تیک تاک عاشقی ما

می خوام لحظه هامو ثبت کنم.شاید یه روزی یه جایی دلم برای مرور روزهای نیلوفریم تنگ ش

ورق میزنم همه خاطرات و بر می گردم به 4 سال پیش...همون روز پاییزی که زنگ زدم شماره موبایل داداشم و صداشو از هرسنگا دورتر شنیدم...همون روزی که داداش بغض کرده بود و من اشک میریختم و عجیب بود که هردومون سعی می کردیم به هم دروغ بگیم و به روی خودمون نیاریم...اون روز پاییزی چقدر برام سخت بود...داداشی کوچولو من رفته بود و این جدایی بعد 18 سال برام چقدر سخت بود...روزا گذشت...روزا همین جور گذشت و من کم کم به نبودن داداش عادت کردم...گاهی دلتنگ میشدم گاهی بغض گاهی خنده ولی خوشحال از این که داره پیشرفت می کنه.....تا همین چهار شنبه که وسایلشو از خونه مجردیش جم کرد و همین چهار شنبه که خودمم باورم نمیشد چهار سال گذشته...وسایل جم کرد و من زیر لب گفتم خداحافظ شیراز خداحافظ حافیه...خداحافظ بارون و چمران ...خداحافظ!!! 

چهارشنبه وقتی رسیدم خونه کلی دلم برای هوای خنک داخل اتاقم تنگ شده بود...با هم شام کباب درست کردیم و من خسته گرفتم خابیدم...5 شنبه از صب که بیدار شدم فقط وسیله ها رو مرتب کردم تا ساعتای 8 شب!!! یه جفت کفش خردلی با دو تا شلوار مجلسی سبز و مشکی با یه کیف مشکی و دوتا شال نباتی و صورتیم همین جور خریدم...یه جایم زد به سرم و 7 دونه لاک خردیم!!!

یه بحران واسه زندگی من و محد به وجود اومده بود که دیروز دو ساعت تو وایبر در موردش صحبت کردیم و حل شد!!! خودمونم تعجب کردیم چطوری این موضوع به این راحتی حل شده!!! دیشبم مکالمه طولانی مدت اخر شب داشتیم!!!

این روزا همه چی خوبه!!! حس میکنم هرچی که داره اتفاق میوفته همون چیزی که من به کاینات دستور دادم!!!

شنبه بعد پیچوندن کلی شیفت باید برم شیفت شب!!! دلم برای بچه ها و بیمارا تنگ شده!!!

پ ن:

دختر خاله مامانم به خاطر داشتن لخته رفته کما اونم با این که فقط 32 سال سن داره!! براش دعا کنید!!!

|جمعه سوم مرداد 1393| 13:41|asal|

دوشنبه بعد مدتا که من و محمد شیقت شب میرفتیم همکار میشدیم و هردومون شیفت بودیم....اولش میخاستم واه محمد شله زرد درس کنم ولی یهو تصمیم عوض شد و مسقطی درس کردم ریختمش تو ظرف و روش رو با پودر پسته تزیین کردم یه ظرفم واسه بابا یکی هم واسه خودم و دوستام درس کردم....یه تصمیم ناگهانیم این بود که عصرش رفتم و دو تا بلیط اکی کردم به مقصد شیراز و بعدشم رفتم بیماراستان....مسقطی محمد بهش دادم مال خودمون و هم گذاشتم داخل یخچال .....تا زمان اذا ن که اومدیم داخل پاویونو محمد مسیج زد  کلی از مسقطیم تعریف کرد...اون شب من کارم ساعتای 12 تموم شد ولی چون محمد اونجا بود تا خود صب با دوستام اونجا بودیم و شب خوبی بود....ساعتای 4 صبم اب خنک میخاستیم که رفتم از پیش محمد اوردم....

سه  شنبه بعد یک ماه و اندی رفتم ارایشگاه و ابروهامو بلند برداشتم با رنگ قهوه ای روشن....اونجا یه لحظه تصمیم گرفتم موهامو کوتاه کنم...خیلی کوتاه جلوشو هم خورد کنم....ولی گذاشتم بعد مسافرتم که روش فک کنم....اخر شبم من و محمد یه مکالمه طولانی داشتیم و یه کلی  با هم حرف زدیم...

5 شنبه صب شیراز بودم....حس میکنم به این فاصله به مسافرت به این ما سفر نیاز داشتم ....دوباره همه چی مثل قبل....روزایی که من داداشم تا خود شب میگیم و میخندیم و دور هم شادیم...میدونم این 8-10 روزیی که اینجام خیلی بهم خوش میگزره

پ ن:

داداشم داره باشگاه میره و رزیم چاقی گرفته وقتی من و دید هنگ کرد....میگفت چقدر لاغر شدی بخور چاق بشی...حالا اینجا هی برام دنت و شیر کاکایئو و خوراکی پر کالری میخره و میگه بخور لاغر مردنی....دیشب رفته بودیم بابا بستنی کلی سفارش پرکالری داد....منم بیخیال رزیم پا ب پاش خورد

|جمعه بیست و هفتم تیر 1393| 12:18|asal|

دیدن دوستایی که 7 سال با هم تو یه کلاس بودین و خوش گذروندین با کلی خاطرات و شیطنتای سمپادی خیلی برام هیجان انگیز بود...ساعت 6 عصر با بچه ها تو یه پارکی که من ادرسشو بلد نبودم قرار داشتیم ...منم به ارایشگام زنگ زدم نبودن ...منم اماده شدم و با ازانس رفتم پیش بچه ها...دیدن رویا بعد 4 سال برام از همه جالب تر بود...6 نفری نشستیم تو پارک و هی میگفتیم و می خندیدم....خیلی خوش گذشت ...نزدیکای اذان من هی می گفتم زود باشین من و برسونین خونه من گشنمه ...نمی شد بیشتر بمونیم چون من مهمون داشتم....ندا من و رسوند خونه و تو ماشین کلی برانامه چیدیم که اگه ارشد بچه ها اکی شد ...هر کدوم شام بقیه رو دعوت کنه!!!

عجیب این روزا به هر امتحانی میگم ارشد!!! مشکوک میزنم خودمم خندم میگیره مثلا می خام بگم محمد امتحان داد...میگم ارشد داد...فک کنم ازمون داداشم برام خیلی مهم بوده که همچین رو زبونم افتاده!!!

دیروزم دومین سالگرد فوت دایم بود...ساعتای 7 رفتیم گل خریدم و خیلی تو ترافیک بودیم...ساعتای 8 رسیدیم محمد اینا هم اونجا بودن!!!

دیشب من و محمد با هم تا نزدیک اذان حرف زدیم...یه مکالمه طولانی که توش خیلی بحث و حرف و انتقاد بود...نمیدونم نتیجش چی میشه!!!!

پ ن:

داداشم دیشب که زنگ زده بود گفت منتظره یه پرواز شیراز تهرانه که اکی بشه و بیاد بره دنبال کاراش...داره رو چند تا دانشگاه نفت تو هند سرچ می کنه که ارشدش و بره اونجا...با منم حرف زد و گفت حتما سراغ سازمان طرح میره و ببینه برای خروج از ایران من مشکلی ندارم!!! یعنی خودمم کپ کردم!!! نمی دونم چی میشه!! فعلا که هستم اهمینجا!!!

|جمعه بیستم تیر 1393| 12:5|asal|

شیفتای شبم خیلی خستم می کنن..شبا که تا ساعتای 3 داخل بخشیم ...میایم پاویون و اون ارایش 10 ساعت قبل و میشوریم لباس عوض می کنمی و با چشمای قرمزی که دیگه خواب و نمیشناسن می شینیم سر میز و هی حرف می زنیم و می خندیم...بعد کلی سحری برامون میاد!!! همه رو می خوریم و می خوابیم تا 7!!! بعدش دوباره تکرار روزای قبل!! صب خواب عصر خواب و ساعت 7 هول هولکی یه چیزی درس می کنیم!!!

یکشنبه که از شیفت اومده بودم خونه حسابی خوابیدم!! بعدش انگاری این خونه موندن تو هوای گرم برام تکرار شده ....رفتم بساط جوجوه رو واسه شام درس کردم با یه تجربه جدید که داخلش سس ماینوز ریختم....شله رزد درس کردم.یه خورده مرغم گذاشتم کنار که واسه فردا زرشک پلو درس کنم!!! 

دوشنبه با این که اصلن انتظارشو نداشتم ولی من و محمد همدیگرو دیدیم!! 4-5 ساعتی با هم بودیم ..خیلی هم خوش گذاشت...منم یه دوش گرفتم و تایمم کم بود سریع یه ارایش کوچولو کردم و رفتم شیفت با همون موهای خیسی که به زور بالا نگهش داشته بودم ولی اصلا برام مهم نبود ....دیگه صدای جیغ و داد داره برام عادی میشه...اون شب یه پسر 14 ساله داشتیم تو ای سی یو که به خاطر عقرب زدگی فوت کرد...خونوادش همه بیمارستان و گذاشته بودن رو سرشون خیلی ناراحت بودن ...بچه هامون بعضیاشون گریه می کردن ...بهضیاشونم به من اصرار می کردن که بریم ای سی یو ولی من نمی خاستم ...دعا می کردم یه بونه جور بشه و من اونجا با اون همه خاطر بد نرم!!! تو بخش که بودیم چند تا نرس که هم سن مامان من و دارن و هنوز اخلاق اجتماعی یاد نگرفتن که نباید تو زندگی شخصی کسی دخالت کنن...شرو کرده بودن تیکه انداختن که این گروه چه دانشجوایی داره!!! هیچ کدومشون شبیه دانشجو نیست!!! ناخنای بلند...دستنبد!! من تو اینه داشتم موهامو مرتب می کردم...بچه هام هرکدومشون مشغول گرفتن شرح حال بودن....منم با بچه ها صحبت کردم و تصمیم گرفتیم بریم حالشون و بگیریم...یکی از بچه هامون گفت خیلی مسخرس که یه زن 47 ساله خودشو با دختر 24 ساله مقایسه کنه...ادم که خوشگل و خوشتیپ باشه خیلی حسود داره...بعد یکیشون برگشته به من میگه پوشیدن زیئر الات داخل بخش ممنوعه...منم بهش گفتم این زیور الات نیست ساعته...در ضمن این خیلی بی سوادیه که فک کنی زیور الات الودگی ایجاد می کنه ولی ساعت و رینگ الودگی نداره!!! خلاصه حسابی شستیمشون....شنبه هم که بازی والیبال ایران بود...رفتیم سه سه راهی و از پسرا کش رفتیم و اومدیم تی وی رو روشن کردیم و کلی صندلی چیدیم داخل استیشن و بازی نگاه می کردیم!!! یعنی کارد میزدی خونشون در نمیومد!!!

امروز میخام یه خورده از برنامه رو تین رمضان خارج بشم!!! برنامه خوردن و خوابیدن!! باید زنگ بزنم ارایشگاه و نوبت بگیرم...واسه ساعت 6.30 هم با دوستای دبیرستانم تو ی پارک قرار دارم...بعد 7 سال داریم دور هم جم میشیم!!!

|چهارشنبه هجدهم تیر 1393| 10:50|asal|

نمیدونم این وقتام کجا تلف میشه که وقتی میام وبلاگ می بینم کلی خاطره تو ذهنم هست با کلی حرف که هیچ کدومشون نه نوشته شده نه ثبت....

شاید اوضاع فقط چند روز رفت تو اوج و بعدش دوباره همون رکود همیشگی...خب همه چی مثل همیشه اس...حتی قرارامون و دیدارامون کمتر از زمانیه که محمد امتحان  داشت..3 شنبه هفته قبل با محمد حرف زدم و بهش گفتم که فرداش بیرون میریم...گفت شب شیفتم خستم نمیشه بریم بیرون منم اکی گفتم...ظهرش ساعت 12 بهم مسیج داده بریم بیرون؟؟؟ منم گفتم باشه...یه تفریح مسخره و سرد...می تونم بگم فقط دو نفر بودیم که تو نوع پیتزامون مشترک بودیم بدون هیچ چیز دیگه ای سرد رفتیم ...سرد هم برگشتیم...همین ...!!! خودمم نفهمیدم حاصلش چی بود....

شنبه شب که اول ماه رمضون بود و من کلی استرس داشتم که نکنه افت هورمونم شروع بشه و نتونم روزه بگیرم...شیفت بودم و خدایش خیلی بیمارای با حالی داشتیم با همشون دوست شدیم...کلی گفتیم و خندیدم...با بچجه ها شام زرشک پلو خوردیم و چای دم کردیم....تقریبا ساعت 2.5 برگشتیم پاویون و به این نتیجه رسیدیم بهتره تا سحر نخوابیم ...کلی غیبت کردیم خندیدم و مسخره بازی در اوردیم....ساعت 3.30 هم بچه ها رفتن سحری قیمه اوردن با ماست و زرد الو...کلی هم اب میوه و پیراشکی چیدیم...سفره با حالی شد...تا نماز خوندیم و 5.30 بود...یعنی خواب هیچی دیگه...

