باشه!!! صبی ساعتای 8 بیدار شدم و یه خورده از اتاقمو که مونده بود و جم کردم ولی وضع خونه ی ما همچنان بهم ریخته و نامرتبه!! یه لاک قرمز زدم و بعد صبونه ارایش کردم و رفتم خیابون...هرچی فک می کردم واسه عیدی به محمد چی بدم که تا تکراری نباشه!! بعد چند بار گشتن و این ور اون ور رفتن بالاخره یه تیشرت قرمز و یه بلوز استین حلقه ای اسپرت فیروزه ای براش خریدم..بعدشم رفتم شیرینی نون خامه ای گرفتم و موندم تا محمد بیاد دنبالم..خدایی بدترین جا و شلوغ ترین جا رو برای قرار انتخاب کرده بودیم..چقدرم استرس کشیدیم تا من سوار ماشین بشم و کسی نبینه!!! بعدش دیگه پیش به سوی مسیر و خیابون و جاده!!! با این که اون مسیر همیشه طولانی بوده برامون ولی نمی دونم راه رفت چطور گذشت که تا چشم باز کردیم رسیدیم.. دنده کباب و گوشت و کوبیده با جیگر سفارش دادیم!!! با نوشابه که کلا جمع کالری روزانمون و بترکونیم بی خیال دنیا!!! نهار و خوردیم...خدایشم خیلی خوشمزه بود و چسبید!!! تو مسیر برگشت مراسم کادو و عیدی بود!!! محمد یه جعبه گنده گذاشت جلو و چون رانندگی می کرد ازم خواست که خودم بازش کنم!! اولش که یه عروسک اسب برام خریده بود و بی نهایت با نمک بود...بعد یهو چشمم خورد به کلی وسایل ارایش ...رژلب کالباسی-بژ جامد و همون رنگ ست مایش...یه رژگونه ست ..یه روزگونه سه رنگ عالی..یه سایه فوق العده ریمل!!! همه رو هم ست و مارک گرفته بود...یه رنگ لاک بی نظیرم باش ست کرده بود!! خیلی شیک بودن اصلن فک نمی کردم محمد بتونه تو خرید وسایل ارایش اینقدر خوب عمل کنه و رنگایی بگیره که بورسه ..همیشه فکر می کردم اگه پسرا وسایل ارایش بخرن همش میرن تو رنگ قرمز و صورتی گلبرگی!!! ولی کادوش خیلی سوپرایز بود واسم!!! یه کارت پستال با قلبای برجسته هم واسه خریده بود که با خط خودش نوشته بود این دومین عیدی که کنار هم هستیم!!! مسیر برگشت هم مث رفت خیلی خیلی سریع گذشت!!! راستش دلم تنگ میشه برا محمد!!!

تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392سـاعت 23:49 نويسنده asal| |

حس می کردم اون امتحان پره تموم بشه دنیا واسم گلستان میشه و به همه برنامه هام میرسم و کلی خاطره دارم که ثبت کنم تو وبلاگ...ولی از وقتی پره تموم شد من تمام تایمم تو بیمارستان و شیفت و خستگی بعد اون میگذره!!! با این که هر سال کلی ذوق واسه سال نو داشتم ولی امسال حتی وقت نمی کنم چند روز به خودم اف بدم و یه خرید حسابی کنم!!! خونه تکونی ما هم هنوز تموم نشده و این خودش خستگی من و چند برابر می کنه ..وقتی خسته از بیمارستان برمی گردم به جای این که با یه خونه تمیز اروم روبه رو بشم ...گم میشم تو خونه و مسیر طبقه بالا رو پیدا می کنم و میام تو اتاقم!!!! این روزا هم اف بی برام جذاب تر شده!!!!

دوشنبه شب شیفت بودم!!! منم ساعت 6 همه وسایلمو از جمله روپوشی که اتو کشیده بودم و پتو و تاب شلوارک و شونه ..قاشق چنگال و لیوان و خمیر دندوند و مسواک!!!! اماده کردم و رفتم بیمارستان...این گروه و بچه های که هستیم خیلی با حالن همه با هم خوبیم و روحیمون به هم می خوره!!! وقتی من رسیدم بچه ها هم اومده بودن!! وسایلو تو فایلای که با پارتی محمد گرفته بودیم و چیدیم و رفتیم بخش!!! خدا رو شکر بیمار زیادی نداشتیم...ساعتا 10 اومیدم تو پاوین شام بخوریم ..اول در و قفل کردیم ..بعدشم بچه ها شاما رو رو میز چیدن...منم داشتم نوشابه و دلسترا رو میاوردم که بچه رفته بودن تو فاز خندیدن و مسخره بازی...همین که شام خوردیم و بماند که چقدر سر شام خندیدم و عکس گرفتیم...سریع میز نهار خوری و جم کردن و گذاشتن کنار و اهنگ و پلی کردن و بساط رقص شرو شد!!! تا ساعتای 11.20 ما فقط رقصیدیم ...بعدشم رفتیم بخش تا 1 !!! همه چی که نرمال شد برگشتیم پاویون..لباس راحتیامون و پوشیدیم و نشسته بودیم رو تخت کلیپ نگاه میکردیم...جک تعریف می کردیم و به صداهایی که زهرا در میاورد می خندیدم!!! یه پفک گنده هم خوردم...بساط دلقک بازی ما به راه بود تا ساعتای 3!!! که نیت کردیم بخوابیم...ولی خوابمون نبرد تا 5 !! ساعت 6 بیدار شیدیم...یه دستی به صورتمون کشیدیم و صبونه خوردیم...یه دور دیگه هم رقصییدم و بعد پیاده رفتیم بیمارستان بعدی واسه شیفت!!! کله سحر کل خیابون و گذاشته بودیم رو سرمون خوبه شب قبلش فقط یک ساعت خوابیده بودیم!!! رفتیم بخش!! هرکی یه ورافتاد و خوابید!!!9.30 رفتیم تو حیاط باز کر کر خندمون بود..می رفتیم بخش تو فاز خواب بودیم...بالاخره 11 اف شدیم!!! یکی از بهترین شیف شبای بود که تجربش کردم!!!

پ ن:

چقدر زمان زود میگذره و من چقدر کار دارم!!!

پ ن:

خوشحالم 92 داره میره!!!!

تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392سـاعت 23:44 نويسنده asal| |

15 اسفند که روز تولد محمد بود خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم اومد!!! امسال به خاطر امتحان پره و تعیین شیفتا و ..... نتونستم اونجوری که می خواستم برا تولدش خودم و اماده کنم و الانم که دارم اینا رو می نویسم هی خودم و محاکمه می کنم که چرا تنبلی کردم!!!! 5 شمبه صب یه مسیج خیلی خیلی خوشگل واسه محمد فرستادم...بهش تولدشو تبریک گفتم!!! خیلی خوشحال شد!!! دوس داشتم برنامه میچیدیم و اون روز و می رفتیم بیرون ولی خب نمیشد هم من امتحان داشتم..هم محمد 5 شمبه عصرا میره سر خاک!!! خدا رو شکر بعد 5-6 ماه محمد 5 شمبه شب و شیفت نداشت و با خیال راحت یه دو سه ساعتی با هم حرف زدیم و یه تولد تلفنی گرفتیم!!!

هیایهو خیابونا رو خیلی دوس دارم همین که همه جا شرو هیجان و نشاط گرفته بهم انرجی مثبت میده و خوشحالم 5 شمبه عصری هم رفتم خیابون ولی نمی دونم چرا مانتو ها و لباسای که الان بیرون زدن و اصلن دوس ندارم مخصوصا این رنگ پنکیکی که مد شده!!!

جمعه از اون روزایی بود که ما به خاطر عمل زیبای خونه تکونی مجبور شدیم خونه بمونیم واون خانمی هم که اومده بود خونه رو تمیز کنه واسه خودش بهش خوش میگذشت چون من خودم تنهایی همه اتاقمو جم کردم...به این رسم خونه تکونی اصلن اعتقادی ندارم ادم همیشه خونش باید مرتب و تمیز باشه...من خودم اتاقمو هر چند وقت یه بار جم می کنم و همه چی مرتب و منظمه!!! در حال حاضرم خونه ما نصفه نیمه جم شده! ...

ااز شب قبلش یه جعبه کادویی رو گذاشتم کنار و کادوهای تولد محمد و گذاشتم داخلش...عینکش با ادکلنی که گرفته بودم و یه بسته استیک نت!!! همشم خودمو سرزنش می کردم که چرا مث پارسال واسش اسلاید درس نکردم...چرا کلی اهنگ با وسواس انتخاب نکردم که تو ماشین پلی کنم...تو ذهنم کلی سوپرایز بود ولی تایم و فرصت انجامشو نداشتم ...صبی مانتو قرمز و پوشیدم و رفتم بیمارستان کار خاصی که نداشتیم تا ساعتای 11 تو بخش بودم و بعد اونم با بچه ها رفتم یونی که کار محمد تو بیمارستان تا 1.30 تموم بشه!!! بچه ها می گفتن وای عسل چقدر این مانتو بهت میاد منم تو دلم می گفتم اینو واسه محمد پوشیدم...ساعتای 1 من رفتم جای همیشگی که هم کیک بخرم هم منتظر بمونم تا محمد بیاد ولی شیرینی فروشی اونجا تعطیل بود...کارد میزدی خونم نمیریخت!! رفتم یه فروشگاه و نوشیدنی خنک خرید...محمد هم اومد و میدونستم نمیشه بریم جای دیگه کیک بخرم..حالا من خودمو لوس می کردم که کیک نخریدم ناراحتم ...محمد هم هی دل داری میداد که هفته دیگه میایم بیرون کیک بخر!!! چقدر با هم خوب بودیم تو راه...چقدر خندیدم حرف زدیم و گاهی فشار دادن دستم بدون هیچ کلامی یه دنیا واسم ارزش داشت!!!نگاه های به هم لبخندای همیشگی همه و همه امروز عالی بود عالی!!! رفتیم رستوران و کنار هم رو یه میز سنتی نشستیم و حرف زدیم...نهار و با ارامش خوردیم و گاهی در گوش هم می گفتیم دوست دارم!!!! یک ساعت تموم تایم نهار خوردنمون طول کشید...کادو ها رو به محمد دادم کلی ذوق کرد...قیافش با این عینک جدید کاملا متفاوت شده بود...نمیدونم بگم چه جوری شده بود!!!مسیر برگشتم پر از انرژی و شادی بود...امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود با این که محمد شب قبلش و صب شیفت بود ولی هیچ به رو خودش نیاورد و حتی ذره ای نگفت خستم!!

پ ن:

 واسه هفته دیگه کلی برنامه با سوپرایزای خاص دارم!!!!

تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1392سـاعت 23:6 نويسنده asal| |

همه چی خوبه...خوب مثل این که ما هنوز ازمونی نداده بودیم ولی لیست گرمون به بیمارستان داده بودن...هنو نمره ای نیومده ولی ما شیفت میدیم...یعنی گاهی اوج سر کار بودن و حس می کنم!!! از بیمارستانی که محمد بود بیرون اومدم و شیفتای من تو یه بیمارستان دیگس ...راستش دیگه به این جمله که زن و شوهرا نباید همکار باشن ایمان اوردم..موقعی که من تو بیمارستان اونم اونجا دعواهامون بیشتره!!! این بخشی که هستم معلوم نیست چی به چیه!!! یه بخش مراقبتای ویژه که فضای گرمی رو داره!!! دیروزم یه کسی داشتیم که اکستروفی مثانه داشت (بیرون زدگی مثانه) بیچاره اون نی نی و مادرش که بعد 6 سال صاحب همچین بچه ای شده بود اونم با ابهام تناسلی!!! عین ندید به دیدا عکس گرفتیم!!! بعدشم که ویزیت تموم شد کلی عکس گرفتیم...ولی دمای اونجا واسه من غیر قابل تحمل بود...سرماخوردگی شدید داشته باشی و بدنت تب داشته باشه بعد تو اون بخشم باشی!!!! از بیمارستان که اومدم بیرون رفتم عینک واسه محمد سفارش دادم بیاران و کادو تولد محمد و عینک می خوام بدم!!!!!!

امروزم از اون روزایی بود که من نمی تونستم از تختم بیام پاین شب قبلش ساعتای 10 خوابیده بودم و صبش به زور ساعت 10.30بیدار شدم و اوج خوش شانسیم این بود که بیمارستان عصر بود!!! بعد نهار با اون حالم رفتم دانشگاه و بعدشم یه یه ساعتی تو بخش بودیم و اف شدیم!!! رفتیم تو پاویون و یه برنامه ریزی توپ کردیم!!! اولش که یکم به خودمون رسیدیم و بعدشم رفتیم خیابون....شامم رفتیم فست فودی و رویال برگر خوردیم....واسه ساعت 8 تو دانشگاه مراسم شب شعر بود منم به هرچی اژانس که کد اشتراکم داشتم زنگ میزدم میگفت با این وضع ترافیک نمی تونن بیان...بعد کلی زنگ زدن بالاخره ماشین دنبالمون اومد و رفتیم یونی...حالا بماد اون راننده بی فرهنگ با چه سرعت وحشیانه ای رانندگی می کرد!!! مراسم امشبم خیلی خوب بود...کلی دست زدیم جیغ کشیدیم و خلاصه شاد بودیم!!!

یه پسره تو دانشگاه عاشق من شده...دانشجو دندان پزشکیه و سه سال از من کوچیکتره و ول کن هم نیست...میگه 10 سالم کوچکتر باشم مهم نیست تو مال من باید باشی...حالا یکی اینو روشن کنه!!! امروزم که با بچه ها تو خیابون بودیم خودشو کشت از بس اومد و رفت...پسره روانی!!!!!!

تاريخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392سـاعت 0:34 نويسنده asal| |

امروز از اون روزایی بود که من یه خورده زودتر اماده شدم که برم پاویون...محمد عزیزم شب قبلش به خاطر من رفته بود پاویون و اونجا رو داده بود کلی مرتب کنن...فقط محمده که میدونه من چقد سر تمیز بودن پاوین حساسم...اوج پارتی هم اینجا بود که من از شب قبلش شماره فایلم با کلیدش اکی شده بود...صبی هم رفتیم که کلید بگیریم...اخ که چقدر خندم میومد وقتی محمد و میدیم و جلو اون همه ادم می خواستیم وانمود کنیم که دو تا ادم عادی هستیم بدون هیچ رابطه ای!!!! رفتیم داخل پاویون و یه نفس راحت کشیدیم....همه جا تمیز ...تازه در خواست اب سرد کن و یخچال و تشک و بالشت نو هم داده و یعنی همه چی توپ...ولی خب من دیگه تو اون بیمارستان نیستم و میرم تا اواخر اردیبهشت!!! صبی یه خورده تو کتاب خونه درس خوندیم بعدشم راهی حیاط شدیم و کلی با چند تا از پسرای دانشگامون گفتیم و خندیدم...ساعت یه رلع به 12 بدون هیچ هماهنگی محمد مسیج زد و گفت موافقی بریم بیرون...اخه شیفت عصرمو انداختم فردا!!!! منم اکی دادم و قرارمون شد 20 مین بعد...منم وسایل میکاپ همرام نبود....بی خخیال رنگ رخسار شدم و موندم منتظر تا محمد بیاد دنبالم...حالا بماند وسط راه رو بیمارستان چقدر با بچه های دیگه و محمد حرف زدیم و همش داشتیم خودمون و خفه می کردیم که به هم نگاه نکنیم!!!!

دوباره پیش به سوی مسیر همون رستوران سنتی که دیگه شده پاتوق من و محمد!!! تو مسیر یهو باز اون دوست مزاحم همیشگی محمد و دیدم و به یه دلایلی باید نقش بازی می کردیم که من حالم خوب نبوده!!!چقدر هم خندیدم و مسخره بازی در اوردیم...منم کلی لوس بازی در اوردم...تا رسیدم...محمد سریه زنگ زد به دوستش و از اونجایی که اون رستوران به خونه دوستش نزدیکه گفت واسم قرص بیاره....منم کم کم داشت باورم میشد که حالم خوب نیست که محمد یکی زد رو پام و گفت کوفت!!!!! دوستش رسید منم یه جوری نقش بازی کردم که باور کرد...بعد این که رفت محمد کلی ازم شکلک در اورد که چه کلکیم و چه فیلمایی بازی می کنم!!!!! رفتیم رستوران و کنار هم نهار خوشمزه خوردیم....خیلی خوش گذشت....تو راه برگشت هم من گیر داده بودم به محمد که ببین بچه جون من یه قرص یاد گرفتم باعث میشه بچمون دوقلو بشه...بچه دوقلو خیلی خوبه!!! محمد هم هی چپ نگاه مینداخت!!! خدایی بچه دوقلو خیلی خوبه!!!!

محمد من و رسوند و رفت منم اومدم خونه و از بس خسته بودم همین جور ولو شدم رو تختم...یه نصف لیوان اب پرتغال خوردم...که داییم زنگ زد و گفت اون طلایی که خواستم و اورده!!! منم شال و کلاه کردم و رفتم مغازه دایم و اون دستبند .و خریدم...خیابونا شلوغ شلوغ شدن...حس نو بودن همه جا رو گرفته!! بعدشم شام مهمون مامان بودم...

دیروزم رفته بودیم تفریح ...هوا خیلی سرد بود و فک کنم سرمایی که الان تو جونمو مال هوای دیروزه!!! باید برم سراغ لیموهای داخل یخچال!!!!

5 شمبه هم که رفتم خوابگاه همه چی رو دور تند بود...تا من رسیدم خوابگاه ساعتای 6 بود که پیچ کردن ساعت یه ربع به هفت حرکته!!! منم یه ظرف گنده الویه برده بودم نصف و نیمه خوردیم و بچه ها سریع اماده شدن!!! من و زهرا و پری با اژانس رفتیم که سریعتر برسیم..خدا رو شکر اینبار صندلی گیرمون اومد...ولی مراسم خیلی مسخره و بی نمک بود....فقط ردیف ما کف می زد و یه خورده شور و حال داشت!!! مسیر برگشتم تو بزن بکوب و کورس و مسیقی و اقا پسرای گل گذشت!!!!!

پ ن

اگه کامتاتون دیر به دیر تایید میشه به دل نگیرید...گاهی واقعا وقت نمشه!!!!


تاريخ شنبه دهم اسفند 1392سـاعت 22:26 نويسنده asal| |

افت هورمونم شرو شده...خیلی هم اذیتم می کنه...دلم میخواد اون قدر شجاع بودم که می رفتم یه ازمایش سی بی سی ( ازمایش خون ) می دادم که لاقل بفهم چرا منسای من اینجوری شدن و برای هر بار منس شدن من مجبورم فولیک اسید بخورم...اولین تشخیصم کم خونیه اگه این نباشه به کیست فکر می کنم ولی کیست امنوره میده!!! خودمم نمیدونم چمه ولی اینبار خیلی دیگه این افت هورمون داره اذیتم می کنه....کمر درد شدید..فشار روانی...ضعف ...سر گیجه!!!! همه اینا یه طرف این که محمد بعد 22 ماه هنوزم نمی تونه این شرایط روحی من و درک کنه یه طرف...تو این مدت بدترین فشارای عصبی روم بوده!!! 

دیروز عصری خیلی دلم می خواست برم خیابون...مامان که دانشگاه بود...تنهایی هم زیاد حال نمی داد ..واسه همین الویه درست کردم....خواستم برم بیرون شیر بگیرم که کاسترد درست کنم که تنبلیم شد و در عوضش رفتم دوش گرفتم....واسه امروز عصر می خوام برم خوابگاه و جشن تولد زهرا!!! تا ساعتای 7 بزن و بکوبه و بعدم می خوایم اماده بشیم بریم دانشگاه مراسم داریم...قراره به برتران علمی و نخبگان جایزه بدن و منم احتمالن جز لیست جایزه گیر ها باشم...!!!!

دعواهای همیشگی و دایمی من و محمد باز شروع شده!!! خسته شدم دیگه از این وضع!!!! خسته!!! شاید یک هفته خطمو اف کنم!!!! نمی دونم دیگه باید چیکار کنم!!!1

پ ن:

چند وقتیه که اصلن درس نمی خونم!!! نمی دونم چرا یعنی انگیزمو به کل خاموش شد!ه!!