از یکشنبه فقط در نقش کوزت بودم و کل خونه رو مرتب کردیم...مخصوصا اتاق من که وحشتناک نامرتب بود...افت هورمونمم شرو شده و بای گفتم با روزه تا یک هفته!!!

محمد که فقط باشگاه ثبت نام کرد دو روز رفت و بعدش فقط بهونه پشت بهونه...!!! تلفنای شبمونم نزدیک 2 هفتس که تعطیله ..عصرا شاید وقت بشه چند مین خیلی سرد با هم حرف بزنیم گاهی هم وایبریم...محمد هم که وبلاگ و فراموش کرده و من با خیال راحت دارم اینجا مینویسم....تصمیم گرفتم از دردام خسته گیام با محمد حرف نزنم چون اصلا درک نمیکنه چی میگم...

دنبال یه تایمم که با هم جدی حرف بزنیم به نظرم نیاز دارم خیلی چیزا رو روشن کنم!!!

پ ن:
ما تو خونمون فقط من و بابام روزه میگیریم...کاری ندارم کی روزه میگیره کی نمیگیره ولی به نظرم بهتره واسه نظر هم احترام قایل بشیم...

پ ن:

برنامه ماه عسل برام خیلی مسخره و تکراریه!!!

 

|چهارشنبه یازدهم تیر 1393| 0:17|asal|

اوضاع یه جورایی داره برمیگرده به روزای اوج و پر انرجی..همون روزایی که انتظار داشتم بعد تموم شدن درس و امتحان محمد به وجود بیاد ولی نشد .نشد و این نشد ادامه داشت تا همین چند وقت پیش که من هی پست میذاشتم هی گله می کردم ولی چند روز همه چی برگشته و شده همونی که من میخواستم هرچند با تاخیر!!!

2 شب و که مراسم شام دعوت بودیم...با این که شامش اصلا برام جذاب نبود و مراسمم یه مراسم سطح پایین با یه پذیرایی سرد بود ولی برای منی که روزمرگی هام وحشتناک شده بود عالی بود!!! 

من از بچگی یکی از ارزوهام این بود که قد 180 سانت داشتم و میرفتم تیم ملی بسکتبال و والیبال ولی از اونجایی که قدم 163 بیشتر نبود به همون پینگ پنگ راضی شدم....جمعه که بازی والیبال ایران بود عشق جونیام تو خونم فوران کرد و نشستم پای بازی با کلی خوردنی خوشمزه هم از خودم پذیرایی کردم ...در نهایتم کلی از بازی راضی بودم...بعد شام گوشم خیلی اذیتم می کرد ...گوشوارشو باز کردم خودمم از شکل گوشم وحشت زده شدم...یه هماتوم گنده با چرک و ترشحات سروزی...انگار واسه اولین بار تو عمرم بود که همچین چیزی میدیم ..چند بار با خودم گفتم عسل نگران نباش هیچی نیست...بعد انگار هرچی کتاب خونده بودم ...یادم رفته بود و عین یه بی سواد به چندتا دکتر زنگ زدم...اینترن عزیز خیلی شیک بهم گفت بافتت باید دبریده ( بریدن) بشه..منم با وحشت بیشتری به یکی دیگه از دوستام زنگ زدم اونم گفت سریع برو بیمارستان خودمون بستری شو...باید سفازولین وریدی بگیری..عین دیونه ها گریه می کردم...محمد اون شب با دوستاش رفته بود بیرون وقتی زنگ زد و واسش شرح حال گفتم کلی من و مسخره کرد و گفت این چه درسی که خوندی بی سواد...نکروز کجا بود!!! ولی هرچی می گفت تو گوشم نمی رفت!!!  شب تا صب خواب وحشت ناک دیدم...با این که دو تا سفالکسین خورده بود در حد 1 گرم....ولی همین که پام رسید بیمارستان گوشمو نشون دادم و همه گفتن هیچی نیست!!! سفکسیم 400 گرفتم و یاد حرف محمد افتادم که هی میگفت عسلی مال حساسیت به نیکله!!!

من با اون شوک دیشب تو پاویون داشتم برای بچه ها تعریف می کردم که امروز یه جورایی شرح حال و ....بگیرن چون من زیاد سر حال نیستم..روپوش سفیدمو پوشیدم....همون اول ورودمون بهمون گفتن سریع برین طبقه بالا یه مورد مشکوک هست که باید شرح حال بگیرین...شاخ پشت شاخ..بی خیال ویزیت و ...!! یه دختر 17-18 ساله که با درد زایمان مراجعه کرده بود....ولی همراهی نداشت و از گفته هاش معلوم بود که بارداریش به خاطر یه رابطه خاص بوده....اولا انکار میکرد و از شوهرش می گفت که تو روستا داره کار می کنه...ولی ک کم تونستم از زیر زبونش بکشم که رابطه های زیادی و داشته  الان نمیدونه حاملگیش.....چند تا اسم و شماره تلفن ازش گرفتم یه خانمی که حتی یه سونو هم نداره!!! اوج فاجعه بود...سرم به شدت درد گرفت و همه روز تو همه بیمارستان فقط به اون ایندش و نی نی که پسر دنیا اومده فکر می کردم!!! چه جایی می تونه داشته باشه!!!؟؟؟

شنبه عصری رفتم گوشی اس فایو گرفتم ...محمد هم هین مارک و گرفت....بعدشم رفتیم خونه مریم و شام ماکارونی خوردیم و کلی پای بازی ایران حرص خوردیم...حیف که ایران گل خورد!!! 

پ ن:

محمد شده همون محمد سابق و از امروز میره باشگاه...منم از فردا باید برم یه باشگاه ایروبیک توپ ثبت نام کنم!!!

|یکشنبه یکم تیر 1393| 21:36|asal|

نمیدونم تنبل شدم..روزا تند میگذره...سرم شلوغه یا بی انگیزم واسه نوشتن که هربار میام بنویسم از اخرین پستم 7-8 روز و حتی بیشتر گذشته!!!

دیروز سر ساعت 6 صب با الارم گوشیم از خواب بیدار شدم...یه نگاه به اینه انداختم و سلام کردم ..با یه وسواس خاص مسواک زدم و دست و صورتم و شستم...یه وسواس خاص !!! ساعت 6 صب بود و من تا 7 یک ساعت وقت داشتم که اماده بشم....وسایلم ارایشمو چیدم رو میز ...خط چشم مشکی رو کشیدم با یه سایه قهوه ای ...کرم ضد افتابم و زدم ...رز گونه و رزلب ستی که محمد برام خردیه بود و زدم با یه ریمل که مزه های بلندم و حالت داد که یه بار دیگه متهم بشم به استفاده از مزه مصنوعی!!! به ساعت که نگاه انداختم 7.00 بود...با چه وسواسی ارایش کرده بودم...رفتم پایین یه لیوان شیر با کره کنجد خوردم و هرجور حساب می کردم کلی وقت لازم داشتم تا موهامو ببندم و لباس بپوشم....مانتو جذب مشکی میل دارم و پوشیدم و با کفش و کیف طلایم ست کردم...زنگ زدم بابا بیاد دنبالم...بی خیال ورزشی که به لطف شیفتای صب ازش محروم شدم....کادو محمد و برداشتم...ساعتای 8 بیمارستان بودم....همش داخل بخش ان تایم بودم و زمان برام دیر میگذشت...ساعت 12 که کارم تموم شد اومدم داخل پاویون واسه محمد مسیج زدم ساعت چند بریم...مسیج زد ساعت 12.30!!! روپوش سفیدم و در اوردم و یه رفرش ارایش کردم...مثل همیشه محمد با 15 مین بدقولی اومد و بعد 36 روز همدیگه رو می دیدم....مقصد مثل همیشه مشخص بود....دل تنگ بودیم این و از احساس و حرف و نگاه میشد فهمید...داخل ماشین مقنعه مشکیمو عوض کردم و یه شال طلایی پوشیدم ...هووای خیلی گرم بود یه خورده اذیت می کرد...با این که کولر ماشین روشن بود ولی گرما رو کامل میشد حس کرد...فلشم همرام بود و کلی اهنگ شاد پلی کردیم....مسیر رفت دیگه بحثی از درس و امتحان و نبود...یه خورده با هم حرف زدیم ...تا رسیدیم رستوران همیشگی...سفارشا مثل همیشه...یه خورده در مورد اینده و تصمیمامون حرف زدیم هرچند که مثل همیشه فقط یه وازه شنیدم بذار بعدا...بذار بعد نتایج...بذار مشخص بشه کجا میوفتم!!! منم گفتم اکی ...اون رستورانم خیلی گرم بود...تا ساعت 3 اونجا بودیم و بعدشم برگشتیم....محمد برام یه لباس مجلسی مشکی ساتن با نگینای سفید گرفته بود...خیلی خوشگل بود...منم براش شلوارک کتان خریده بودم...ساعتای 4 اومدم خونه.....تفریح خوبی بود...خوش گذشت ولی من انتظار داشتم بعد 36 روز تایم بیشتری با هم باشیم و خیلی جدی در مورد مسایل حرف بزنیم ولی محمد همیشه همه چی و به شوخی میگره!!! شیفت شب و هم پیچونده بودم...تا ساعتای 8 خوابیدم بعدشم شام دعوت بودیم رستوران...اماده شدم و رفتیم اونجا!!! شامش خیلی مسخره بود...من هیچ وقت طعم گوشت و با لیمو دوس نداشتم..ساعتای 10.30 رفتم خونه پسر عموم...زنش زنگ زده بود گفت کارت دارم....اونجا بودم که بهم گفت یکی از اشناهاشون از من خوشش اومده..پدرش دندون پزشکه و از دوستای صمیمی باباس...پسره هم مادرش ایرانی نیست و الانم ایران نیست ....پزشکی میخونه!!! بهش گفتم نه...یکی زد به پهلوم گفت مرض دختر دارم جدی حرف میزنم..بهترین موقعیته مگه نمیخاستی از اینجا بری...خب فرصتش مهیا شده راحت میتونی تخصصت و بگیری...تابستون نامزدی کنین!!! ته دلم فقط میگفتم اره حتما...فعلا یه یکی مثل محمد تو زندگیمه!!! 

دیشب خدا رو شکر نرفتم تو فاز بازی فوتبال.....

فک میکردم اون امتحان تموم بشه همه چی خوب میشه..اوضاع اروم...مکالمات طولانی...عشق و محمبت زیاد...ولی زهی خیال باطل!!! فقط امتحان تموم شد...همین !!!خیلی وقتم هست که تموم شد!!! محمد یه شیفت میره بیمارستان...با این که قرار بود بیمارستان خصوصی هم بره ولی نرفته...باشگاه قرار بود بره که نرفته!!! اف میشه از بیمارستان یا میخوابه تا 5....بعدش میره خونه دوستاش...یا بعد بیمارستان با دوستاشه!!! مسیج و زنگم که گاهی!!! امتحان برای محمد تموم شد...ولی برای من وضع همون وضع سابقه!!!

پ ن:

به تنهایی و یه رست طولانی نیاز دارم!!!

پ ن:

دلم 24 ساعت خواب میخواد...دلم یه چمدون بسته...یه بلیط...یه مسافرت میخواد

پ ن:

بازم قول دو سال دیگه رو میگیرم!!!! زندگی من داره هر دو سال یه بار تمدید میشه با همون بهره ها و وام های سنگین!!!!!!!!

|سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393| 22:49|asal|

خسته بعد از 24 ساعت چشماتو رو تخت رنگ و رو رفته ی بیمارستان باز می کنی...اتاق تاریک تاریک ولی از صدای پیچر بیمارستان میدونم دیگه صب شده و تایم نزدیکای هفت...دور و ورم و نگاه می کنم بچه ها خوابن..پتو رو میکشم رو سرم و سعی می کنم به فرمان مغزم برای بیدار شدن توجه نکنم...بدن خسته و کوفتم و میکشم یه سمت و گوشی و نگاه میکنم...یاد همه ی برنامه ها میوفتم...با یه نیروی دو برابر جاذبه بدن سنگینم و از رو تخت بلند می کنم..موهای لختم و میندازم کنار و چشمامو باز میکنم و اروم زیر لب می گم خدا جونم صب بخیر...بچه ها رو یکی یکی صدا می کنم...تاپ شلوارکمو عوض میکنم و مسواک میزنم و هم زمان به روزاهای گذشته ..به حال فک می کنم...بچه ها هم بیدار شدن...صبونه رو رو میز میچینن و همه مشغول ارایش میشن ولی من فقط موهامو جم می کنم و اون مقنعه بلند مشکی رو میپوشم...سرد و بی روح گوشیمو نگاه می کنم و یه مسیج میزنم سلام عزیزم صبت بخیر...تو اینه خودم و نگاه میکنم و به چشمام زل میزنم که این منم که اینقدر تظاهر میکنم این قدر ظاهر سازی می کنم...می خندم!!! صبونه رو یه کوچولو میخورم....بابا میاد دنبالم و با هم میریم ورزش...تند تند راه میرم با اون همه خستگی با اون همه شیفت...با اون همه بیمار گند اخلاق دیشب...تند تند راه میرم و با خودم فک می کنم.....میام خونه....دوباره میرم تو لاک تظاهر مسیج میزنم عزیزم من خونم...بعد میرم زیر دوش اب گرم ...موهای لختم و میشورم و با خودم فک می کنم....بخور می کنم و میرم رو تختم که بلکه بخوابم و انرجی بگیرم برای شیفت عصر ولی دلم نوشتن میخواد دلم حرف میخواد دلم شکستن سکوت لعنتی رو میخواد پس مینویسم!!! 