تاريخ پنجشنبه هشتم اسفند 1392سـاعت 13:43 نويسنده asal| |

دیروز رفتم بیمارستان....پاویون که شلوغ شلوغ...منم فقط کیفمو گذاشتم داخل فایل و اون رو پوش سفید و پوشیدم و رفتم طبقه بالا...کتاب خونه که تعطیل بود...کجای دنیا وقتی یه مسول واسش کار پیش میاد و میره در کتاب خونه رو تخته می کنن؟؟ رفتیم طبقه پایین چند تا کیس داشتیم یه خورده رو اونا مانور دادیم و خندیدیم...بعدشم رفتیم تو حیاط و با بچه ها کیک و چایی خوردیم...راستش همه بهم می گن تابلو شده که چند کیلو اضافه کردی...منم که بعه رو خودم بیار که نیستم!! با بچه ها کلی برنامه ریختیم که کی و کجا با هم جم بشیم؟؟ بچه ها کلی اصرار کردن که از همون موقع که ساعت 11 بود برم خونشون که اکی ندادم چون واسه ظهر با محمد قرار داشتم...کلی سفارش گرفتم که چه لباسی و چه سرویس و کفشی رو واسه بچه ها ببرم...منم رفتم داخل پاویون نشستم اخه محمد گفت تا 12.15 کارش تموم نمیشه و من یه ساعت تایم داشتم...یه ربع به 12 که دیگه واقعا فضای اون پاویون داشت خفم می کرد نشستم تو حیاط و شاهد دعوای یه خانم پرگننس ( حامله) با همسرش بودم...دلم کلی واسه اون بچه که داشت گریه می کرد سوخت...همش می گفت مامان تو رو خدا دعوا نکنید؟؟؟ بیچاره اون یکی نی نی که داخل شکمش بود!!! اون منظره نا خواداگاه حالمو بهم زد ..بعدشم رفتم شکلات تلخ و شیر کاکایو کرانچی به همرا کیک گرفتم که تو راه بخوریم!!!از شب قبلشم یه خورده بین من و محمد اختلاف بود....که قرار گذاشتیم تو مسیر با هم در موردش حرف بزنیم...با یه خورده تاخیر محمد اومد دنبالم....بیش از 30 مین از مسیر و من و محمد در حال دعوا بودیم...یه دعوای وحشتناک که سرمو به شدت درد اورد...ه دعوایی که اشک چشماو در اورد...بعدش سکوت کردیم...من چشمامو بستم و دلم می خواست بخوابم...بعد یه مدت دیدم دست محمده که داره من و هدایت می کنه که سرمو بذارم رو پاهاش ...اون حرف میزد...تند تند حرف میزد ...از این که بهش بی اعتماد نباشم..بازو فشار میداد و میگفت عسل به خدا به قران هیچ کسی تو زندگیم نیست...من فقط تو رو دوس دارم....بعد قران داخل ماشین و اورد و به اون قسم خورد...شیشه ماشینو پاین کشیدم که هوا بخورم...بعد یهو یه گل بزرگ رز قرمز خوشبو جلو چشمام بود...یه لبخند زدم و دعوامون تموم شد...حالا قبل رستوران من گیر داده بودم بزن کنار می خوام خط چشم بکشم...یهو محمد گفت کیفت مبارک!!! منم خندیدم و گفتم کیف مال 5 سال پیشه که از مکه خریدم...رفتیم رستوران و کلی سفارش دادیم...وسط عشقولانه حرف زدن ما دوستش رسید و یه خورده با هم حال و احوال کردیم...و خداحافظی کرد....بدون این که چیزی به ما بگه میز و حساب کرد و رفت!!! یه نهار خوشمزه کنار همدیگه خوردیم...گاهی دستامو می گرفت و فقط زل میزد تو چشمام درست مث یه پسر بچه کوچولو!!! گاهی هم یه لبخند میزد!!! مسیر برگشتم خیلی خوش گذشت!!

واسه شب مراسم نامزدی یکی از بچه های کلاس دعوت بودم...واسه همین به محمد گفتم من و برسونه سالن که اونجا یه رنگ ابرو بزنم...دیروز از اون روزای توپ بود که همه چی مفتی می چرخید!!! ارایشگر عزیز هم پول و حساب نکرد....تا من رسیدم خونه ساعتای 4.30 بود...حساب کردم بخوام دوش بگیرم عمرا اگه برسم...واسه همین موهامو فقط شستم و لباسای که بچه می خواستن و گذاشتم کنار و شرو کردم به ارایش...کارم ساعتای 6 تموم شد!!! وسایلو جم کردم و رفتم پیش بچه ها...اونجا یه وضعی بود که اصلن گفتنی نیست....بعد کلی نظر بالاخره تصمیم گرفتیم که لباس خیلی باز نپوشیم واسه همین من یه کت اسپرت و با یه دامن پوشیدم و موهامو یه سشوار زدم...ساعتای یه ربع به 8 هم با اژانس رفتیم تالار!!! مراسم یه جورایی خیلی خز و بی کلاس بود...همه با رو سری و مانتو نشسته بودن...ولی خب من بر اساس وظیفم و هم کلاس بودنم رفتم...کلی هم شاد باش گرفتیم....اخر مراسمم عکس انداختیم ...شب خیلی خوبی بود...واسه خودش و همسرشم ارزوی خوشبختی کردیم!!

اسفند و به خیلی از دلایل دوس دارم...بزرگترین علتش تولد محمده...دلیل بعدشم بوی عید و تازگی...دیدن ماهی های قرمز و سبزه!!!!

پ ن:

15 اسفند یعنی 10 روز دیگه تولد محمده؟؟؟ دلم یه ایده جدید واسه تولدش می خواد؟؟

تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392سـاعت 18:41 نويسنده asal| |


نمی دونم چرا همینجوری نشستم و میذارم وقتم تلف بشه!!! درس هم که نمی خونم...تو بیمارستانم که کاری ندارم و فقط وقتم همین جوری تلف میشه...مثلا دیروز سه ساعت فقط با بچه ها نشستیم تو کتاب خونه و حرف زدیم...فقط لطف کردیم و یه 20 مین رو یه کیس کار کردیم و تشخیص افتراقی دادیم..اونم چه تشخیصایی...هر کدوممون یه نظر میدادیم!!! البته با بیان های متفاوت والا در اصل یکی بود!!!

این دو روزی که رفتم بیمارستان شباش فقط بین من و محمد بحث بود ...همین!!! من هیچ وقت از اون دخترای حساس نبودم . دوس ندارم باشم..از این که ادم همسرشو محمدود کنه هم خوشم نمیاد...ولی خب دیروز و روز قبلش رفتاری محمد و که دیدم باعث بحث بینمون شد!!! نه خواستم رفتارای محمد و زیر نظر بگیرم نه دنبالش بودم که ببینم چیکار می کنه این و خودشم خوب میدونه!!! اگه بچه های ما چندین بار اومدن و رفتن ولی من فقط مواقع ضرور از پشت میز بلند شدم و رفتم بیرون که نه محمد نه اطرافیانش فک نکنن من بهش بی اعتمادم!!! این که به محمد اعتماد دارم بحثش جداست ولی خب حقم داره بعضی از رفتاراشو که به نظرم اشتباه رو تذکر بدم و بدتر از این اینه که محمد نمی خواد بپذیره!!! دیروز یکی از بچه های استاجر!!! پشت سر محمد راه افتاده و هی یه کلمه رو تکرار می کنه...دلم می خواست بزنم تو گوشش نه به خاطر حرفایی که با محمد می زد به خاطر این که شان دختر بودن و زیر سوال برده بود!!!!

بد جوری تو فاز خوابم و دلم می خواد هی بخوابم!!!

این مدتی که داداشی اینجا بود همش شام دعوت بودیم ..یه مهمونی بود یا شب نشینی یا تو تفریح بودیم....خیلی خوب بود!!! الانم که داداشی رفته و من کلی دلم براش تنگ میشه!!! براش ارزو می کنم این ترم اخرشو هم با خوبی تموم کنه!!! بعد یه ارشد خوب یه جای خوب تر قبول بشه!!!!

دیروز تو پاویون  من داشتم حرف میزم ...یهو یه خانمه که تازه قیافشو دیده بودم نگام کرد و گفت ببخشید اسم شما چیه؟؟ منم گفتم عسل!! بعد فامیلیمو گفت!! جا خوردم...بعد راهنمایی کرد گفت 7 سال پیش مسابقات پینگ پنگ یادته؟؟ تا گفت ذهنم جرقه زد و گفتم تو نازیلایی!!! کلی با هم حرف زدیم از بقیه بچه خبر گرفتیم...دانشجوی پزشکی همدان بود و یه ترم دانشگاه ما مهمان گرفته بود!!!

پ ن:

پرونده دندان پزشک شدن محمد که نزدیک 1.5 باز شده بود....و من کلی انتظار کشیدم بابتش بالاخره بسته شد!!! و من و محمد قیدشو دیگه زدیم!!! البته شاید من ساده دل بودم که بهش فک می کردم...الان که خوب فکر می کنم میبینم چه بچه ای بودم که تو ذهنم همچین گزینه ای بود...خیلی سخته بفهمی 1.5 با توهم زندگی کردی!!!

تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1392سـاعت 11:59 نويسنده asal| |

به خودم به این روزایی که اومدم و نوشتم که نگاه می کنم یه حسی به تلخی زهر زیر پوستم جابه جا میشه!!! به خودم نگاه می کنم و حسرت می خورم که چطوری مث ادمای بی سواد و ساده لوح به خودم اجازه دادم دنیا هر جور که دوس داره من و جلو ببره و من یه کور باشم که چشمامو ببندم رو همه چیز!!! راستشو بگم حالم از خودم از این مدتی که این شکلی شدم بهم می خوره...از این که خیلی ساده گذاشتم حسادت های بقیه همون کاری رو با زندگیم بکنه که اونا خواستن..همونایی که چشم دیدن من و لبخندم و ندارن...همونایی که از دیدن من و محمد با همدیگه حالشون بد میشه...همونا تونستن از من قوی تر باشن و کبریت بکشن رو زندگیم ...من ساده هم هیزم بهش اضافه کنم و با چشمای خودم ببینم که چقدر ساده و احمق شدم!!! این روزا رو که نگاه می کنم باورم نمیشه من بودم که اینجوری عروسک خیمه شبازی دست بعضیا بودم...یعنی عسل به این بچگی نمی تونستی باشی!!!

تو همون روزایی که من یه خورده بهونه گیر شده بودم و محمد و برده بودم زیر ذره بین یکی از دوستاش خوب تونست بینمون جدایی بندازه...اون قدری که من محمد 8-9 روزمون تو دعوا و تل قطع کردن و خداحافظی گذشت...همون دوستش که محمد می گفت بهترین دوستمه بزرگترین ضربه رو به رابطمون زد...یه روز که من خطمو ان کردم برام مسیج زد به نفر اول شدن محمد شک کن...به این که اون داره دورت میزنه ...اون درس نمی خونه دروغ میگه....همه این حرفا رو زد ...منم حتی یه لحظه هم فکر نکردم و مث یه ادم ساده لوح همه اونا رو باور کردم...رابطه من و محمد از اونی که بود بدتر شد!!! هر روز دعوا و جنگ اعصاب...هروز...گاهی گوشیم چندین ساعت اف بود...روزایی که باید درس می خوندم و تو ارامش بودم و به بچه بازی و سر درد فروختم...به قیمت شناخت محمود بهترین دوست محمد!!!!

سه شنبه 22 بهمن با خونه خالم اینا و دایم رفتیم بیرون...خیلی خوش گذشت...با این که هوا خیلی سرد بود...ولی همون دور هم جم شدن و کباب کوبیده خوردن بهم چسبید...عصری که دیگه هوا خیلی سرد شده بود هممون رفته بودیم کنار اتیش و چای داغ می خوردیم و لذت می بردیم..می خندیدم شو خی می کردیم...این وسطم خالم رفته تو فاز حامله شدن...می گفت واسم یه رزیم پسر زایی بنویس...اخ که من و دادا چقدر سر اون حرفم سر به سرش گذاشتیم!!!