دلم میخواد بگم و اعتراف کنم که خیلی از این روزا خسته شدم ولی تظاهر سازی کردم به این که خوبم به این که انرجیم تحلیل نمیره...تظاهر کردم و تصنعی خندیدم من خستم...خسته شدم از بس رو زندگی و رابطه دو سالم فقط یه بحث بزرگ خیمه زد یه بحث به اسم امتحان  قبولی ازمون...خسته شدم که روزا و ثانیه هام خلاصه شدتو استرس .....خسته شدم ...دلم میخواد به همون اندازه ای که دلم گرفته و خسته شدم واقعا بگم خسته شدم...خسته!!! تا شاید این دلی که زخم خورد ...خون ریزی کرد ولی دم نزد اروم بشه!! اصلن محمد حواست هست و بود؟؟؟ حواست بود که چقدر من و خسته کردی ولی من حتی به روی خودم نیاوردم؟؟؟ حتی یه بار نگفتم محمد بس کن اصلن به من چه تو چقدر خوندی؟؟؟ دو ماه اخر قبل امتحانت 20 دقیقه با من حرف میزدی و تو اون 20 دقیقه فقط صحبت از درس و برنامه هات بود...صحبت از این که چقدر خوندی می خوای چی بخونی می خوای چیکار کنی؟؟؟ خسته شدم یه بار با خودت گفتی عسل ادمه عروسک که نیست هرچی براش بگم خسته نشه...میدونی تو خیلی از اون روزایی که میومدی بیرون که با من حرف بزنی بیشتر خستم کردی...اونقدر خستم کردی که نسبت به  هرچی درس و کتاب و ازمون الرزی پیدا کردم...تن کهیر زدم و دیدی...روحم و که با رفتارات داغونش کردی و تنها توجیحت این بود که امتحان داری...خب داری که داری ...اینا کدومشون دلیل محکمی واسه کاراته...تو فقط بهم یاد دادی که بشم شنوده ...بشم دوتا گوش برای حرفای که روزی صدبار میشنیدمشون....تکرارایی که خفم میکرد...چی با خودت فکر کردی؟؟ ها؟؟ فکر کردی ...این امتحان تو قیمتش خستگی و روح خسته و داغون من بود.....بهاش سردی و بی روحی من بود....وقتی بعد 26 ماه که از رابطمون میگذره من و تو نمی تونیم با اطمینان از اینده حرف بزنیم...وقتی بعد دوسال تو هنوز سر نقطه ای هستی که 28 فروردین 91 بودی...وقتی هیچی امید به اینده نیست ...چی میتونم بگم؟؟؟ وقتی دوستای من دونه دونه مراسم گرفتن ولی من فقط نشستم و چشم به راه ازمون تو موندم و به وعده و قولات دل سپردم...محمد راستش بذار بهت بگم بهت امیدی ندارم...به این که بتونی خودت  و جم کنی....به این قولات اکی بشن...گیرم ازمون اکی بشه خوب بعدش چی...من باز دو سال دیگه بمونم؟؟؟ دوباره اون موفع هم میگی باز بمون...؟؟ اره؟؟؟ خودت میدونی چقدر خواستگار دارم و همشون و به خاطر تو رد کردم..ولی تا کی تا کجا؟؟؟ چه برنامه ای داشتیم تو این دو سال؟؟؟ چند قدم برداشتیم برا زندگیم...یه جورای ثابت سر جامونیم فقط راهامون و کج کردیم ...چی بگم...از خستگیم...دوستای من شبا تو شیفت فقط بهشون سرویس میدن و اونا یه ذره هم برا پسره مایه نمیذارن...شام میفرستن در بیمارستان میوه .....بستنی...ولی من هیچی از اینا رو که ندیدم هیچ...سنگ تموم برات گذاشتم...از خودم گذشتم ولی خیلی وقتا نتیجش فش و تلفن قطع کردنای بود که کلی قول داده بودی ترکشون کنی....خستم حتی یه مسیج پرانرزی هم ازم دریغ میشه به بهانه ازمون...به بهونه امتحان....حالم از این امتحان بهم میخوره...دیگه نمیخوام بشنوم...قبول میشم یا نمیشم...کدوم شهر و بزنم...نمیخوام دیگه من این خستگی این دل مردگی و نمیخوام...کم اوردم...حتی اگه ربات هم جای من بود کم میاورد...شدم یه عروسک خیمه شب بازی دست تو...هر وقت خواستی زنگ میزنی هر وقت خواستی داد میزنی....نمی دونم چقدر دیگه باید تحمل کنم ...اگه این دوس داشتنه اگه این عشق اگه این زندگی رمانتیکه  نمی خوام این وضع و حال و نمیخوام....محمد حق من این حال و روز نیست...حق من جشنای بی کیک و هول هولکی نیست...حق من تلفنای درسی و ازمونی نیست...حق من داد و تحقیر و فش نیست...حق من این نیست به خدا نیست...من دلم میخواد تکلیفم روشن باشه و از این بلا تکلیفی در بیارم مرد باش اگه نمی تونی خوشبختم کنی اگه نمی تونی برو و جلوی راه وای نسا...برو قبل از این که دلم کم کم ازت سیاه بشه ...میخوام این راه دو ساله که تا اینجا اومده مقصدش هرچی زودتر مشخص باشه..من نمی تونم با رویا و توهم زندگی کنم...دلم گرفته از مکالمات الکی از این که اوج تفریح ما شده یه نهار ماهی یه بار با هزار ترس و لرز...دلم میخواد اگه مردی و من و میخوای تکلیف و سریع روشن کنی...من دیگه نه صبری دارم نه حوصلی و تو سنی هم نیستم که هی بگم زوده من الان 24 سالمه ...یه کم حواست و به اینا به دور و ورت به من جم کن....کاری نکن ذره ذره از این رابطه ای که جز خستگی چیزی برام نداشته پا پس بکشم....

پ ن:

خستم..بی انگیزه...درست مثل مث ادمی که گذشته بر باد رفته و حال اشفته و اینده ای نا مشخص داره!!!

|سه شنبه بیستم خرداد 1393| 11:36|asal|

هربار خواستم بیام بنویسم یه نگام به تایم بود یه نگاه به برنامه هام و اون نتیجه تکراری که وقت نمیشه پست بذاری ..تکرار و تکرار...تکرار این که برنامه هات خیلی سنگینن و نمیرسی و تو میمونی و حسرت نوشتن خیلی از روزا که اخ که چقدر دلت میخواست بیای و از تک تکشون بگی از جزیاتشون از همه ی اون چیزایی که ته دلت رسوب کردن

بعد اون فینت ( از حال رفتن/بی هوش شدن) همش درگیر دکتر رفتن و ازمایش بودم..متخصص مغز و اعصاب برام دونه دونه توضیح داد و من دونه دونه براش شرح دادم..اصلن یه وضعی بود ..همه چی به زبان عملی رد  و بدل میشد و من یه جورایی استرس داشتم .تازه برا اولین بار خودم و تو نقش یه بیمار دیده بودم..حال می فهمیدم که چرا هربار یه سوال تکراری می پرسیدن...بعد بحثامون یه سی تی اسکن نوشت..منم زنگ زدم به دادماد محمد اینا و اونم گفت که اون روز نیست و واسه فرداش باش قرار گذاشتم...روز بعدشم که من و زهرا و نادی با هم قرار گذاشتیم واسه ساعت 5 داخل بیمارستان...دادماد محمد اینا هم بهم زنگ زد و گفت راس ساعت 5 اونجاس...با این که اون اتاق سی تی رو بیش از صد بار رفتم و برام اشنا بود ولی یهویی استرسی شدم...رفتم رو تخت دراز کشیدم و دوستام رفتن اون ور شیشه و من چشمامو بستم که اون ریل تونل سی تی حرکت کنه...می تونستم تصور کنم دوستام الان دارن چی میبینن..بعد صدای پیچر بود که بچه ها فامیلیمو صدا زدن و گفتن پاشو تموم شد...نظر همه این بود که سی تی مشکل داره...خب پارتی کلفت داشته باشی همینه سی تی که 72 ساعت بعد جواب داده  میشه رو جواب گرفتم و فایلشو هم واسه دکترم سند کردند ..من و بچه ها هم با هم رفتیم مطب دکتر و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که شوک وازووگال و مشکلی نیست...تو مسیر هم رفتیم داروهای پوست نادی و گرفتیم و همه ی جیبامون و خالی کرد از بس قیمت دارو و کرما گرون بود...یهویی هر سه نفر با هم تصمیم گرفتیم بریم گوشمون  و سوراخ کنیم اخ که چقدرم درد داشت..بعد اون همه درد رفتیم شام پیتزا و سالاد الویه خوردیم و با تاکسی رفتیم بیمارستان...شب مبعث بود و کلی بیمار داشتیم...اون شبم نادی همین جوری الکی شیفت اومده بود و 4 نفر بودیم...تا ساعت سه فقط اب میوه و کمپوت خوردیم...خیلی بهمون خوش گذشت...ساعت 4 صبم کوتاه اومدیم و رفتیم که بخوابیم...چشم باز کردیم ساعت 10 صب بود...چه خواب شیرینی هم بود...بیدار شدیم صبونه خوردیم و کلی لذت بوردیم...چند روز اف داشتیم بچه ها هم وسایل و جم کردن و از هم خداحافظی کردیم که برن خونه یه سری به خونواده هاشون بزنن

سرگرمی خاصی نداشتم جز خونه موند و مسیج دادن به محمد و گاهی هم تلفن حرف زدن و درس خوندن..کلی هم از تایمم پای فیس بوک گذشت...

این روزا بیشتر از همه ی روزا خستم...خسته شدم از بس مکالمات تلفنی من و محمد خلاصه شد تو جزوه کتاب درس...خسته شدم  ..از این که گاهی حتی تایم تلفنمون بیشتر از یک ساعت و نشون میده ولی همه ی اون یک ساعت استرس بوده..نگرانی ...این که کدوم شهر و بزنم کجا باشه اولویت اولم این که الان باید چیکار کنم...فقط نگاهم به ساعت و تقویمه که سوت پایان و بزنن و تا میتونم نفس بکشم...مردم تو این جو خسته شدم از بس تو همچین فضای نفس کشیدم..دلم تفریح میخواد دلم شادی میخواد دلم یه قدم زدن دو نفره یه بستنی دو نفره یه زمانی که بدونیم مال خودمونه و دیگه هیچ ردی از اون همه استرس و شک توش نیست و میخواد...دلم میخواد یه شب مثل قدیما 3 ساعت حرف بزنیم بگیم بخندیم و تا میتونیم از اینده بگیم و تو ذهنمون هی نقاشی رنگی بکشیم...دلم میخواد یه شب به همین نزدیکیا بیاد و من و محمد بشینیم در مورد تاریخ نامزدیمون با هم حرف بزنیم ...دلم میخواد این وضع این بلا تکلیفی این مبهم بودن اینده هرچی زود تر هرچی زودتر هرچی تندتر تموم بشه...میدونی خدا جونم چقدره ننوشتم اخ خدا....خدا جونم میدونی چقدره نگفتم دارم کم میارم ...خدا جونم کاری کن..من اینجا تو این لحظات داره سردم میشه داره تبم میگره داره نفسم بند میاد...میدونم من مال روزای سختم ولی باور کن من بی تو بی نگاه تو هیچم..میشه بیای پاین تر میخوام سرمو بذارم رو شونه هات و هیچ ازم نپرس چرا اشک میریزی..خدا جونم مگه نه این که تو هستی مگه نه این که الان کنارمی...خدا یه کاری بکن یه حرفی بزن یه چیزی بگو که دلم قرص بشه من از اینده از ثانیه های که دارن هول داده میشن به فردا می ترسم من هراس دارم از دیدن روزاهایی که خواهد امم..خدا جونم من نگرانم ..نگرانم که همه چی برایم تکرار شود و اخ که چقدر تنم زخم دارد..خدا ی مهربونم من اینجا بهت نیاز دارم میشه بد جور هوای این روزامونو داشته باشی...خداجونم من از هراس اینده به تو پناه اوردم پناهم باش!!!

دلم برای محمد خیلی تنگ شده خیلی ...چند وقته که همو ندیدیم منم دیگه شیفتام با محمد نیست و این عذابم میده...و همون چند دقیقه ای که صبا هم و میدیدیم هم دیگه نیست....ولی راهی دیگه ای نداریم جز این که تحمل کنیم....محمد فردا از اینجا میره ...شاید تا اخر هفته هم نیاد خدا جونم مراقبش باش..میشه خواهش کنم!!!

پ ن:

دوس دارم اگه محمد جایی براش اکی بشه یا تهران باشه یا اصفهان...اگه این دو جا نباشه نمیدونم چرا همدان و به بقیه جاها ترجیح میدم!!! ولی هرچیزی که خودش دوس داره و خدا میخواد

پ ن:

شب مبعث ، شب تولد محمد بود..محمد قرار بوده اسمش اشکان باشه ولی چون شب مبعث دنیا اومده اسمشو گذاشتن محمد حسین!!! ولی من محمد صداش میزنم!!

پ ن:

برای محمد دعا کنید!!!

|شنبه دهم خرداد 1393| 21:34|asal|

29 اردیبهشت سر ساعت 23 من درست همون جایی بودم که 24 سال پیش دنیا اومده بودم..درست همون بیمارستان با همون حس و حالش...برام عجیب بود که امسال جشن تولدم درست جایی بود که دنیا اومده بودم ...عجیب ..اونقدر عجیب که هی با خودم میگفتم یعنی شاید خدا با این کارش خواسته بهم بگه عسل گوش کن و ببینم تو الان از اول بعد 24 سال دنیا اومدی...وقتی متولد سال اسب باشی...جشن تولدت همون لحظه و همون جا باشه..حس غریبانه ای بهت میگه از نو متولد شدنت و تبریک میگم...جشن تولد امسال تو یه فضای متفاوت نسبت به هر سال بود...نه جشن نه کیک نه شام...هیچ خبری از اینا نبود..من بودم و بیمارستان شلوغ و کلی بیمار...و تبریک دوستام با چند دونه پفک و شام نخورده بیمارستان و یه عدد لواشک و یه لیوان دلستر...ساده ترین جشن تولد زندگیم بود...به همین راحتی رسیدم به عدد 24 !!!

خوبم دنیا هم داره برامون میگذره...محمد که هست ولی دور...گاهی چندتا مسیج گاهی دلخوشی به اخر شبای 5 شنبه ..یه جورای همه چی دوره...و تحمل سختی ها با امید فردای روشن...راستی چند روز و ساعت و ثانیه رو از دست میدیم به بهای فرداهای روشن...اصلن اون فرداهای روشن کجان؟؟ چرا امروز نباشن!!!

3 شنبه که خسته از شیفت سنگین شب قبل تاکسی گرفتیم به سمت خابگاه و من و زهرا رفتیم اتاقشون و خابیدیم تا ساعتای 11..بعدشم صبونه خوردیم که نادی زنگ زد و گفت خونه...خ ا ل* ی داریم جم کنین بریم خونه خالم اونا رفتن مسافرت و خیلی شیک گفت تا 10 مین حاضر باشین..حالا سرعت اماده شدن و ارایش و وسیله جم کردن در حد نور بود..تا نادی رسید ما هم حاضر بودیم...رفتیم دم در دیدیم ای بابا ماشین روشن نمیشه...نگهبان خابگاه اومد کمک درست نشد...سر پرست خابگاه اومد گفت زنگ میزنم برادر شوهرم که مکانیکه الان میاد...30 مین همین جور سر جاده ایستاده بودیم و قیافه افسرده گرفته بودیم و کلی زست مسخره گرفتیم و عکس پشت عکس...تا اقا امید ( مکانیکه) رسید ما کلی خوشحال شدیم و بعد کلی معاینه فنی گفت باید بره تعمیر بشه و ما هم پرو بهش گفتیم خیلی خب ما رو برسون به این ادرس و برو....ماشین رفت مکانیکی و ما هم سه نفری تلپ شدیم خونه خاله نادی...راستش دیدن اون خونه با اون سر و وضع کلی من و به فکر برد که زندگی منم ایا این شکلی میشه؟؟ اخه خاله نادی متخصص داخلی و نمیرسه دیگه..ما هم دست به کار یه ماکارونی با پنیر پیتزا فراوان شدیم و حسابی حالشو بردیم...بعد ارایش کردیم و با ازانس رفتیم دانشگاه....سرکلاس..خاله نادی بهش مسیج داده بود به چه حقی دوستاتو بردی اونجا اونم بی اجازه ماشینو تو برداشتی؟؟ وسط این مسیجا گوشی نادی اف شد...یعنی همسایه های فضول امار ما رو داده بودن...پرور ساعت 4 زنگ زدیم به امید و اومد دنبالمون پولشو حساب کردیم و با یه اعصاب داغون ماشین و اوردیم گذاشتیم داخل پاکینگ...عین دزدای حرفه ای ماشین و درست سر جاش پارک کردیم و همه جا رو چک کردیم که متوجه نشن ماشینو برداشتیم...سطل اشغال و برداشتیم و رفتیم طبقه بالا نادی اونو گرفت جلو چشمی در همسایه و من و زهرا رفتیم تو...اخ که چقدر سر این صحنه خندیدم...یه چای گذاشتیم و هر کی یه جور رو مبل ولو شد...نادی هم گئشیشو شارز کرد ...زنگ و مسیجا شرو شد..خاله احمقش زنگ زده بود بابا و مامان نادی و کلی ابرو ریزی دراورده بود...بعد نادی برگشته میگه ماشین تو پارکینگه کی گفته نیست هرچی بهش گفتم همچین دروغی نگو فایده نداشت اخرشم مجبور شد بگه ماشین و برداشته و اصلن یه وضعی بود که نگو...مامان نادی هم زنگ زد و کلی دعوا که چرا ماشین و بی اجازه برداشته...بهش گفت وسایل و جم کن و از اونجا بره خابگاه...یه روز کاراگاهی و سخت تموم شد

چهارشنبه که اف تشریف داشتم ...تو اتاقمو نشسته بود که نمیدونم چی میشه که یهو بیهوش میشم و کلی بالا میارم..مامانم که می گفت وحشتناک بود...رنگم به کل پریده بوده ....بعد دکتر رفتن همین جور بی هوش بودم تا اخرای شب!!!

دیروز با بچه ها قرار داشتیم که کباب بزنیم..واسه همین من ساعتای 1 رفتم خابگاه و بچه ها همه وسایل و جم کرده بود..مرغ اماده بود با فلاکس چای و میوه و شیرینی و زیر انداز و کلی وسایل دیگه...با هم رفتیم پارک و بساط جوجه رو راه انداختیم با گوجه و دوغ و یکی از خوشمزه ترین غذاهایی بود که خورده بودم...بعد اونم اواز خونیدم و صدامون و ضبط کردیم...بارونم میزد و یه فضای کاملا رمانتیک بود ..بعدش چای و شیرینی و شکلات خوردیم و قدم زدیم و با هم خاطرات ترم اولمون و تعریف کردیم و حیرت زده بودیم از این که چقدر زمان گذشته و چقدر خاطره داریم...سالا خوردیم ..هنودنه خوردیم با یه عالمه لواشک و ترشی...خیلی خوش گذشت...ساعتای 8 برگشتیم خابگاه و بچه ها بساط جای و اوردن تو حیاط من و نادی هم کلی پینگ پنگ زدیم...اخر شبم زهرا واسم فرنچ کرد و من برگشتم خونه...

امروزم تفریح بودیم 

|جمعه دوم خرداد 1393| 22:53|asal|

انگار این اردیبهشت معجزه سرعت و گذشت زمان و داره...به خودم اومدم دیدم چیزی به اواخر اردیبهش نمونده و من باید چقدر درس بخونم...همون اردیبهشتی که من عاشقشم انگار از من گریزانه و عجیب عجله داره واسه رفتن و من هیچ بدم نمیاد تندتر بگذره و بره و برسیم به تابستون...برسیم به شهریور برسیم به اخر خیلی از راه هایی که دو ساله چشم به راه تموم شدنش و دارم....میدونی چیه اردیبهشت عزیزم بگذره...تندتر...تندتر...تندتر

یه بخش تکراری که هر روز اونجا کلی وقت تلف می کنیم و همین جور میشینیم..بعدش سالن کنفرانس و بحث و حرف ...دوباره بخش..دوباره اون برگه معروف شرح حال دوباره سوال پرسیدن...میدونی یه جورایی دلم یه تنوع نوع میخاد....خسته شدم از بس رفتم پرسیدم چند سالتونه ...مشکلتون چیه ...ار کی شروع شد...الان چطوری...بعضی وقتا هم بیمار اشنا از اب در میاد و تو مث یه نرس یه سینی با پانسمان و کلی وسایلشو میبری رو تخت بیمارت که پانسمان بخیشو عوض کنی...دوستت میاد کمکت و همزمان که دستکش استریل پوشیدی با لبخند براش توضیح میدی باید چیکار کنه و در همون حال پروپا رو بر میداری و اون پارچه سبز و به خودت نزدیک می کنی و با بتادین و پنس براش پانسمان عوض می کنی...یهو یه صدایی اروم در گوشت میگه چقدر جراح بودن بهت میاد و تو از بالای ماسکت با نگاهت بهش لبخند میزنی و زیر اون ماسک پوشیده شده اروم میگی هی...نمک رو زخمم نپاش ...اونقدر اروم که خودتم نشونی....

یکی دو روز پیش که شیفت بودم...یه بچه 2 روز پنومونی شدید داشت که شک هم رو مشکلات مغزی بود...ترجیح دادن که برگه اعزامشو به بیمارستان دیگه بنویسن و همزمان دکتر متخصص اطفال داشت برای یه مرد جون 26-27 ساله توضیح میداد که قضیه چیه!! سرمو بلند کردم دیدم اون مرد جون بغض کرده...اونقدری بغض که داشت خفه میشد..هیچی نمی گفت فقط نگاه می کرد و ماتش برده بود...پلک نمیزد و من از پشت سر صداش زدم ...شاهد بهم اومدن مردمکایی بودم که بعد اون گلوله گلوه اشک بود که پاین می ریخت و گیج بود...هنگ کرده بود...ارومش کردم بهش امید دادم که خوب میشه و چیزی نیست...گفت خانم دکتر میشه براش کاری کنی...و من ته دلم گفتم چه خانم دکتر فقط اسمش دکتره و هیچ کاری از دستش بر نمیاد...تا اون روز باورم نمیشد ادم به یه موجودی که هنوز دنیا نیومده و ندیدتش حس داشته باشه ولی اون روز....