4 شنبه هم یه روز بد بود...وقتی فهمیدم داداشم بین دهلیز راست و چپش سوراخ هست و نیاز به جراحی داره....با این که خوب می دونیم عملش یه خورده سنگینه ولی من و بابام کلی بهش روحیه دادیم...ولی مامانم با این که روانشناسه ولی هیچ وقت نتونسته تو مسایل خونوادگی خودشو کنترل کنه و همیشه احساس بهش غلبه میشه حال هرچی من و بابام با زبون علمی خواستیم قانعش کنیم فایده نداشت!!! فردا صبشم داداشم امتحان ارشد داشت...بعد امتحان اومده بود خونه به من میگفت تو که اینقدر ادعات میشه سواد داری بهم بگو قطر لوله های حفاری نفت باید چقدر باشه؟؟؟ منم گفتم کم نیارم یه چیزی بگم گفتم 15 سانتی متر!!! فک کنم داداشم یه ساعتی بهم خندید!!!! عصر 5 شمبه من و مامانم رفتیم خیابون...هوا خیلی سرد بود ولی من اون سرما و قدم زدن و دوس داشتم...واسم یه شلوار خیلی خوشگل دمپا خردی کادو شاگرد اول شدنم!!! با معدل 17.96 شاگرد اول شدم!!! یکی از استادامون با این که حق من کمتر از 19 نبود به من داده بود 16!! همون باعث شد معدلم 18 نشه!!!

جمعه هم بیرون بودیم....ولی شبش 2.5 من و محمد و محمود بهم مسیج میدادیم که من ذات مزخرف اون ادم و به محمد ثابت کردم!!!

دیروز نوبت دندون پزشکی داشتم...وقتی بارونی چرمم و پوشیدم حالم از خودم بهم خورد از این که اون بارونی چقدر واسم تنگ شده ....بعد یادم افتاد که چند ماه حسابی مشغول خوردنم...نه کالری میشمارم نه باشگاه میریم...نه مراقبم که نخورم...من بر عکس داداشم از اون ادمایی نیستم که بخورم و چاق نشم...همین که چند لقمه زیادتر بشه دیگه اضافه می کنم!!! رفتم دکتر و دندونامو جرم گیری کردم...بعد پیش یه دکتر دیگه نوبت داشتم که دندونامو چک کنم....اون اقای دکتر همسر دوست مامانمه واسه همین با ما راحته!!! دونه به دونه دندونامو بهم نشوند...سه تاشون خراب شده بود...اونجا هم یه تاسف حسابی خوردم بابت این که من چقدر بی تفاوتم نسبت به خودم و همون جا تصمیم گرفتم این عادت زشت که الان دچارش شدم و مسواک نمیزنم و ترک کنم...حتی می خوام یه مسواک بخرم ببرم بیمارستان..کلی از تایمم بیمارستانم...نهار میخورم...شب شام می خورم...مسواکم نمیزنم تا روز بعدش که بیام خونه...اونم از بس خستم تو فکر خوابم...ولی یه مسواک با خودم میبرم بیمارستان بعد غذام دندونامو مسواک می کنم نهایتش اینه که مجبور بشم رز لبمو دوباره بزنم که کاری نداره!!!! واسه 26 اسفند نوبت گذاشتم که یکی از دندونامو عصب کشی کنم...دیشبم شام خونه دایم بودیم!!موقعی که زندایم گفت واست الویه درست کردم کلی ذوق کردم و از کاینات عزیزم تشکر ویزه کردم ...کلی هم واسه شام زحمت کشیده بود...زرشک پلو با مرغ و سالاد الویه و سوپ جو با کشک بادمجون و سالاد فصل درست کرده بود!!!! بعدم من تو نقش کوزت همه ظرفا رو شستم!!!

خیلی ساده من و محمد با ارامش با همدیگه حرف زدیم و اختلافات بینمون و حل کردیم...خب که فکر می کنم می بینم نه من نه محمد بلد نیستیم چطور با مشکلات برخورد کنیم تا مشکلی پیش میاد سریع بهم می پریم و داد و بیداد می کنیم...سریع موضع گیری می کنیم و از همه بدتر منم که می خوام رابطه بینمون و قطع کنم ...حس می کنم این نشون میده که من هنوز مدیریت بحران و یاد نگرفتم و همین بی تدبیریم باعث میشه مسال از اونی که هست پیچیده تر بشه!!! واسه همین دارم رو مدیرین بحرانم کار می کنم که تقویتش کنم!!!!

قرار بود من امشب شیفت شب باشم که به لطف پاوین کثیف و شلخته کنسل شده!!! از اونجایم که من پارتی گنده ای به اسم محمد دارم تو بیمارستان!!! داره همه تلاششو می کنم که جای پاوین ما عوض بشه و تختا  تشکای نو برامون بخرن!!!

می خوام برگردم به همون عسل قوی و پر انرجی سابق...همون عسل خوشتیپ همون عسل مهربون و درس خون...همون عسلی که حتی کلام و نگاهشم پر انرجی بود از این عسلی که قیافش یه جوریه خوشم نمیاد!!! چیه خوب؟؟ خوشم نمیاد!!!

مجله راز و که می خونم پر از انرژی میشم و با خودم عهد می کنم که هر بار هرجا و هر ساعتی که خوشبختی ماشین انچنانی و تیپ عالی و خونه مدرن و شیک و مدرک توپ و ثروت بزرگی رو دیدم براشون خوشبختی بخوام از این طرق جذبشون کنم تو زندگیم!!!

دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده مخصوصا محمد!! خیلی خوشحالم که فردا میرم بیمارستان!!

پ ن:

2 تا هیلتر شکن نصب داشتم ...ولی دیروز که ویندوز عوض کردم پرید  و الان دوز بوک فیسم اومده پایین...کسی میدونه چطوری برم بوک فیس؟؟؟ اگه ادرس یه ه ی ل تر ش ک ن برام بذارید ممنون میشم!!!

پ ن:

امروز صب واسه محمد مسیج زدم تو یه روز برفی 22 ماه باه بودنمون مبارک!!! چقدر زود میذره انگار همین دروز روز 28 فروردین بود!!!!

تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392سـاعت 19:59 نويسنده asal| |

اون چیزی که باید تموم می شد..بالاخره تموم شد....شاید روزدتر از اینا باید از این رابطه می رفتم بیرون و همه چی و تموم می کردم...هر بار فرصت دادم بهش که شاید بفهمه و دیگه تکرار نکنه...ولی هر بار گستاخ تر و بدتر شد!!! ولی دیگه دیروز اخرش بود...وقتی توهین و داد و فوش شنیدم...وقتی تو چشمم نگاه کرد و از دختر جدیدی گفت که وارد بخششون شده و دنبال حلقه تو دستش میگذشته که ببینه نامزد داره یا نه!!! وقتی همه اینا رو گذاشتم کنار هم این بار حتی دلمم گفت برو....و من رفتم....رابطه 20 ماه ما تموم شد....دیشبم اخرین تلفن و با هم حرف زدیم. و بهش گفتم دیگه نه سراغم بیاد...نه بهم زنگ و مسیج بزنه....برعکس همه ی بار های قبل که اصرار و التماس می کرد که غلط کرده و دیگه تکرار نمیکنه...ورداشت گفت برو و کاری به کارت ندارم دیگه...منم از خدا خواسته دیگه اون رابطه مسخره رو تموم کردم....تازه فهمیدم تو این مدت همه عشقا و حرفا و عزیزماش دروغ و تکراری بوده چون مگه میشه ادم تموم احساسشو یه شبه فراموش کنه...وقتی بهش گفتم صدای پارازیت گوشیت اذیتم می کنه گفت همینه من راحتم...تازه یه چهره دیگه از خودشو نشون داد و فهمیدم 20 ماه عروسک خیمه شب بازی بودم برا این اقا که بخواد بام بازی کنه....!!! 

خوشحالم که همه چی تموم شد...شماره خطمو عوض کردم و یه ایرانسل روشن کردم و تنها کسی که شمارشو داره پریسا دوستمه!!!

اون کسی لیقاتو نداره باید بره ....اونم لیاقتمو نداشت...امروزم همه کادواشو با عکسای که بهم داده بود با اون نامه هایی که برام نوشته بود و اون کارت پستالایی که همش نوشته بود عزیزم ...عشقم و سوزوندم و وقتی می خوندمشون به خر بودن و ساده بودنم می خندیدم...گاهی وقتا یه اتفاقاتی تو زندگیت میوفته که دیگه اون ادم ساده سابق نیستی ...تنها کادوش که مونده دستبندی که با اولین حقوقش گرفتم که اونم گذاشتم کنار برم بیمارستان با شارژر گوشیشو بدم نگهبان دم در بهش بده!!! 

همه چی تموم شد و من الان یه عسل راحت و ازادم که دیگه نه تعهدی نه قولی نه وابستگی به کسی دارم....!!!

پ ن:

من خوشبختم ....

تاريخ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392سـاعت 12:29 نويسنده asal| |

حالم یه جوریه که فقط نشستم و دارم اهنگ جاده ارسلان و گوش میدم....درست به یاد اون روز تلخ !!! همون روزیی که با هزار صلوات و نذر محمد و راهی اون امتحان کردم و نتیجش گند شد...اون روز این اهنگ و گوش دادم...حالا امروز بعد مدتها که از اون روز میگذره نمی دونم کدوم احساس تو دلم جابه جا شده که دارم به این اهنگ گوش میدم!!! حسشو خوب میدونم...بی هیچ کلامی....

امروز از اون روزایه که همش در اختیار خودمه....صب به جایی که خوب بخوابم ساعت 7 بیدار بودم...واسه نهار چلو ماهیچه درست کردم...با این که خوب میدونم کشو میز ارایشم چه خبره ولی حس جم کردن و مرتب کردنشو ندارم...خونه رو مرتب کردم و دلم یه دوش حسابی می خواد...یه ماسک واسه این صورت خسته...دلم یه لاک روشن و جیغ می خواد....

می خوام برنامه ریزی کنم...همه چی و مرتب کنم و برم به سمت اون هدفی که دارم....با این که برنامه شیفتام خیلی سخته ..ولی میدونم خوب از پسش برمیام...من باید بجنگم واسه چیزی که دوسش دارم!!!

کاش هنوزم عاشق تخصص مغز و اعصاب بودم....با این که خیلی مطمن نیستم قیدشو بزنم....ولی ترجیح میدم دیگه یه تخصص بی درد سر بخونم و راحت!!! مثل زنان!!!

 پ ن:

دیگه حتی نمی خوام کم کنی  فاصله رو ...نگرانتم ولی نمیشه بگم نرو!!! 

تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392سـاعت 11:1 نويسنده asal| |

جمعه قرار بود مامن اینا برن تفریح و من بلند شم برم خوابگاه با بچه ها درس بخونم...ولی خیلی ناگهانی تصمیمو عوض کردم و قید درس خوندن و زدم و رفتم بیرونم....ترافیک خیلی سنگینی بود و خیلی از تایممون تو ماشین و راه تلف شد...با این که به همه خوش می گذشت ولی من فقط به امتحان شنبه فکر می کردم....دفترچه خلاصه نکاتمو برداشتم و رفتم یه گوش شروع کردم به مرور مطالب ...تو ذهنم فقط به این فک کردم همیشه من به خاطر درس خوندن قید خیلی از چیزا رو زدم....بهم خیلی خوش نگذشت...محمد هم ساعت 3.30 بهم زنگ زد و بعد دو روز با هم حرف زدیم....فردا صبشم قبل این که برم امتحان داداش گفت می رسوندمت...تو راهم تصادف کردیم و منم با 20 مین تاخیری رسیدم....تصادف خیلی سنگین نبود ...ولی اون قدر بهم استرس وارد کرد که سر جلسه اون امتحان مسخره دستم بلرزه و کلی تایم تلف کنم که بتونم خودمو کنترل کنم...اون امتحانم تموم شد..یه جورایی همه گند زدیم و الانم منتظر نتیجه شورا هستیم!!! همین یه گزینه رو کم داشتیم....بعدش اونقدر اعصابمون خورد بود که به اصرار بچه ها رفتم خوابگاه...اون جا هم یه خورده زدیم تو فاز بی خیال و رفتیم تو حیاط کلی جلو افتاب رقصیدیم ...واسه نهار هم اسپاگتی درست کردیم....یه چرت زدیم و واسه رفرش روحیمون رفتیم خیابون...اونجا هم بچه ها یه مدل کفش گرفتن واسه بیمارستان که ست بشیم...خیلی شیک بودن...ولی از اونجایی که شماره پای من 37!!! من نتونستم بخرم چون شماره 37 واسم گشاد بود...شبشم رفتیم خونه پسر عموم....ولی اونقدر خسته بودم که حال هیچی و نداشته باشم...با زن پسر عموم البوم عکسشو نگاه کردیم.....ساعتای 12 هم برگشتیم و من به خاطر این که محمد از حموم بیاد بیرون تا ساعتای 1 موندم...که نتیجش جز بحث و دعوای و تلفن قطع کردن هیچی نبود...

صبی اصلن حال و حوصله هیچی و نداشتم....گوشیم اف کرده بودم...واسه همین ساعتای 9:30 روشنش کردم که محمد زنگ زد و مسیج داد که بریم بیرون چه ساعتی؟؟ اخه قرارمون بعد یک ماه واسه امروز بود....چند تا مسیجشو جواب ندادم و بعدشم گفتم نمیام...تا ساعتای 11 فقط مسیج زدیم و من همچنان رو تختم بودم و بلند نشده بودم...ساعتای 11 اکی دادم که بریم بیرون...منم تا 11.30 اماده شدم و محمد اومد دنبالم...با این که بعد یک ماه میشد که داریم میریم بیرون...ولی هیچ ذوقی نه واسه دیدن بود نه هیچ شوری...تو مسیرم به مساله خیلی بی ربط گذشت...حتی احساسی هم در کار نبود...بعد یک ماه همدیگرو میدیم...انتظار داشتم بهم می گفت عزیزم...خسته نباشی...کلی حرف واسه گفتن داشت...می خندید...شاد بود...نوازشم می کرد...دستامو تو دستاش می گرفت....ولی هچی نبود..جز حاشیه...این که فلانی چی گفت...اصلن اونقدر حاشیه بود که اصلن یادم نمیاد چی گفتیم تا رسیدیم....تو اون رستورانم....نهار و سفارش دادیم...تا غذا حاضر بشه که همش خودشو مشغول جابه جا کردن ماشین و دستشویی رفتن کرده بود....تا اون رسید غذا هم اماده شده بود....نهار و شرو کردیم....سرشو انداخته بود پایین و فقط غذا می خورد بی تفاوت به منی که کنارش نشته بودم...حتی نگاهمم نمی کرد...انگار به زور و اجبا اومده بود...منم واسه این که رفتارشو عوض کنه چنر با زل زدم تو چشماش ولی بی فایده بود...خیلی دلم می خواست بشقاب و بکوبم تو سرش...خیلی دلم می خواست بگم چته؟؟ ولی سکوت کردم چون دیگه از شندیدن بهانه خسته شدم....اومدم بحث اینده رو کشیدم وسط که شاید یکم به ذوق بیاد ولی سرد تر از هر یخی بود..هنوزم لقمه اخر و نخورده بودم که گفت پاشو بریم به ارش زنگ بزنم...خیلی ناراحت شدم که مثلن چی میشد بره یه زنگ به ارش بزنه و بیاد یه 10-15 مینی با هم بحرفیم و بعد اروم اروم راه بیوفتیم....تو مسیم اونقدر با سرعت رانندگی می کرد که می تونستم بفهمم اصلن حال و حوصله حرف زدن با من و نداره.....همش من حرف میزدم...یکی دوبار نگاشو برمی گردوند سمتم...یه نگاه سرد و مسخره با یه لبخند تصنعی که خودمم حالم ازش بهم می خورد....اصلن بهم خوش نگذشت که هیچ.....حالمم بهم خورد از این بیرون رفتن و با هم بودن و رفتاراش!!!!

امشب شام خونه مامان بزرگم دعوت بودیم.....یه خورده از فاز دپرسینگ بیرون اومدم و کلی با خالم گفتیم و خندیدمو خاطره تعریف کردیم!!!

پ ن:
من از شهریور تا همین چند روز پیش فقط تو دلم امید و انتظار بود...الان فرصتش شده که محمد شانسشو یه بار دیگه امتحان کنه...دیشب که پشت تل بهش گفتم نه ذوق کرد نه خوشحال شد...تازه متوجه شدم این من بودم که فقط به این مساله فکر می کردم.و امید داشتم و دعا می کردم... اقا اصلن براش مهم نبوده و تا الان بهش فکر نکرده و هرچی گفته دروغ بوده...الانم می دونم اصلن پیگیرش نمیشه...منم دیگه اون بند امید و پاره کردم و انداختم دور و واسه سادگی خودم تاسف خوردم!!! 

پ ن

محمد که اینجا رو نمیخونه...واسه همین خیلی راحت تر می نویسم!!

تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392سـاعت 0:51 نويسنده asal| |

خوابگاهی که همیشه پر از سر و صدا و شور و هیجان بود تقریبا خالیه و جز دانشجوهای پزشکی کسی خوابگاه نیست!! همه بچه ها رفتن خونه هاشون...ولی من تو این دو روز وسایلمو جم کردم..با کلی کوله و کتاب رفتم خوابگاه که ندگی خوابگاهی و تجربه کنم...راستش واسه اولین بار بود که اونجا رو اینقدر ساکت میدیم....

من و بچه ها رفتیم اتاق زهرا...کتابا رو کنار هم چیدیم و هرچی مبحث مهم بود واسه پره رو برنامه ریزی کردیم که بخونیم...روز اول که من نهار قورمه سبزی بردم ...دور هم جم شدیم...ته یه اتاق کوچولو سفره انداخیتم و کنار هم نهار خوردیم...با کلی ذوق و خنده و نشاط...بعد نهارم یه خورده استراحت کردیم ...دیگه شرو کردیم درس خوندن...یه لحظه به خودمون اومدیم ساعت 9.30 شب بود...اتاق زهرا اینا پنجره نداره و این بهترین حسن واسه درس خونده چون حتی اگه تا صبم بشینی و بخونی متوجه زمان نمیشی..نه گوشی کنار دستمون بود نه ساعت دیواری....درس خوند ما هم خیلی عالی بود...هر مبحثی و که توضیح میدادیم کلی می خندیدم ...مسخره بازی در می اوردیم و خاطره اون مبحث و توضیح میدادیم...گاهی میرفتیم تو فاز مانیا و یکسره می خندیدم...گاهی با جدیت تمام فکوس کرده بودم رو علت بیماری ها!!!

امروز صبم تقریبا ساعت 10 شرو کردیم...قبلش کلی عکس گرفتیم از کتابامون...لیوانای چای و قهوه و بیسکویت...از خلاصه بردای و کتاب و خودکار وسط اتاق...واسه هر مبحثی که تموم میشد من جلوش می نوشتم من یه قهرمانم....یه 10 مین جشن می گرفتیم و می زدیم می رقصیدم و میرفتیم مبحث بعدی...تا ساعتای 1 درس خوندیم بعدش رفتیم تو حیاط و یه خورده قدم زدیم...نهار و خوردیم و دوباره درس خوندیم....خندیدنامون انرزی هامون...البته گاهی اختلاف نظرا و گیج شدنا همشون برام خاطره شد....شام امشبم مامان برامون فرستاد ...سر سفره شامم کلی عکس گرفتیم..شام و با خنده و خاطره تعریف کردن خوردیم..چقدر سر شام خندیدم ....چقدر درس خوندیم و البته کنار هم خوش گذشت!!!


تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1392سـاعت 0:12 نويسنده asal| |

هوای اینجا خیلی سرده..بارون میاد...گاهی هم برف میباره...یه هوایی که کلی دلت می خواد بری و قدم بزنی...یه هوای که کلی دلتنگی با خودش واست میاره...

یه جورایی حس می کنم که مغزم و خودم دیگه نمی کشن...همه چی شده کنج اتاق و درس..تنها تفریحمم همین وبلاگ و گاهی ف یس بوکه...دلم یه خواب راحت ...یه خیابون گردی با ارامش یه حس بی خیالی و می خواد...اصلن دلم می خواد تا هر موقع که دلم خواست تو مهمونی بشینم و بخندم و بی خیال تایم باشم...2 ساعت به خودم که رست میدم...یا در حال برنامه ریزیم یا همه فکرم درگیر درسا و مرور اون همه اسم و دارو .....این همه خستگی روتنمه...ولی از همون روحیه ی قوی عسل بودن استفاده می کنم و هر روز صب که بیدار میشم کلی به خودم و وجودم انرجی میدم و شرو می کنم به خوندن!!! یعنی این پره تموم میشه!!! 

همه اینا به کنار..چهارشنبه نهم ...انتظار داشتم محمد بگه میام دنبالت و با هم میریم بیرون...یه قرار میذاریم که خستگیت و فراموش کنی و با یه روحیه رفرش بشینی درس بخونی واسه پره!!! ولی خب چهارشنبه هیچی نگفتم....قرار گذاشتیم واسه شنبه که ارش اون روز ماشین محمد و برد بیرون....از اون روزم تا به امروز نه جایی رفتیم نه قراری...تازه شبا ه محمد دیگه خوابش میاد و حال حرف زدن نداره...چهار شنبه هم شیفت عصره...5 شمبه هم میره سر خاک...شنبه هم شیفت عصر ...به معنای واقعی این نوع رفتارش....این که حتی نتونست واسه روحیه منم شده یه قرار بذاره...خورده تو ذوقم!!! خیلی دوس داشتم 2 ساعت فقط...فقط دو ساعت من و از حال و هوای این درس و کتاب میاورد بیرون...حتی تلفنامونم خلاصه شد تو بحث درس و برنامه ریزی....دلخورم...از قرار نذاشتناش...از این که برام وقت نذاشت...از ...