دیرزو بعد 1 ماه من و محمد برنامه ریختیم که بریم بیرون...صبش من مانتو ابیمو پوشیدم و یه رو سری چند رنگ با زمینه ابی رو گذاشتم داخل کیفم و رفتم بیمارستان...سالن کنفرانس که بودیم و محمد و دیدم که اونم خیلی اتفاقی یه پیراهن عین مانتو من پوشیده و کلی خندم گرفت...ساعتای 10.30 بود که محمد برام مسیج زد که داره از بخش میره بیرون ...حالا من فضول هم مرده بودم ببینم که محمد می خاد برا تولدم کادو چی بگیری...ساعتای 12 هم که برگشته بود بیمارستان حالا هرچی من خاستم از زیر زبونش بکشم که چی خریده نم پس نداد...حدودای 12.15 اومدم داخل پاویون...یه رفرش رزلب کردم و بعدش رفتم از بوفه بیمارستان پفک و لواشک و اب معدنی خردیم و مونم منتظر محمد که 15 مین بعدش اومد...خب بعد یک ماه همدیگرو میدیدم ولی تو این مدت اکثر روزا با هم تو یه بیمارستان بودیم و کلی چشم چرونی کرده بودیم....بدون هیچ حرفی پیش به سوی همیشگی...همون اول مسیر گفتم زود باش نم پس بده که چی گرفتی...چند بار فقط محمد خان خندید و بعد گفت خب بازش کن...منم داشبورد و خاستم باز کنم که از صندلی عقب یه کادو گذاشت رو دستام...دوتا کاارت پستال خیلی ناز روش زده بود و با متن تبریک ...کادو باز کردم یه لباس مجلسی مشکی خیلی خیلی ناز بود...واقعا خوشگل بود و کلی ازش تشکر کردم...انگشتای من خیلی ظریفه ولی انگشتای محمد خیلی نسبت به انگشتای من توپول تره...حالا انگشتامو فشار میداد و من دردم میومد و هی می خندید ...تو مسیر پسته مغز میکردم و میدادم محمد بخوره...بعد میگفت خودتم بخور...یکی من یکی تو...بادم هندی که عشق خودمو بود و می پیچوندم و 5 تا خودم میخوردم یکی به اون میدادم و زیر چشمی نگام کرد و چشمک میزد...چقدر تو مسیر تو سر و کله هم زدیم و خندیدم...رسیدیم به رستوران همیشگی با کلی سفارش رفتیم  سنتی نشستیم...محمد که فقط اذیت می کرد و من و میزد...واقعا هم دردم میگرفت...بعد فک می کرد دارم شوخی می کنم...نهار و اوردن و محمد واسه من لقمه می گرفت و بهم جیگر میداد...کلی هم میخندیدم....نهار اون زرشک پلو با مرغ بود اولین غذایی که محمد دوس داره...بعد من با قاشق زرشکاشو دزدیم...!!حالا این اقای بی مغز رفته بود با صاحب رستوران دوست شده بود و کلی اطلاعات داد که بیمارستان فلانیم و از این حرفا و اگه کاری داشتی در خدمتیم...بعد بهش میگم چرا این کارو کردی حالا فردا بیاد وایسه در بیمارستان چی...این صاحب رستوران سر یه سری مسایل فک می کنه من و محمد زن و شوهریم ....محمد هم بیخیال میگه نه بابا اون که فامیل من و نمیدونه...موقع رفتن محمد کارتشو داد که حساب کنه نگو یارو اسم محمد و از رو کارت خونده و موقع خداحافظی فامیلشو صدا کرد و هرو نفر هنگ کردیم...مسیر برگشت یه لحظه یه سونتا داشت به ما نزدیک میشد...محمد گفت عسل نکنه این ارشه...حالا منم همین حدس و میزدم و پلاکشم یه ارش نزدیک بود...برگشتم میگم محمد اگه راستکی ارش بود چیکار می کنی...خیلی خون سرد می گه فرار می کنم...کلش مغز نداره کجای دنیا یه 206 از دست یه سونتا فرار می کنه!!! چپ بهش نگاه کردم میگه میزنم کنار میگم ارش -عسل...عسل -ارش!!! تو مسیر برگشت بازم کلی حرف و خندیدن بود...تجشن تولدم پیشاپیش گرفته شد و خیلی خیلی بهم خوش گذشت!!!

چند روزا همیش تو خیابونا پلاسم واسه یه جفت کفش...مدلای امسال واقعا ضایعن...از بینشون مجبور شدم که کار عروسکی طلایی بردارم...هرچند که خیلی خیلی دوسش ندارم

سه شنبه که روز مرد بود ما شیفت شب بودیم...تا ساعتای 4 صب با بچه ها بیدار بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت...از بس خندیدیم مردیم...اب معدنی و دلستر و نوشابه به تعداد فراوان کنارمکون بود و هی نوشیدنی مزدیم و می خندیدم ....صبشم کلی حال بردیم که تعطیل بود و با خیال راحت در پاویون و قفل کردیم و خابیدیم تا خود ساعت 10...اولین تجربه پر خابی تو بیمارستان!!!! 

پ ن:

به همین راحتی داره 24 سالم میشه!!

|پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393| 11:44|asal|

جدیدا به روزمرگی های که داشتم یه گزینه ی توپ اضافه شده اونم دعواهای هفته ی قبل من و محمد بود که خیلی کش خورد...خیلی...این روزا با کوچکترین موضوعی بینمون دعوا میشه اشوب میشه و بعد چند روز اتش بس...تازه دارم به حرف مامان خانمی ایمان میارم که گفت این روابط وقتی از مدت اعتبارشو بگذره همش میشه دلخوری..بحث ...دعوا و همینا بهترین دلیل میشه واسه کات کردن...مامان خانمی مدت اعتبار هر اشنایی و 6-9 ماه میدونه و من الان که به ارشیو وبلاگ بر میگردم میبینم من و محمد تو اون زمان واقعا هیچ مشکلی نداشتیم...ولی همین که کش خوردیم تا الان که در شرف 25 ماه هستیم گاهی دعواهامون اونقدر زیاد میشه که با خودم میگم اگه ما زیر یه سقف باشیم چی میشه!!! 

خلاصه شدم تو شیفتای بیمارستان....خواب و یه چرت اندک و درس...دوباره همون بیمارستان ....دوباره تکرار...!!

چند روز پیش داشتم برای بیمارم توضیح میدادم که این زخم چقدر میتونه براش خطرناک باشه و توضیح میدادم که چطور ازش مراقبت کنه...یه دختر 20 ساله که برگشت بهم گفت خانم دکتر بتادین چیه؟؟ یعنی انگاری یکی مهم زد تو فرق سرم...رفتم از پرستار بیمارستان بتادین گرفتم و بردم بهش نشون دادم...تو دفترچشم نوشتم بتادین!!!

وسط اون همه دل مردگی ...دوشنبه یه عالمه خوراک مرغ درست کردم با دوغ و اب معدنی بردم بیمارستان با کلی ریحان تازه ی شسته شده ...بچه ها هم میوه و سالاد و ماست و نوشابه و شیرینی اورده بودن...یه سفره حسابی رو زمین انداختیم و کلی عکس گرفتیم....شب ارومی داشتیم تو بخش و غیر یه کیس چیز خاصی نبود خیلی خندیدم و خوش گذشت!!! حسابی هم خوابیدیم و خوشحال از این که فردا صب که بیدار میشیم خبری از شیفت نیست!!! دیروز که من اومدم خونه صبی یه خورده صبونه خوردم و خوابیدم تا نزدیکای 10..بعدشم یه ارایش خوشگل زدم و مانتو قرمزمو پوشیده و با بچه ها واسه ساعت 12 قرار داشتم که بریم دانشگاه...بعد مدتها رفتیم بوفه دانشگاه و به یاد زمانای قدیم گفتیم و خندیدم و شاد بودیم...فقط دو ترم دیگه کنار هم هستیم و من واقعا دلم برای همه چی تنگ میشه....

عصری من ساعتای 4.30 اومدم خونه...واسه ساعت 8 دعوت بودم کافه که تولد نادی دوستم بود....یه چرت زدم تا 6.30...بعد یه ارایش کوچولو با یه رزلب نارنجی زدم و رفتم کافه...بچه های یکی یکی اومدن..سمی و نامزدش زهرا و بوی فرندش علی من و نادی و مهرواه و پرنیان!! اون دوتا کوچولو بودن..یه شب بیاد ماندنی شد واقعا خوش گذشت و کنار هم شاد بودیم و گفتیم و خندیدم و فیلم و عکس گرفتیم...بعدش زنگ زدم ازانس که ما رو ببره دانشگاه که مراسم بود...ساعتای 9.20 ماشین اومد...تو مسیر دانشگاه یه جای تاریک و خلوت گفت ماشینم خراب شده و ما هم داتشیم از ترس میمردیم سریع از ماشین پیدا شدیم و با یه ماشین دیگه رفتیم...تا رسیدیم دانشگاه نزدیکای 10 بود...یه یه ساعتی اونجا بودیم و سوت و دست و رقص و بزن بکوب کردیم و واسه ساعت 12 خسته برگشتم خونه!!!

یه پسره ازم خواستگاری کرده از بچه های دانشگاه خودمونه که الان داره طرح پزشکیشو میگذرونه!!! محمد هم باز قاطی کرده و فک می کنه اون ادم برام مهمه ...توهم فانتزی زده!!!

پ ن:

شنبه باید با مدیر گروه حرف بزنم شاید موافقت کرد من شیفتای دوشنبه و چهارشنبه رو نرم که چند روزی تعطیل کنم و برم شیراز خونه داداشی!!!

پ ن:

همه چی خوبه و اروم....

|چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393| 17:42|asal|

خودمم باورم نمیشه که اونقدر بزرگ شدم که بخوام در مورد سرکار رفتنم فک کنم و تو شک و تردید باشم!!! دوست بابا که پزشکه و بیمارستان خصوصی داره دیشب به بابا گفته بود که اگه عسل دوس داره از تیر ماه بیاد بیمارستانم و کتار کنه...وقتی بابا این حرف و بهم زد یه لحظه با خودم گفتم یعنی عسل اینقدر بزرگ شدی و خبر نداری؟؟ یعنی دیگه باید بری سر کار ؟؟ باورش یه خورده برام سخته...من هنوز یک سال مونده که مدرکم و بگیرم ولی خب چون اونجا بیمارستان خصوصیه زیاد مهم نیست...ته دلم اصلن دوس ندارم برم سرکار ...دوس ندارم با این مدرکم برم اونجا و اقای بالا سر داشته باشم...کم کمش من دوس دارم با تخصصم کار کنم و اونم فقط برای خودم....به پولش نیاز ندارم و بابا گفت فقط خواستم بدونی و شاید دوس داشته باشی کار کنی تصمیم با خودت...ظهرم که به محمد گفتم معلوم بود دوس داره من این کار و شروع کنم حالا صحبتا و نتایج اخر مونده امشب ...هرچند که من دوس ندارم!!!

دلم چند روز تعطیلی خاص میخواد تعطیلی که بشه رفت مسافرت ....با این که الان من یک هفتس اف خوردم و فقط شبا میرم شیفت ولی نمیشد برم مسافرت و هیچ جوری برنامه اکی نمیشد که با بچه ها بریم مسافرت..منم تو خونم و یه جورایی خودم و با رژیم و درس مشغول می کنم....محمد هم چند روزه که مرخصی گرفته و سر کار نمیره ....نشسته کنج خونه و داره میخونه واسه امتحانی که خیلی زمان تا برگزاریش نمونده..واسه همین تو روز چند مسیج و 5 مین مکالمه تلفنی همین...راستش یه جوری دارم خفه میشم از این جو حاکم...دو ساله به این روزا که میرسم تموم زندگیم پر میشه از استرس و فشار روانی...دوباره همه چی داره میشه عین پارسال....درس خوندن به شدت ...کم شدن مکالمه ها و پرخاشگری  و بهانه گیر شدن محمد...به همه چی محمد گیر میده...5 مین مکالمه ما هم فقط در مورد درس و برنامه ریزی و .....یه جوری دیگه دارم کم میارم از این جو از این همه بحث از این تکرار و از همه بدتر ترس از این که نتیجه تکرار بشه برام و اون وقت من میمونم و یه علامت سوال گنده که باید چیکار کنم!!!! دلم ارامش میخواد دلم میخواد یه روزیی بیاد با خیال راحت بدونم میخوایم چیکار کنیم برنامه هامون چی میشه...لاقل بدونیم دو ماه - سه ماه دیگه کجا هستیم...همه چی وصل شده به این امتحان...بحثامون برنامه هامون...دلم میخواد چشمامو ببندم و این روزای سنگین با این جو خسته کنندش تموم بشه!!! میدونم من مال روزای سختم میدونم تموم میشه میدونم عین پارسال تا چشم رو هم بذارم شهریور میاد و همه چی مشخص میشه ولی وقتی به این فکر می کنم که چرا پارسال نشد؟؟چرا محمد تلاش نکرد ناخداگاه بغض می کنم ...دلم میگیره انگار یه چیزی محکم گلوم فشار میده و من اخ که میگم محکمتر میزنه....محمد که اینجا رو نمی خونه ولی می نویسم : محمد این روزایی که داره میگذره این انتظار این دلهره این سنگینی فضا که داره خفم می کنه رو تو مقصری تو با ندونم کاریات با دروغای پارسالت...با درس نخوندنا و سهل انگاریات...میدونی محمد بغض می کنم وقتی میبینم چقدر راحت گذاشتی یه سال از عمرمون تلف بشه به بهای با دوستات بودن...!!!

نمیدونم چرا این روزا خیلی دلگیرم...

دوشنبه که شیفت بودم....واسه بچه ها سالاد اندونزی درست کردم و طعمش عالی شد....کلی هم میوه با خودم بردم ولی همون ورودم به پاویون پرده با اون فلز سنگینش محکم خورد تو مغزم و چیزی نمونده بود که ضربه مغزی بشم....ولی ساعتای 9که تو بخش بودم یه لحظه حس کردم دارم بی هوش میشم بچه ها فشار گرفتن رو 6.5 بود...یکی از اینترانا هم بود اونم همین فشار گرفت و به زور منو خوابوندن رو تخت و سرم...هیچی دیگه خودم مریض بودم...فردا صبشم خیلی زود بیدار شدیم و مراسم اهنگ و ارایش و انجام دادیم و با تاکسی رفتیم دانشگاه که ساعتای 9 شروع پرزنتا بود...تا کار پرزنتا تموم شد ساعتای 12 بود بعد اونم با بچه ها رفتیم فست فود و بچه ها پیتزا سفارش دادن منم چیز برگر..یعنی کالری پر!!!!!! عصرم تا اومدم خونه ساعتای 5 بود..یه دوش اب گرم گرفتم و بی هوش شدم...

پ ن:

باید غر میزذم تا اروم میشدم...

|چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393| 20:45|asal|

روزمرگی پخش شده رو روزام...صبا ورزش می کنم و بعدش ارایش می کنم و پیاده میرم تا بخش!!! یه بخش تکراری و کسل و مسخره که دیگه واقعا خسته شدم و از ته دل ارزو می کنم هر چی سریعتر تموم بشه!! خوبیش اینه که استادمون داماد محمد ایناس و اون وسط یه کم سر به سر هم میذاریم و می خندیم

 

قرار بود شیفت شبامون کنسل بشه ولی یکشنبه که من رفته بودم از طرف داداشی برای مامان بلوز بخرم مدیر گروه زنگ زد و گفت لطف می کنین دو شنبه شب میرین شیفت !!! حالا خیلی مهم نبود و همون چند شبی که اف شدیم خودش کلی دلتنگی واسمون اورد و دلمون شیفت می خواست....بعد بیمارستان با بچه ها رفتیم دانشگاه و من دو تا سی دی روخوانی قران برای مامان خریدم چون چند وقتی بود دنبال همچین سی دی هایی میگشت با یه کتاب صحیفه سجادیه ...تا رسیدیم خونه ساعتای 1.30 بود...دایمم طلایی که برا مامان خریده بودیم و اورد....رفتم داخل خونه مامان اشپزخونه بود و روبوسی کردم باش و بهش روزشو تبریک گفتم...بعد یه خط نستعلیق که سفارش داده بودم براش بنویسن و بهش دادم روش نوشته بود همه ی سختی ها و مشکلات هیچست، مادم که بخندد کافیست ...بعد کتاب و سی دی ها رو بهش دادم و کلی ذوق کرد ...رفتم طبقه بالا و بلوز داداش و خودم و گذاشتم داخل جعبه کادویی بابا هم اومد خونه و همه ی کادو ها رو بهش دادیم دستبندی که بابا براش خریده بود فوق العادس!!! از دیدن بلوزام خیلی خوشحال شدو خیلی بهش میمود....

دوشنبه هم که تا 11 شیفت بودم و اومد خونه....یه دوش ابگرم گرفتم با بخور بابونه و ماسک مو...یه خورده استراحت کردم و بعدش دیگه اماده شد و طبق قراری که با بچه ها داشتم ساعت 6.30 با هم پیاده رفتیم بخش و تو مسیر چقدر خندیدم و ادا در اوردیم...رسیدیم بیمارستان بچه ها رفته بودن تو کار پاویون تکونی و یه خورده اونجا رو مرتب کردن...شاما رو هم گرفته بودن...منم تا رسیدم مانتو مقنعمو در اوردم و نشستیم رو میز و شام مفصلی خوردیم...زهرا کلی سالاد اندونزی درست کرده بود همراه سس و ابلیمو و ماست و دلستر اورده بود...بعد شامم رفتیم تو بخش و کلی انرزی مثبت گرفتیم از بس به همدیگه میگفتیم وای چقدر خوشگل شدی و از این حرفا...عجبم که شب پر کار و شلوغی بود!!! ساعتای 2.5 اومدیم بخوابیم...من رو متکایمو انداختم و شلوارک و تاپ راحتیمو پوشیدم و رفتم مسواک زدم..از بس خسته بو.دم نمی تونستم زیاد بیدار بمونم...یه خورده رقصیدیدم و بیمارستان و گذاشتیم رو سرمون من شب بخیر گفتم و رفتم لالا ولی بچه ها همچنان مشغول دلقک بازی بودن...صبم تا چشممو باز کردم دیدم یکی از بچه ها وسایل ارایشارو چیده رو میز و داره ارایش می کنه با چشمای خواب الود پرسیدم ساعت چنده؟؟ تا تایم و شنیدم عین جت پریدم و اماده شدم...صبونمونم در فضای کاملا رمانتیک با پخش موزیک خوردیم و بار و بندیل جم کردیم و رفتم بخش...البته قبلش من و زهرا رفتیم گل خریدم برا استادمون و رحیم (داماد محمد اینا) چقدر خوشحال شد!!! ساعتای 10 هم کارمون اونجا تموم شد منم هرچی فکر می کردم تایم نداشتم بیام خونه و دوباره برم واسه همین با بچه ها رفتیم خوابگاه و اونجا یه کم استراحت کردم و زهرا کلی لاک خوشگل خوشگل برام زد!!! همون جا هم شنیدیم دو تا از بچه ها دارن نامزدی می کنن و کلی خوشحال شدیم

4 شنبه قرار بود دوست پسر زهرا بیاد و با هم بریم بیرون تولد بگیریم ولی برنامه بهم ریخت

امروزم من بعد شیفت دو ساعت و نیم وقتم تلف شده تو دندون پزشکی چون مامان خانمی دندونش جراحی داشت واسه عصرم با مامی رفتیم خیابون و زدیم تو کار خرید...پسته و بادام هندی خردیم با شکلات و پودر کاکایو و تازه موزم هوسم شد!!! یعنی یه لحظه دست گذاشتم رو شکمم گفتم نکنه این تو نی نی هست خبر ندارم!!!!!!

پ ن:

چند روز پیش ارشیو وبلاگ و میخوندم....هرچند که خیلی از مطالبش پریده ولی خب همونایی که بو.د خودش مثل اتیش زیر خاکستر دلمو اتیش زد....استرسای پارسال همه و همه برام تداعی شد...از این که تو تموم پستا نوشته بودم محمد امتحانش و چیکار می کنه محمد کجا میره ؟؟ همه ی پستا با اطمینان نوشته بودم محمد داره درس می خونه...ولی چه حس بدی میاد سراغت وقتی پارسال و نگاه می نی نتایج و یادت میاری و با خودت میگی احمق زود باور...وقتی حس می کنی یه نفر به سادگی پیچوندت و الکی بهت گفته داره درس می خونه و تو چقدر ساده دل که باور کردی!!! اعتماد کردی!!! ولی تو تمام اون تایمای که گفت داره درس می خونه دروغ می گفت!!!

 

|پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393| 22:35|asal|

امسال همه چی برای من به عدد 24 میرسه!!! یه عدد معجزه اسا و البته بزرگ!! همین چند روز پیش درست 5 شنبه همه چی برای من و محمد به عدد 24 رسید...یه روز ابدی و تکرار نشدنی که برای همیشه در تاریخ ذهن من و محمد سیو میشه یه روزی مثل 28 فروردین....

5 شمبه دومین سالگرد با هم بودن من و محمد بود ولی طبق برنامه ها و شیفت و کارامون تصمیم گرفتیم 27 بریم بیرون...من صبی با اندکی تاخیر رفتم سر بخش...این واحدی الان میرم داماد محمد اینا استادمونه...از  روز اول یه جوری رابطمون با هم خیلی خوب شد و برگشته بهخم میگه عسل فوق العاده خوش زبون و خوشگلی....سر کلاس که میریم و بعضی جاها که باید متینگ بشینیم صندلی من کنار رحیمه و من همه ی تایمی که بیمارستان هستن نگران اینم که نکنه حواسم نباشه و بهش بگم رحیم!!! کنار هم میشینیم با هم حرف میزنیم و گاهی بیش از یک ساعت برام درد و دل میکنه و از خصوصی ترین رازای میگه که محمد حتی روحشم خبر نداره...گاهی بهم نزدیک مشه و عکس دخترشو بهم نشون میده همون دختری که من خوب میشناسمش و من ناقلا میشم و میگم استاد اسمشون چی بود!!! اون روز من کلی به خودم رسیده بودم و ته دلم هی ساعت و ثانیه ها رو میشمردم که تایم رفتن بشه...درست 10 مین قبل از این که برم یادم افتاد نوبت دندون پرشکی دارم... سریع مانتو تنگ و کوتامو پوشیدم و با اون کفشای پاشنه بلند رفتم مطب و ویزیت شدم...با محمد هماهنگ کردم واسه ساعت 12 که بره یه میدون دیگه و منم سوار تاکسی شدم که بهش برسم...نزدیک اونجا که شدم بوی ادکلن محمد تو فضا بود با یه عالمه دلتگی با یه عالمه حس شیرین درست هم مزه ی شکلاتایی که هیچ وقت از خوردنشون سیر نشدم...مثل همیشه در ماشین و باز کردم و سلام و صورت خندادن محمد البته با یه نفاوت بزرگ که عینکی که براش خریده بودم و زده بود رو چشم و قیافش خیلی ناز شده بود....تو ماشین با هم حرف زدیم و کلی دلتنگی برای یک ماه و اندی که هم و ندیده بودیم بینمون بود...بدون هیچ حرفی رفتیم سمت مقصد همیشگی ...تو ماشین خودمو لوس کردم و از محمد خواستم برام بستنی بخره و اونم قول داد تو مسیر برگشت بخره!!! با هم حرف می زدیم و میخندیدم و از طبیعت لذت میبریدم...برگشتم نگامو انداختم تو صورت محمد و میگم امشب بهم مسیج میزنی خانم فلانی یه کار مهم پیش اومده میتونم فردا باتون تماس بگیرم ....بهش میگم اون قدر خنگ بودی که خودت و معرفی نکردی؟؟!!! بعد به خنگ بودن خودم می خندم که اصلا نفهمیذم عاشق شده و فکر می کردم که به خاطر کمیتس...بغازومو فشار میده و میگه کوفت و صدای خندس که تو فضا پخش میشه!!! میرسیم به رستوران همیشگی سفارشات و میدیم و کریم سر میز همیشگی ...صاحب اونجا هم فک می کنه من و محمد ازدواج کردیم و خلاصه خنگ شده!!! همین که نشستیم شیطونی های محمد شرو شد..تا من چیزی میگفتم دماغمو میگرفت و اونقدر فشار میداد که میگفتم الانه که بمیرم و بعد ول میکرد ...محکم میزد رو پام و من اخ بلند میگفتم از لجش میزم رو دستش!!! عین دو تا بچه فقط تو سر هم میزدیم!!! تا نهار اومد...من کادوهای محمد و بهش دادم...یه لیوان فوق العاده ناز براش خریده بودم که تو بیمارستان جلو چشمش باشه .و باش چایی بخوره با لباس ز** ی***ر البته به در خواست خودش بود...نهار که اماده شد محمد میگفت امروز رزیم تعطیل!!! منم هی میخوردم و محمد میگفت نمی خوری ها!!! چقدر لذت داشت وقتی محمد اولین لقمه رو واسم رفت و گذاشت دهنم خیلی زیر دندونم مزه میداد...بعد سر نهار کلی خندیم و خوش گذروندیم...بعد نهارم چای سفارش دادیم ...محمد داشت تعریف می کرد نه بابا خانم خونه ای و بلدی چای بریزی و منم مغرور شدم تو همین حین چیزی نمونده بود در قوری و بشکنم که بهم میگه زود باش تعریفی رو کعه ازت کردم و پس بده!! غش کردیم از خنده...مسیر برگشت از بس سیر بودیم قید بستنی و زدیم ..نوبت کادوهای من بود...محمد یه شال خیلی خوشگل نارنجی با یه شلوارک قهوه ای سوخته واسم خردیه بود خیلی ناز بودن...داخل جعبه کادویی هم کلی پول گذاشته بود و روشون و به سبک خودش دیزاین کرده بود ودومین سالگرد و تبریک گفته بود...خیلی شال بهم میومد...منم کلی تشرک کردم و کلی با هم حرف زدیم از زندگیمون گفتیم!!از روزهای اینده و برنامه هایی که باید اکی بشه!!! ساعتای 4 بود که محمد من و رسوند در خونه و یه روز عالی بود ....خیلی خوش گذشت ..به همین سادگی من و محمد دو ساله که با همیم!!!

ساعت 4 که اومدم خونه یه چرت زدم و بعدش رفتم یه گراف از دندونم گرفتم و یه شال خیلی شیک خردیم...بعدشم بابایی گفته بود برم طلا فروشی دایم و یه چیزی واسه مامان انتخاب کنم منم یه دستبند خیلی ناز براش خریدم....بعدشم رفتم یه بلوز خوشگل از طرف خودم خریدم و تا اومدم خونه 7.30 بود ....منم سریع اماده شدم که واسه 9 شب مراسم شام دعوت بودیم رستوران...مامان با اندکی تاخیر از دانشگاه اومد تا اون اماده شد ما ساعتای 9 حرکت کردیم...شامشون و اصلن دوس نداشتم و فقط چند تیکه مرغ خوردم!!!