پ ن:

کلی دلم برا داداشی تنگ شده بود...امروز اومد...کلی برا هم لاو ترکوندیم!!! تو دلم اشوبه...اخه من بهش گفته بودم ارشد فعلا ثبت نام نیست و امروز اخرین مهلتش بود....داداشیم ثبت نام نکرده...اگه تمدید نشه .هیچ وقت خودم و نمی بخشم....هیچ وقت!!!!

 پ ن:

فردا دوستام واسه نهار دعوتم کردن...کلی دلمون واسه همدیگه تنگ شده بود...بازم مرام این دوستای خوابگاهی بیشتر از محمده!!!

تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392سـاعت 0:20 نويسنده asal| |

چقدر نبودم....چقدر روز و حرف و خاطره هست که ننوشتم....الان منم و یازده روزی که بیاد ازشون بگم..حتی اگه کمرنگ!!!

روزای خیلی سختی رو داشتم... وقتی بسته مسکن و میذاری کنارت با یه لیوان اب به امید این که هر 6 ساعت یک بار دردت و اروم کنه....وقتی دندونت به شدت درد می کنه و میدونی کارش به عصب کشیده ولی نمی تونی و وقتشو نداری دکتر بری....وقتی یه ویروس لعنتی به اون کوچولویی میاد داخل بدنت....سرما شدید می خوری و تب می کنی...وقت افت هورمونتم همراه این دوتا باشه!!! یک هفته تمام فقط درگیر سرما خوردگی بودم که خودمم باورم نمیشد با اون حال و روزم بتونم روزی 10-12 ساعت درس بخونم...شبا تو تب می سوختم...صدام بالا نمیومد...فقط گوشه اتاقم می نشستم و به خودم انرژی مثبت میدادم....خواهش می کردم از سیستم ایمنی بدنم که قوی تر باشه و بره به جنگ اون ویروس لعنتی...حتی نگاه کردن به اینه هم برام خیلی سخت بود چون خودمو نمیشناختم...اون روزای سخت گذشت...روزای که حتی شباش محمد هم نبود که ارومم کنه!!! شیفت بود...شب بعدش خسته بد .و شب بعدش شیفت!!!!

خیلی درس خوندم و وسط این درس خوندنا خیلی دوس داشتم بیام و بنویسم ولی نمیدونم چرا نمی شد!! اتفاقات خاصی هم تو این مدت نبود...همه چی تکرار بین خواب و بیداری و درس....یه فیلم مسخره هم همزمان با شامم نگاه می کردم به اسم اوای باران...که بعد این که قسمت اخرشو دیدم کلی متاسف شدم واسه اون همه وقت و تایمی که هدر دادم...کارگردانای ایرانم دیگه اخر ساخت فیلمن!!!!یکی مثل فرید تو تب عشق باران می سوخت اون وقت بعد این که همه چی اکی شد خیلی بی تفاوت و سرد از کنارش گذشت...ولی یه چیز و خیلی خوب می دونم که امسال سینا پر این مملکتن!!!

4 شمبه با دوستای دبیرستانم قرار داشتم....با این که چیزی حدود 6 سال میشه که تموم کردیم...ولی هیچ چیز نتونسته رو دوستایمون تاثیر بذاره...اینا هم جز بهترین دوستامن....با هم رفتیم کافی شاپ دنج ...2.5 پشت سر هم حرف زدیم...از خاطرات درس و دانشگاه گرفته تا دبیرستان و جیم شدن و سر کار گذاشتن معلمامون...راستش این قرار اسه روحیم خیلی خوب بود....بعدشم با مامان یه خورده خیابون گردی کردیم و اومدیم خونه که من 6 تا پیتزا درست کردم و خالم اینا بعد مدتا اومدن اونجا و با همدیگه شام خوردیم....

تو این مدتم یه روز فرصت شد که من و محمد با همدیگه پینگ پنگ بازی کنیم....خیلی هم ادعاش میومد که می تونه من و شکست بده...با این که خیلی دست زیر بازی کردم...ولی هر سه گیم اقا رو شکست دادم!!!!

امروزم بیرون بودیم...ولی از بس ترافیک بود که اصلن نمیشه تکون خورد....کلی طول کشید تا رسیدم جایی که با عمو عمه هام قرار گذاشته بودیم....یه تفریح خیلی خوب بود ...بعد نهار همه دخترا با هم رفتیم سمت رود خونه....منم به کل یادم رفته بود که چه سیستم بدنی قوی دارم!!!! رفته بودم اب بازی تو اون سرما!!! کلی خیس شدیم ....

داریم کم کم به امتحان پره نزدیک میشیم...هم خوشحالم هم نگران!!!!

پ ن:

یه جورایی واسه اون بند کوچیکی که ته دلم مونده بود فقط چند روز دیگه صبر می کنم و اگه چیزی درست نشد و خبری نیومد اون وقت اون دندونه عاریه رو می کنم و میندازم دور!!! خیلی صبوری کردم و تا الان به دلم وعده دادم...خب اگه درس نمیشه چرا الکی من خودمو سرگرم کنم و گول بزنم...فقط چند روز دیگه صبر می کنم و بعدش به کل یه خط قرمز می کشم رو اون جاده و فراموشش می کنم مث خیلی چیزای دیگه...صبر می کنم که نقشه الهی رو ببینم!!! صبر می کنم!!!

پ ن:

نیاز به چند روز استراحت دارم....


تاريخ شنبه دوازدهم بهمن 1392سـاعت 1:1 نويسنده asal| |

گم شدم بین هزارتا واژه....دارو...سندرم...!!! گیج میشم گاهی....قاطی می کنم و یادم میره سی دی کی ( بیماری مزمن کلیوی)) چی بود!!! بعد خندم میگیره....

این روزا دیگه کاینات بام مهربون شده و همه چی اونیه که میخوام...محمد خوب درس می خونه ...با درصدا و رتبه ای که اورد واقعا بهش افتخار کردم....نفر 4 کشور شد و یک منطقه!!! کلی ذوق کردم و خوشحال شدم....خودمم روزام پر شده از درس خوندن....روزی بین 8-10 ساعت حداقل می خونم....فقط یه چیز نگرانم کرده اضافه وزن و این اشتهای که پیدا کردم...!!! این پره بگذره حتما بیاید برم باشگاه و یه رزیم سخت بگیرم...حداقل الان دیگه 61 کیلو شدم!!! یعنی 3-4 کیلو اضافه وزن که داره عذابم میده!!!!

21ماهگرد با هم بودنمون هم گشت!!!! چقدر زمان زود میگذره!!!!

هنوز اون یه ذره بند امیدم پاره نشده!!! امید دارم به معجزه به تولد دوباره به زنده شدن اون روحی که چندین ماه پیش خفه شد ...امید دارم...بوی یه چیز بزرگ یه معجزه یه چیزی که نمی دونم چیه رو حس می کنم...انگار منتظرم که برسه....حسش می کنم همینجا کنار گوشم ...اروم میگه عسل امید داشته باش!!!! خدا هست!!!!

امروز زهخرا زنگ زد و گفت عسلی دلم برات تنگ شده بیا ببینمت...منم اول رفتم خیابون یه بافت ظریف طوسی گرفتم و بعد رفتم اونجا!!! زهرای کوچولو..اونم داره از این درس خوندن من خسته میشه!!!

پ ن:

هستم....ولی کمرنگ تر...می خونمتون مثل همیشه!!!!

تاريخ دوشنبه سی ام دی 1392سـاعت 22:32 نويسنده asal| |

یه روزیی مثل دیروز تو زندگی ادم هست که جون و روحش و تازه کنه و کلی از وجودش و زمانش احساس لذت کنه!!!!

دیروز تو یه هوای نیمه افتابی ولی با حال و هوای زمستونی من رفتم شیرینی فروشی و شیرنی خامه ای گرفتم...موندم منتظر که سر ساعت 12 محمد عزیزم بیاد دنبالم ...با کمی تاخیر رسید...خب بعد یه 10 روزی بازم رفتیم قرار و خوش گذرونی...!!! روسری با زمینه قرمز و رنگای حاشیه ای پوشیدم و همون اول شرو کردیم به حرف زدن!!! 3یه 5 مین بعد از حرکتمون...من جعبه شیرین و باز کردم و با هم نون خامه ای خوردیم...اولیش یکی من یکی محمد بود...یکی هم نصف کردیم...کوهای کنار که پر از برف بود برامون خیلی جالب بودن...هر چند که جاده به خاطر افتاب یه خورده از یخ و سرما افتاده بود...ولی منظره سفید پوش کوه ها برامون خیلی خیلی جالب بود...مخصوصا که تو این 20 ماه تو همیچین منظره ای بیرون نرفته بودیم!!!!با هم حرف زیدم...گفتیم و خندیدم....دلتنگ که باشی...دور که باشی...فاصله که باشه...حتی از ثانیه ای هم واسه دیدن و لذت بردن و بو کشیدن کسی که دوسش داری غافل نمیشی...چشمای ذوق زده و لبخندای گاه و بی گاه محمد و نوازش دستامم همین و میگفت و جز این حرفی نمیموند!!!رفستیم یه رستوران...خیلی هم سر منو وقت تلف کردیم و بالاخره تصمیم گرفتیم که چی بخوریم...محمد می خواست بره دستاشو بشوره که دوستش اومد اونجا!!! البته گفت ماشین و دم در دیده و خواسته واسه احوال پرسی بیاد...کلی هم با اون حرف زدیم...بعدش من بودم و محمد رو یه تخت سنتی که کنار هم نشسته بودیم...محمد ناقلا گفت بیا یه مساقه بذاریم..اونم یکی از بازی های گوشیشو سلکت کرد ...در نهایت من خیلی مسلط به اون بازی نبودم و باختم!!!! ولی خب من شاهم...حتی اگه ببازمم کسی نمیتونه من و از بازی بیرون کنه!!!! بعد بازی هم نهار ما رسید!!! اروم اروم نهار خوردیم و با هم حرف زدیم....یه نهار دلچسب بعد اون همه خستگی و بعد اون همه دلتنگی...کلی طول کشید تا نهارمون تموم شد!!! میز و حساب کردیم و برگشتیم...تو راه بازم گفتیم و خندیدم و شوخی کردیم....!!! ساعتای 3.30 هم من خونه بودیم....خیلی خوش گذشت...یه روز عالی و وصف نشدنی بود...یه روزیی که واقعا دلم نمی خواست پایانش جدا شدن از هم باشه...دلم میخواست محمد ماشین و مستقیم می برد سمت خونمون و من کلید مینداختم تو در خونی که متعلق به من و محمد بود و با هم یه رسمیت داشتیم به اسم ازدواج!!! یه جورایی این دوریی و فاصله و دلتنگی داره عذابم میده و حسم میگه دوس داه با هم باشیم...کنار هم پا به پای هم...فعلا داریم صبر می کنیم...اومدم خونه تازه یادم افتاد جورابای محمد و بهش ندادم...همون جورابایی که واسش گرفتم

شنبه هم رفتم ارایشگاه و قیافم و از اون رنگ باختگی و کسالت در اوردم...بعدشم رفتم خرید و کلی لوازم ارایش گرفتم!!!!

تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1392سـاعت 19:29 نويسنده asal| |

اگه بگم وقت و زمان نداشتم که بیام پای نت و بنویسم از خودم و از روزام راستش دروغ گفتم!!!! هنوز وبلاگمو با دنیا عوض نمی کنم...وبلاگی که پر از خاطراته واسم ...ولی این روزا من گیر کردم تو یه تکرار محض....یه تکراری که برام جذاب نیست ...واسه همین نبودنم مال این بود که چیزی واسه گفتن نداشتم!!!

فک کنم 10-12 روزی میشه که من از همه دنیا افم...نه بیمارستان نه شیفت و نه دانشگاه!!! هیچی و هیچی...فقط از همه این روزا یه عقربه ساعت می بینم و یه تخت خواب!!! گوشیم من و ساعت 8 بیدار میکنه...درس می خونم تا ساعتای 1...بعد نهار می خورم و میخوابم تا ساعت 3.30 ...بعد درس می خونم تا ساعت 9!!!! جدیدا هم اون فیلم اوای باران و موقع شام نگاه می کنم...بعد دوباره درس می خونم تا ساعتای 11-12!!! بعدش لالا!!! این روزا برام فقط عهمینجوری میگذره...حتی نمیدونم بیرون چه شکلی....انگیزم واسه ئدرس خوندن خیلی خوبه و حس خستگی ندارم...یه نفر مثل محمد هست که بهم انرجی بده و تشویقم کنه...همین خودش واسم کافیه!!!

تنها سرگرمی این روزایی که به قول مامان رفتم تو لونه !! حرف زدنای اخر شب من و محمده...مثل دیشب که کلی با هم حرف زدیم و مهربون بودیم ....از سلیقه هامون گفتیم....!!! حرف زدنمون طول کشید تا خود ساعت 2!!!! دیشب بعد مدتا محمد 5 شمبه شب شیفت نبود!!!

این روزا یه خورده استرس دارم نه به خاطر امتحان پره!!! نه اصلن ...به خاطره اون یه ذره امیدی که از تابستون ته دلم مونده و هنوز دارم بهش فک می کنم....و این روزا دارم به دقایق اخر اون امید میرسم...هرچند که من  و محمد یه راه دیگه رو انتخاب کردیم ..ولی دروغه اگه بگم اون راه اول و به کل فراموش کردم...اصراری به خدا ندارم که حتما درستش کنه...اون شبم که داشتم اروم اروم با خدا حرف میزدم بهش گفتم خداجونم ممکنه اصلا و ابدا این راه به صلاح زندگیمون نباشه پس من همه چی و میدم دست خودت وقتی بهت ایمان دارم...به بزرگیت به حکمتت به مهربونیت....پس هرچی که خودت میدونی و اکی کن!!!

نگاه که به اینه میندازم ...انگاری چند سالی بوده که با خودم قهر بودم...ابروهای بسیار شلخته...با یه صورت رنگ و رو رفته....واسه شنبه وقت ارایشگاه گرفتم!!!

روشهای جراحی و بی هوشی و دارو و انواع بیماری هارو با هم قاطی کردم!!!!!!

پ ن:

میخواستم بعد امتحان پره و تاقبل شروع شیفتام برم شیراز که داداش زنگ زد و گفت امتحان ارشدشو و تا قبل 19 بهمن برمیگرده....

پ ن:

دلم یه چمدون و دوتا بلیط به مقصد کیش می خواد و هیچ همسفری جز محمد و نمی خوام!!!! دلم یه تنهایی دونفره و طولانی رو می خواد!!!!

پ ن:

شک ندارم که همه چی بر اساس نقشه الهی پیش میره!!!!!

تاريخ جمعه بیستم دی 1392سـاعت 18:26 نويسنده asal| |

اون شبی که با محمود حرف میزدم کلی ازم خواهش کرد که به محمد یه فرصت دوباره بدم...راستش من همه تصمیما رو گرفته بودم که دیگه قیدشو بزنم و حتی وقتی محمود زیاد اصرار کرد خیلی جدی بهش گفتم شما در جریان مشکلات ما نیستین!!!!

شبش محمد ساعت 12 زنگ زد و من همون طوری که خواستم باش حرف زدم و بهش گفتم که زیر همه قولاش زده!!!! اونم همین و گفت و قبول کرد که مقصره و بهش گفتم که باید از زندگیم بره چون خودش قول داده بود که اگه یه بار دیگه تکرار کرد من برم....حرفم که تموم شد خواهشاش واسه نرفتن و تموم نکردن این رابطه شروع شد ..گفت عسل اشتباه کردم ببخش معذرت می خوام و من در تمام اون 2 ساعت فقط گفتم نه نمی بخشم!!!! ولی بالاخره بعد 2 خواهش راضی شدم به شرطی بمونم که بشه اخرین بخشش

دور درس خوندم خوبه و دارم می خونم و انرزی خیلی خوبی هم دارم!!!

امروز که داشتم با محمد تل می حرفیدم ....پسر عموش از فرانسه اومده و منم بهش گفتم که من اگه پسر عموم افغانستانم باشه از اینجا میرم...خودشو لوس می کنه میگه پس تو رو چیکار کنم...وسط حرفاشم بحث یکی از پسر عموهاش شد که بچه اش دوقلو!!! منم گفتم جدی؟؟؟ بعد واسم تعریف کرد که دختر عمه و پسر عمشم 2 قلو و سه قلو دارن....کلی ذوق کردم اخه من خیلی دوقلو دوس دارم و خیلی دلم می خواد بچم دوقلو باشه!!!!

امشب بعد 5 سال یکی از دوستای قدیمی که دکترای روانشناسی داره رو پیدا کردم...شاید هیچ چیز اندازه این بهم انرزی نداد....این از معجزه های اف بی!!!! این دوست من هم سن مامانمه و چون دختر نداره همیشه بهم میگه دخترم!!!! کلی چیز ازش یاد گرفتم و اون تنها کسیه تو دنیا که خیلی بهم شبی هستیم!!!!

پ ن:

امروز درست 5 روزه که از خونه بیرون نرفتم!!! خیلی عجیبه!!!!

تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1392سـاعت 23:36 نويسنده asal| |

این اف بی من و از کار و زندگی و درس و وبلاگ انداخته و باید یه جوری هندلش کنم!!!!

دیروز یه خورده درس خوندم...ولی عصرش که خوابیدم...هنوز چشمام گرم نشده بود که بابا من و مامان و بیدار کرد و گفت خاله مامی فوت شده....مغزم داشت میترکید...از بس سر درد گرفتم...مامان اینا رفتن واسه مراسم فاتحه و من موندم خونه!!!

من تا حالا لباس و با اتو نسوزوندم!!! تو فیلما فقط دیده بودم و زیاد بهشون باور نمی کردم!!! ولی همون که عجله ای داشتم روسری مشکی مامان و اتو میزدم و محمد خان هم گیر سه پیچ داده بود فامیلی این خاله مامانت چیه!!! و هرچی می گفتم بعد مسیج میزنم تو کتش نمی رفت...روسری مامان و سوزوندم!!! همون روسری خیلی شیک و البته گرونش!!!!

عصری با اون حام یه خورده درس خوندم و بعدشم که واسه شام خالم این اومدن...رو دور تعطیل کردن بودم!!! ساعتای 10 به محمد مسیج زدم که سرم خیلی درد داره و می خوام با هم حرف بزنیم و یه عالمه درد و دل دارم بات اونم حالا هی مسیج میزد چی می خوای بگی و داشت  مخم و منفجر می کرد....گفت اکی ساعت 11:30 میام...بعد دیگه نیومد تا 12:30!!! وقتی هم اومد کاملا مشخص بود که اصلن حوصله حرف زدن و نداره و فقط اومده که من دعواش نکنم یه خورده حرفمون شد و بعد خیلی بی خیال گوشیشو اف کرد و گرفت خوابید...نه سرددم واسش مهم بود نه حالم...نه این که گفته بودم کلی حرف واسه درد و دل کردن دارم....

امروز صب به دوستش مسیج دادم و گفتم می خوام از محمد جدا بشم....با هم حرف زدیم و از تموم حرفای زشت و فوشاش واسش گفتم از رفتار قطع کردن گوشیش .....بام حرف زد و خواهش کرد که با محمد حرف بزنم و دلیل کاراش و بپرسم و اگه واقعا قانع نشدم جدا بشم....ولی گفتم فقط جدایی می خوام...کلی خواهش کرد...دیگه روم نشد بهش نه بگم...هرچند که خودمم میدونم این حرف زذدن با محمد فایده نداره!!!

اینجا برف باریده....برفی که من و یاد دو سال پیش میندازه...همون کنگره ای که تو برف برگزار شد....چه پارادوکس عجیبیه...نمیدونم کنگره رو باید دوس داشته باشم یا ازش متنفر باشم!!! ولی همین و میدونم که الان وقتی پنجره اتاقمو باز می کنم و گلوله گلوله برف میبینم....بی اختیار یه طم گس میشینه زیر زبونم و قلبم تند میزنه!!! خیلی تند....

برف و خیلی دوس دارم....وقتی میباره...شبش اونقدر ارومه که دلت می خواد هیچ وقت تموم نشه!!!!

پ ن:

دیگه فقط باید روزی نیم ساعت اف بی برم!!!!!!!!

تاريخ سه شنبه دهم دی 1392سـاعت 23:53 نويسنده asal| |

حال و هوای این روزای من درست شده عین حال هوایی چندین سال قبل....همون سالایی که تازه واسه وب کلاسی دانشگامون وبلاگ درست کرده بودیم و من مدیر وبلاگ بودم..هر روز در حال پست گذاشتن و ....بودم...تا که کم کم کار به جایی رسید که وقت نداشتیم اون و اپ کنیم و از همه مهم تر به خاطر حضور بعضی از ادمای خاص!!! اون وبلاگ حذف شد....این روزا من *ف س* ب و ک و دوباره فعال کردم...البته با کمی احتیاط نسبن به قبلنا!! و سخت مشغول عکس سلکت کردنم و پیدا کردن دوستای 7-8 سال پیش!!! واسه همین زیاد وقت نکردم به اینجا سر بزنم...دوستای من به سختی مشغول درس خوندن و اماده شدن واسه پره هستن ولی من در حال ساختن ....

برنامه شیفتا رو تنظیم کردن و من خیلی خیلی خوشحالم که بخشای بعدی باز هم با این گروه هستم ...برنامه عصر و که ندارم ولی فعلا که دوشنبه شبا شیفت هستم فقط خدا کنه خیلی اذیت نشم و نرم رو دور سر دردای ناشی از بی خوابی!!!

با اون پولی که محمد رو کارتم انتقال داد و به عنوان اولین حقوقش قرار شد باش یادگاری بگیرم....یه دستبند طلا با مهره های فیروزه گرفتم که حالا سر فرصت حتما عکسشو میذارم....از اونجایی که لمس گوشیم از کار افتاده و من الان فقط یه گوشی ساده دارم نمی تونم عکسامو بذارم تا بعد...یعنی عملا گوشی پر!!! یه پلاک مربع هم با پول مامان جونی گرفتم !!!!

جمعه رفته بودیم بیرون...یه هوای نسبتا سرد بود و خیلی خوش گذشت!!! هر چند که شب قبلش من تا 3.5 بیدار بودم و محمد هم شیفت بود...صبشم ساعت 8 بیدار بودم....

دیشبم من و محمد مکالمه داشتیم و تا خوابمون برد نزدیکای 3 بود منم ساعت 6 صب بیدار شدم!!!تا اماده شدم و رفتم جونم بالا اومد چون به شدت سر درد داشتم و حس می کردم سرما خوردم...ساعتای 11 هم در به در کپی مجبور شدیم از انشگاه خودمون بریم دانشگاه فنی که کلی هم راه بود و اونجا اون همه کتاب و نت و بدیم واسه کپی...تا کارمون تموم شد نزدیکای 3 بود ...خیلی ناگهانی و بی برنامه من و محمد قرار گذاشتیم و محمد 15 مین بعد در دانشگاه منتظرم بود...انگشتامو گرفته بود دستش و می گفت عسل چقدر سرد و من زیر فشاری سردردم به زور جلو رو نگاه می کردم....رفتیم یه رستوران سنتی و نهار و با هم خوردیم چون نه محمد نهر خورده بود نه من....مسیر برگشتم با هم حرف زدیم و به محمد گفتم از این دونفره خسته شدم...از این همه مسیج دادن...اخه من و محمد اب هم می خوریم باز هم به هم مسیج میدیم و این نوع مسیج دادنا دیگه خستم کرده...محمد هم اعتراف کرد که گاهی خسته میشه...قرار شد از این به بعد مسیجای که مهم نیستن رو فاکتور بگیرم...ساعتای 6.15 هم من خونه بودم...یه روز سرد زمستونی بود...خیلی هم خوش گذشت!!!

پ ن:

من و محمد داریم قدمای به سمت خریدن خونه بر میداریم....

تاريخ شنبه هفتم دی 1392سـاعت 23:23 نويسنده asal| |

بالاخره طلسم شکسته شد و من محمد تموم جمعه رو نشستیم برنامه هفته رو برسی کردم تا یه روز که هردومون اف باشیم رو پیدا کنمی و برنامه بیرون بچینیم....جایی هم نمی تونستیم بریم چون ماشین محمد کلاجش مشکل پیدا کرده بود...بعد کلی فکر و حرف زدن و بحث به این نتیجه رسیدیم که شنبه نهار بریم همون فست فودی همیشگی...یه جورایی پاتوقی که فک کنم اخرین باری که رفته بودیم خرداد یا شایدم اردیبهشت بود!!!!عصرش هم که من از درد افت هورمون به خودم می پیچیدم و حالم خوب نبود میلاد زنگ زده بود ولی من که جواب نداده بودم..مسیج زده بود که شنبه ساعت 12 تا 2 جشن تجلیل از فعالان کمیته تحقیقاته....گفت حتما باشم چون اسم من جز افراده...منم بعد این که بیدار شدم براش مسیج زدم که سرما خوردم و اگه شد فردا میام....شبش که به محمد گفتم خیلی ناراحت شد اصلن یه جورایی جدیدا به میلاد حساس شده و گفت نمی خواد بری...منم تصمیم نداشتم که برم....ولی خب دوسم نداشتم محمد اونجوری بگه!!!!

شنبه صبی که خونه بودم..کارامو انجام دادم و به محمد مسیج زدم واسه یه ربع به 12 از بیمارستان بیا بیرون اونم اکی زد....دلم هوس یه ارایش یه خورده پررنگ کرده بود...واسه همین سواستفاده از تایم کردم....ابروهامو قهوه ای تیره زدم ...مدل پهن و کوتاه!!! بعدشم لاک قرمز زدم و انگشتری که جدید گرفته بودم و پوشیدم که محمد ببینه....!!! یه شیشه مربای هویج با کیف چرمی که واسش گرفته بودم و گذاشتم کنار و اماده بودم و که باز محمد با 10-15 مین تاخیر رسید....بعد 17 روز همدیگر و دیدیم....بازم مثل همیشه با شوخی و خنده شرو شد و هی تو سرو کله هم میزدیم...محمد هم که جدیدا انگاری زناش جهش پیدا کردن ...هی دماغ من و می کشید ...یعنی این پسره دماغ منو با اسباب بازی اشتباه گرفته!!! رفتیم فست فودی.....یه جورایی دیگه دلم واسه اونجا و تموم خاطراتش تنگ شده بود...رو هر میزش کلی خاطره داریم....بعضیاشون و مو به مو حفظم....محمد دوتا پیزا سفارش داد و اومد بالا ...اروم اروم حرف زدیم..می خندیدیم و من از پشت اون عینکی که محمد دیگه بهش عادت کرده فقط به چشمای محمد نگاه می کردم که چقدر نازن....بر عکس چشمای من که ریزن چشمای محمد کشیدن و مژه های بلندی داره...بعد 20 ماه اولین باری بود که اینجوری چشمای محمد و نگاه می کردم...بعد بحثمون در مورد کت محمد شد...همون کت هندیش که تو کنگره پوشیده بود و ای که چقدر خندیدیم....دوباره یه نونه از جهش ژن های محمد و دیدم که دست من و گاز میگیره...تو همین جلف بازیا بودیم که یکی از زوجای دانشگامون اومدن داخل و ما چون طبقه بالا بودیم اونا رو میدیم ولی اونا متوجه ما نمی شدن...رنگ محمد به کل پریده بود....قیافشو و تصور می کنم الانم خندم میگیره....میگفت اگه اینا بیان بالا ...بعد دیگه هیچ!!! ولی خب خدای مهربون بهمون رحم کرد و بالا تشریف نیاوردن.....!!!!بعد نشستیم در مورد حقوق و پولامون بحث کردیم یه خورده هم محمد از درس خوندش گفت و دیگه باید میرفتیم چون محمد عصر شیفت بود....من و رسوند در خونه و رفت...کلی هم از دیدن کیف ذوق کرد...حس می کنم به رفتن و بیرون بودن نیازی داشتیم...حتی تو ماشینم به محمد گفتم که خیلی از دعواهامون و اگه انالیز کنیم به خاطر بعد فاصلس و اگه کنار هم باشیم مشکلی نداریم....یه چیزی مثل قبل...مثل معجزه...مثل عشق دوباره جریان پیدا کرد تو رگ زندگیم....

یکشنبه هم ظهری من باید میرفتم دانشگاه و محمد همین که از در خونه اومم بیرون زنگ زد که میاد دنبالم که هم یه کتاب به من بده هم جزوه من و ازم بگیره...سوار ماشینش که دم میگه حالا هی بگو ارایش نمی کنم....من یه بار رز لب نارنجی زدم...!!! نارنگی تو کیفم بود با هم تو ماشین خوردیم...بعد خیلی شیک یکی از اقایون دانشگاه من و محمد و با هم دید اونم دم در ورودی دانشگاه....همچنین دوست صمیمی میلاد!!!  اصلن هم به روی مبارکمون نیاوردیم که چی شد..ساعتای 2.5 محمد مسیج زد که اولین حقوقش و رو حساب ریختن و می خواد من اولین کسی باشم که بهم کادو میده واسه همین شماره حسابمو دادم و رام پول واریز حساب کرد...که سر فرصت برم و یه طلا یادگاری باش بگیرم!!! شبشم خونه عمم حلیم داشتن و ما دعوت بودیم....3 ساعتی که اونجا بودیم فقط من و زن پسر عموم با هم فک می زدیم...ولی خب من سر فرصت کلی واسه خوشبختی من و محمد و رسیدن به ارزوهامون دعا کردم!!!

امروز هم خالم رفته بود رو دور نذری و ما هم اونجا تشریف داشتیم...زهرا هم که واسه خودش وروجکی شده...کلی درس و مشق ننوشته داشت...ولی همش شیطونی می کرد...اخر سرم به زور بردمش خوابوندمش که به مدرسه فردا صبش برسه!!!

عصری خیلی حالم بد بود....افت هورمون این سری خیلی اذیتم کرد..فشارم رو 8 و باید سرم بزنم که اصلن حاضر نیستم دردش و تحمل کنم...با مریم رفتیم بیرون که کمی خرید کنیم...از در فست فودی پاتوق من و محمد که رد شدیم و کلی خانم و اقا میدیم که اومده بودن اونجا یه از کنار مبلمان فروشیا که رد می شدیم کلی تو دلم حسرت می خوردم..حسرت این که چرا من و محمد نباید الان وسایل خونمون و انتخاب کنیم چرا باید اینقدر دور باشیم...با اون افت هورمونم همش به خودم فشار روانی میاوردم که چرا!!!

رفتم رو دور خوردن بد جور!!!! دیشب ساعت 1 ما شام از بیرون اوردیم...من هم ساندویچ هندی خوردم هم چلو کوبیده...امروزم صبونه حلیم خوردم کلی خرمالو و میوه هم خوردم ساعتای 12 هم ساندویچ هندی خوردم...ساعت 2 چلو گوشت خوردم.....عصرونه هم کلی گز و ابمیوه و میوه و بادام هندی و پسته خوردم...!! الانم که دارم تایپ می کنم گشنمه!!! یکی من و نجات بده!!!!

پ ن:

یه چیزی رو دارم حس می کنم....حس می کنم یه چیز بزرگ و خیلی خوب داره به سمت زندگی من میاد....حسش می کنم...درست عین احساساتی که قبل از اومدن محمد داشتم...حس می کنم وجودشو و نزدیک شدنشو ....یه چیز بزرگ مثل معجزه!!!

تاريخ دوشنبه دوم دی 1392سـاعت 23:23 نويسنده asal| |

miss-A