روز سه شنبه عصری بعد کلی خستگی بیمارستان با زهرا و نادی رفتم خیابون گردی....بعد رفتیم کافی شاپ دنج ...اونجا من هرچی من و زیر و رو می کردم هیچی نبود که کالریش کم باشه ....اومده سفارش بگیره بچه ها سفارش دادن بعد نادی به اقاهه میگه دوستم یه کم خله بعد سفارش میده!!! اخر سرم من مجبور شدم کیک شکلاتی با چای بخورم ....اونجا خیلی با هم حرف زدیم و خندیدم ...مخصوصا که چندتا از بچه های دندون پزشکی اومده بودن اونجا و بازی میکردن ما این طرف رو ویبره می خندیدم...روز خیلی خوبی بود!!!

این هفته همه چی عالی بود رزیم و تفریح...درس به کل تعطیل بود ولی تصمیم جدی گرفتم که از امروز بکوب بخونم....

پ ن:

روز مادر و به همه ی مادرای عزیز مخصوصا مامانای خودم تبریک میگم

پ ن:

هستم ولی یه کم کمرنگ تر...شاید هر 5 شنبه پست بذرام....البته تا یه مدتی و بعد اون همون عسل همیشگی هستم!!!

پ ن:

خدا جونم عاشقتم و ازت سپاسگذارم!!!!

|شنبه سی ام فروردین 1393| 17:26|asal|

دیشب زهرا کوچولو یه کیک خامه ای با روکش شکلاتی خیلی گنده با برف شادی و ....خریده و اومده خونه ما میگه بران تولد بگیرین امشب تولدمه...حالا من یه لحظه هنگ کردم که یعنی امشب 25 مرداده؟؟؟!! بعد خالم زنگ زد و گفت دخترش دیونه شده و امشب هوس تولد کرده .ما هم براش خریدیم....منم درس و کنسل کردم دیگه رفتم پایین بساط تولد و عکس و رقص و به راه انداختیم...حالا من هرکاری کردم وسوسه نشم و از این کیک نخورم نشد که نشد!!!

امروز صبم خیلی شیک صبونه یه اسلایس کیک خوردم و همچینی عذاب وجدان نشسته رو صورتم که نگو....امشب که مریم اومد خونمون منم از فرصت سوءاستفاده کردم و اهنگ پلی شد و یه یه ساعتی با هم رقصیدیم و یه کم از اون عذاب وجدانه کم شده...البته فقط یه کم!!!

این دختر خاله کوچولو من یه وروجکه واس خودش کلاس اوله ابتدایه خیلی راحت دهن من و سرویس میکنم و من و مجبور میکنه از وازه ی غلط کردم استفاده کنم...امروز که حسابی من و خسته کرد و از کار و زندگیم انداختم...واسه محمد مسیج زدم ببین خسته شدم از دست این بچه تا تخصص نگیریم برنگردی بهم بگی بچه میخوام ها!!! مسیج داده بچه هامووووووون مودبن...هیچی دیگه این و فقط کم داشتیم که جم ببنده!!!

عصری موهای لخت و بلوند زهرا رو میبافتم....بافت اون که تموم شد تو تیکه بزرگ از موهامو بافتم...بافت با موهای مشکی به نظرم خیلی شیکه! چقدر تنوع دادن به خودمون راحته و سخت میگیریم

پ ن:

محمد زنگ زده بود و سر رژیم حسابی بهم پریدیم میگه حق نداری بیشتر از 1 کیلو تو یک ماه کم کنی ولی من تو این یک هفته اگه این کیکا کار خودشون و نکنن 2 کیلو کم کردم....سر علمی حرف زدن و رفرنس به رخ هم کشیدن کلی با هم چک و چونه زدیم..هردو تو یه دانشگاه بودیم و واحد تغذیه پاس کردیم بعد سر هفته با هم مشکل داریم خب کم کردن تا 4 کیلو تو یک ماه کاملا استاندار و علمیه!!!

پ ن:

امشب مراسم اخر شب حرفیدن و داریم با کلی بحث در مورد اینده!!! 

|جمعه بیست و دوم فروردین 1393| 0:5|asal|

این روزا که دل خوش بودم به این که تا 24 خبری از شیفت نیست ....هر روز صب بیدار میشدم ورزش میکردم و بعدش درس می خوندم تا 10-11 شب که خسته می گرفتم میخوابیدم....ولی دیروز خیلی شیک دوستم زنگ زد و گفت مدیر گروه موافقت نکرده و امشب باید بریم شیفت...قیافه اون لحظه من عین جن بود!! برنامه هام کلا بهم ریخت منم رفتم یه دوش گرفتم بعدشم نصف نیمه درس خوندم ....عصرشم خواب تشریف داشتم بعدشم مقنعه مشکیمو اتو زدم و واسه ساعت 6.30 با بچه ها قرار داشتم....

دیروز ساعتا 7.10 بیمارستان بودیم...با بغل و بوس و تعریف خاطره کلی تایم تلف کردیم ....بعدشم رفتیم شام گرفتیم...منم از بس گشنم بود سعی کردم چشممو ببندم روی روغن بیش از حدش و یه اندک غذایی بخورم...بعد شام هم مراسم رقص در داخل پاویون برگزار شد!!! حالا من میگم بچه ها بیای بریم داخل بخش زشته به خدا ساعت 8.30 ...کی گوش بده...دیشبم از اون شبای بی نهایت شلوغ بود.....کارای ما تو بخش تا ساعتای 2.5 طول کشید...بعدشم اومدیم تو پاوینون و تختا رو مرتب کردیم و بساط مسخره بازی و خندیدن و راه انداختیم...ساعت 3 نصف شب مزاحم بچپه های دانشگاه میشدن حالا هرچی من بگم زشته اصلن گوش نمیدادن...بعد کلی اذیت ازار و تذکر بابت رعایت سکوت....ساعت 4 رفتیم بخوایم...ولی از دست یه مشت ادم بی فرهنگ که هنوز یاد نگرفتن گوشیشونو بذارن رو سایلت اونم با اون اهنگ جالبشون صد بار از خواب بیدار شدیم...صبم ساعت 7 بیدار شدیم..قیافه هامون خیلی دیدنی بود...چشمای باد کرده و قرمز و صورتای برافروخته عین خون اشاما بودیم...خدا رو شکر شیفت صب نداشتیم...ولی من از همون ساعت 7 تا الان اصلن خوابم نبرد

برنامه رژیمم خیلی خوبه و دارم باش پیش میرم 2 کیلو  کم کردم ...نمازمم می خونم !!!

پ ن:

باید با جدیت بیشتری درس بخونم..


|سه شنبه نوزدهم فروردین 1393| 22:32|asal|

یه وقتای مثل دیروز عصر گوشیت زنگ می خوره و جواب میدی..پشت خط محمده که داره بات حرف میزنه....با این که قراره اخر شب از اون مکالمات طولانی مخصوص خودمون داشته باشیم ولی خب باز دلش طاقت نمیاره و تا میره بیرون زنگ میزنه...یه وقتایی مثل دیروز با هم در مورد یه مساله صحبت می کنیم...من بر میگردم به محمد میگم اگه بخوام این راه و انتخاب کنم واسه درسم هزینش زیاده ...بهتره یک سال صبر کنم و یه راه دیگه رو برم...میگه هرچی که هزینش باشه میدم..بعد میگم برای من و تو که میخوایم دو سال دیگه نامزدی کنیم هزینه زیادیه واسه اول زندگی...بدون مکث میگه عسل تو عاشق این رشته ای...حتی اگه کلیو و ماشین و دارو ندارمم فروختم هزینشو میدم...ته دلم یه چیزی جابه جا میشه...یه چیزی که شیرینی مزش زیر زبونام حالا حالا ها موندیه!!! خودم و لوس می کنم و هر دو با هم می خندیم!!!!

دیشب بعد 12-13 شب مکالمه شبانمون برگشت سرجاش و با هم حرف زدیم..خیلی خوب بود...برنامه ریزی کردیم و قرار شده تو طول هفته همش درس بخونیم و 5 شنبه شبا بمونه واسه حرف زدن...

رژیمم و شرو کردم ..دلم میخواد تند تندی وزن کم کنم!!! عدد 52 وایسا منتظر که دارم میام

پ ن:

فردا داداشی میره و من کلی دلم براش تنگ میشه...خدا جونم مراقبش باش!!!

پ ن:

ادرس وبلاگ رزیمیمو گذاشتم گوشه وبلاگ 


|جمعه پانزدهم فروردین 1393| 22:11|asal|

سال معجزه هاست من اینو با تموم وجودم حس می کنم...رابطه من و محمد در استانه دومین سال با هم بودن عالی تر از هر زمان دیگه ای شده...محمد ساعت ها وقت برام میذاره که بیاد بیرون با من حرف بزنه با این که میدونم چقدر از شیفتایی که بوده خستس....با این که میدونم چقدر حجم درسی داره با این که میدونم این تایما واسش چقدر ارزش دارن با این که میدونم کلی مهمون از این ورو و اون ور دارن...با هم حرف میزنم و هی به من میگه جوجو ...به من میگه کوچولو...بعد من هی غر میزنم میگم من کوچولو نیستم..با این که به من میگه کوتاه و من عین بچه ها قهر می کنم و میاد نازمو میکشه!!! 

دیروز یه سیزده به در جالب و با مزه بود...با این که هوا خیلی ابری بود و هر لحظه باید انتظار یه بارون شدید و میکشیدی ولی همون کله سحر که من بیدار شدم میدیدم که همه دارن بار و بندیل و می بندن که 13 رو به در کنن...ما هم وسایلو چیدیم تو ماشین و دم در منتظر دای های عزیز و خالم موندیم...یه هوای خیلی سرد بود که همه پالو پوشیده بودن ولی از ته دل می خندیدن...خب ما یه جای بکر و پیدا کرده بودیم و از همون اول بدون هیچ بحثی گاز دادیم به اون مقصد...بعد 1.5 که رسیدیم دیدیم چند تا ماشین اونجان...من تو ماشین داداش بودم بقیه هم پشت سرمون با دایم ما جلوتر رفتیم..خواستیم پیاده بشیم دیدم یه خانمه میگه اینجا جای ماست منم گفتم ما اون طرف تر میندازیم کاری به جای شما نداریم!!! برگشته میگه نه شما حق ندارین اینجا بندازین بابا و دایم تازه رسیده بودن شوهر اون خانم از اون دهاتیا بود که برگشت به بابام گفت شما از اینجا برین ما می خوایم اینجا باشیم!!! خندم گرفت که اینا مال کدوم دهاتن دیگه!!! خیلی شیک اون خانم اسم یکی از دهاتا رو اورد و گفت ما اهل اونجایم کسی حق نداره پیش ما تفریح کنه با یه لبخند برگشتم بهش گفتم نیازی نسیت توضیح بدین  کاملا مشخصه دهاتی هستین و برگشتیم ...رفتیم یه جای دیگه که به نظرم با این که خیلی شلوغ بود ولی خیلی باحال تر بود....ساعتای 11 چای و شیرینی اوردیم که بخوریم...اهنگم پلی حالا من اون وسط انگار رقص بودم فقط مدل رقصم عوض میشدم ولی از بس سرد بود نمی تونستم از کنار اتیش برم اون ور تر!!! ساعتای 12 هم دایی و بابا سیخ کوبیده میزدنحالا واسه اون همه جمعیت بخوای کوبیده سیخ کنی!!! بالا سرشون و گرفته بودیم و تشویق می کردیم که تندتر بگیرن چون بد جوری ابرا رو سرمون جولان میدادن!!! بساط کباب و راه انداختن و همه نهار و شرو کردن حالا تا من و دایی و بابا برسیم بقیه اخرای نهارشون بود که بارون گرفت...اخ که چه بارونی منم غذامو بردم داخل چاد و تند تند خوردم بعدش دیگه رفتیم زیر بارون...خیلی پرو بازی در اوردیم و زیر اون بارون شدید والیبال بازی می کردیم می رقصیدیم....چای می خوردیم...خیلی ایستادیم ولی بارون بند بیا نبود و هر لحظه تندتر میشد!!! ما هم دیگه بعد مراسم شیک و با کلاس سبزه گره زدن برگشتیم حالا بماند که چه ترافیکی بود!!!

تعطیلات به طور روتین تموم شد ..میمونه این دوروز و بعد اون همه میرن سراغ کار و زندگیشون ولی خیلی خیلی خوشحالم که تعطیلات واسه من همچنان ادامه داره تا 24 !! البته اگه برنامه 18 واسه کیشیک شبم کنسل بشه!!!

پ ن:

رو دور خر خونی هستم!!!

پ ن:

14 روز دیگه رابطه من و محمد دو سالش میشه!!!

|پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393| 19:22|asal|

احساس می کنم سال 93 بد جوری داره مال من بودن به رخم میکشه...چند روز پیش با خونه یخاله جونام و مامان بزرگم رفته بودیم بیرون...یه جای محشر با ابشارای بی نهایت زیبا با این که یک ساعت و نیم فقط راه رفتیم تا به اونجا رسیدیم و چقدر وقت تلف کردیم و دنبال یه جا میگشتیم که کنار بزنیم ولی طبیعت بکر و دست نخوردش عالی بود...وسایل و پیاین اوردیم و تا دلمون می خواست از طبیعت استفاده کردیم..دایم که لختی رفته بود زیر ابشار و بلند بلند می خندید می گفت می خام بدنم نفس بکشه و چقدر سر خیس شدنش بهش خندیدیم واسه نهار چلو کوبیده درس کردیم و فوق العاده خوش مزه بو.د....عصر هم به ابشار گردی و عکس زیر ابشار گرفتن و دلقک بازی و رقص گذشت تا اخر شب اونجا بودیم...واسه شامم جوجه کباب خوردیم ...خیلی خوش گذشت!!!

این روزا دلم می خواد جدی جدی با محمد حرف بزنم یخ مسایلی هست که نیاز به تایم دو ساعته اخر شب داره که با حوصله در موردشون بحث کنیم ولی خب انگاری همین جوری خود سال اسب داره برام ردیفشون میکنه...یکیشون بحث خرید خونه بود...من و محمد اونقدر پول نداریم که بخوایم یه خونه مستقل بخریم ...خب گرونه...واسه همین فعلا می خوایم یه اپارتمان جور کنیم....واسه خرید که حداقل سرمایه ای باشه واسه اینده تا خونه خودمون و بخریم....چقدر هم قیمت اپارتمان گرون شده!!! کمترین قیمت 200 میلیونه!!! البته اکگه معجزه های سال 93 کار خودش و انجام بدن و من و محمد از اینجا بریم و شرایطمون همزمان فراهم بشه...حالا حالا ها بر نمی گریدم و واقعا دیگه این اپارتمان فقط میشه سرمایه ای برا اینده...درس خوندم با توجه به عید و شیفت خوبه راضیم!!!

از همون اول سال 93 یه عهدایی با خودم بستم که دارم کم کم اجراشون می کنم....تصمیم گرفتم لباس تیره نپوشم و امسال بیشتر رنگ شاد و روشن بپوشم....تصمیم گرفتم غیبت کسی و نکنم...مهربون باشم...به فکر سلامتیم باشم...واسه همین خیلی زود بساط رزیمم و به راه انداختم و دارم ورزش می کنم...شوخی شوخی وزنم رفته رو 63!!! باید 12 کیلو کم کنم و واسش برنامه ریختم!!! 

پ ن:

با تموم وجودم انرزی های مثبت و جذب می کنم...من قوی ترینم...

پ ن:

میخوام خیلی از کسایی که الکی تو لینکم هستن بدون هیچ ردی و دیلیت کنم!!! 

|دوشنبه یازدهم فروردین 1393| 12:52|asal|

یک ساعت قبل سال تحویل من و محمد اخرین صحبتای سال 92 رو با هم انجام دادیم و دیگه اون رفت خونه و منم شروع کردم به اماده شدن...وسایل ارایش محمد گذاشتم جلومو حسابی به خودم رسیدم...موهامو  سشوار کشیدم و درست 10 مین به لحظه سال تحویل محمد مسیج زد و سال و تبریک گفت و رفتن سرخاک پدرش!! لحظه سال تحویل من فقط دعا می کردم که امسال یعنی سال 93 سال معجزه باشه برام دعا می کردم یه چیزی ته ته دلم میگفت عسل امسال همون سالیه که میخوای امسال مال تو و شک نکن که باور نکردنی ترین اتفاقات عالم توش رخ میده...همین که حس می کردم سال معجزس تنم می لرزید و ناخداگاه اشک تو چشمام جم میشد ..اشک به خاطر تموم سختی هایی که سال 92 کشیدم و به روی خودمم نیاوردم که چی بر من گذشت!!!بابا و مامان و داداش و من با همدیگه روبوسی کردیم و از ته دلمون ارزو کردیم که امسال پر از ارامش باشه و داداشم به سبک خودش امسال و سال رفاه و ارامش خوند! موندیم منتظر تا مامان لباساشو بپوشه!!! تو اون فاصله هم عکس گرفتیم....خدایی دو ساعت تایم گذاشتم تا سفره عید و بچینم و حیف میشد اگه عکس نگیریم!!! بعد این که مامان اماده شد رفتیم خونه مامان بزرگم عید دینی خونه عموهام و عمه هام اونجا بودن و من هنوز بعد 23 سال زندگی متوجه نشدم وقتی ما این همه ادم و دیدم چرا باید دوباره واسه عید دینی کلی تایم بذاریم و بریم خونه هاشون؟؟!! تا ساعتای 12 اونجا بودیم بعدش اومدیم خونه و تازه می خواستیم شام بخوریم..حالا تا شام اماده شد ساعتای 1 بود من تقریبا 2 خوابیدم

روز بعدش کله سحر بیدار شدیم و ارایش کردم و رفتیم خونه اون یکی مامان بزرگم ...بساط خنده و مسخره بازی به راه بود خونه دایمم اومدن و نهار اونجا سبزی پلو با ماهی و ماکارونی و خورشت الو خوردیم و بعد استراحت زنگ دمی خونه دایم و همگی با هم رفتیم اونجا...من که دیگه از بس تنقلات و میوه خورده بودم داشتم می ترکیدم....مراسم عید دیدنی اونجا هم تموم شد و ساعتای 6 یه سر رفتیم خونه عموم...واسه شبم همه نوبت گرفته بودن که بیان خونه ما!!! 50 نفر با هم اومده بود عید دینی و من ته دلم فقط می گفتم ای خدا ....تا پذیرایی از اونا تموم شد من دیگه جون به لب شد ولی شب بسیار خوبی بود و خیلی خوش گذشت!!!

دو روز پشت سر هم از خروس خون رفتیم بیرون تا اخر شب....روز دوم جایی که رفتیم واقعا عالی بود ....از ساعت 10 صب والیبال بازی کردیم و مسابقه رو تور گذاشتیم تا ساعتای 12 بعد نهارم رفتیم والیبال ...بعدش رفتیم فوتبال و اونقدر زمین و بزرگ درست کرده بودیم که بازی فقط مصدوم میداد بیرون...حسابی خودمونو کشتیم از بس بازی کردیم...و ر ق م بازی کردیم ....نزدیکای غروبم که کف زدن و مسخره بازی و رقص گذشت...شوهر خالم ماشینش خراب شده بود و رفته بود شرکت فقط یه پیکان بار بیکار دیده بود همون و اورده بود...حالا ماشین اون وسط ماشینای ما خیلی خز بود...خودش می گفت خو چیه ماشین منم مثل مال شما شاسی بلنده و ما می خندیدیم...منم نشست پشت ماشین و بچه هام مثل دهاتی رفتن رو ماشین و می چرخیدیم...منم و مریم خالم صورتامونو پوشونده بودیم..مریم میگفت اگه فقط یک نفر از بیمارام من  تو این وضع ببینه ابروم میره..حال من با صورت پوشیده شده پشت فرمان و بچه ها اون بالا کل ملت فقط بهمون می خندید...خیلی خوش گذشت و روزای خیلی خوبی بود...

فعلا دورای عید دیدنی ما تموم نشده و امروزم بیرون نرفتیم چون خالم شیفت بود و داییم رفت سرکار برنامه چیدن واسه جمعه!!!

من و محمد خیلی کم می تونیم با هم حرف بزنیم من که تا اخر شب بیرونم و اخر شبم اونا مهمون دارن و نمیشه!!!

با خودم فک می کنم عیدایی که من و محمد بخوایم کنار هم باشینم یا من شیفت تشریف دارم یا اون...خدایی رشته های ما هم خیلی عذاب دارن!!!

پ ن:

از اونجایی که عموی گرامی من ریس بانک تشریف داره من یه سررسید سال 93 فوق العاده شیک نصیبم شده که دارم تصمیماتی که واسه سال 93 رو گرفتم توش می نویسم و برا دونه به دونشون برنامه میریزم!!!

پ ن:

امسال سال معجزس!!!! معجزه 93!!!

پ ن:

اولین پست سال 93 بود!!!!!!!!!

|چهارشنبه ششم فروردین 1393| 18:6|asal|

دلم میخواد هورای بزرگی از ته ته دلم بکشم و کلی خوشحال باشم واسه این که کمتر از 10 ساعت دیگه سال 92 تموم میشه!!! سالی که با کلی امید و دلخوشی برام شرو شد ...سالی که فکر می کردم کلی اتفاقات خوب و سرنوشت ساز در انتظارمه...ولی چی شد؟؟ چی به سرمون اومد..گرچه دلم می خواد همه ی اتفاقات بد 92 رو بذارم به پای حکمت و سرنوشت ولی همه ی اینا نمی تونه ته دلم و روزی نه و مانع بشم واسه این که نگم چقدر از سال 92 متنفرم درست عین سال 90!!! دیگه چی می خواست رخ بده واسم؟؟؟ اون همه انتظار واسه درست شدن کار محمد و موافقت اون واسه این که بره دندون پزشکی بخونه؟؟ اون همه وعده ی الکی که حتی تا همین چند روز قبل هم امید داشتیم که درست میشه ولی نشد؟؟ اون همه بخشنامه ی مسخره که امسال تصویب شد و نذاشت محمد به اون راهی که انتخاب کردیم بره!!! شکت محمد تو اون امتحانی که کلی واسمون مهمو بود می تونست ما رو بهم نزدیک تر کنه!!! بدترین اتفاق تاریخ زندگیم که تکرار نشدنی هم خواهد بود ..مرگ پدر محمد...مرگ کسی که من عاشق این بودم که سرمو بذارم رو شونه هاش و برام لالایی بگه...عاشق این بودم باش برم پیاده روی...عاشق خلوتای دونفری بودم که حق هر عروس و پدر شوهری هست..وای خدایی که میدونست من چقدر پدر شوهر و دوس دارم اون و ازم گرفت که تا ابد داغ و حسرت رو دلم بمونه..حالا منم و یه خاطره و چند تا عکس از کسی که حتی ندونست من کیم ولی من واسه زنده موندنش دعا می کردم اشک می ریختم...مرگ بابا بد جور دلمو از سال 92 سیاه کرد...سال 92 برو خواهشا زودتر برو که حالم ازت بهم می خوره...خستم کردی...برو و حتی ردی از خودت نذار گرچه سهمگین ترین ضربه رو زدی ولی برو...برو نمون!!!

همین که خیابونا شلوغن و میشه ماهیای قرمز داخل تنگا رو دید همین که بوی عود و اسپند میاد..همین که کل خیابون هیجان عید و دارن خودش بهم انرژی میده ...خوشحالم می کنه!!!
دیروز رفتم ارایشگاه..اول خواستم موهامو کوتاه کنم بعد پشیمون شدم که نکنه من یکی دو سال دیگه نامزدی بگیرم اونم با این موهی خورد من اون وقت باید از این موهای مصنوعی مسخره بذارم رو کلم...موهامو هم رنگ نکردم و تصمیم دارم بعد سه سال که همش موهام قهوه ای یا عسلی بوده بذارم کامل مشکی بشه!!! فقط ابرو هامو اصلاح کردم اونم اصلاح بلند...با رنگ روشن!!! کلا زدم تو فاز تیپ متفاوت!!! عصرشم یه مانتو و دو تا بلوز خریدم...مثلا تصمیم داشتم امسال هیچی نخرم

کلی کار دارم که باید به همشون برسم!!!

پ ن:

امسال سال منه سال اسب سال بچه های 69!!! اسب برام همیشه خوش یمن بوده!!! مطمنم و شک ندارم که امسال سال شانس منه!!!

پ ن:

امیدوارم امسال سالی پر از شادی و خوشی ..پر از ارامش پر از پول و خیر و برکت باشه برای من و محمد

پ ن:

سال نو همه مبارک!!!! چقدر زود عید شد!!!!

|پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392| 10:50|asal|


من زایمان کردم و بچه هام دوتا پسر دوقلوی خیلی خوشگل بودن...چقدر از درد مینالیدم و محمد نامرد فقط زنگ زد ببینه من حالم چطوره و حتی یه سرم بهم نزد!!! تو دلم انگار رخت میشستن فقط از محمد ناراحت بودم از ندونم کارایش از این که چرا نیست و چه کاری مهمتر از این که الان کنار من باشه!!!یکی از پسرام خیلی خوشگل بود!!! یادمه اسمش و صدا زدم محمد صدرا!!!!اون یکی رو میدونم که محمد داشت ولی بقیش و یادم رفت!!! خواب دو سه شب پیش بود!!! کسی تعبیرشو بلده!!!

بیمارستان و بخش و همه چی رو فعلا پیچوندیم و من امروز با محمد قرار داشتم که اخرین دیدار قبل سال نو باشه!!! صبی ساعتای 8 بیدار شدم و یه خورده از اتاقمو که مونده بود و جم کردم ولی وضع خونه ی ما همچنان بهم ریخته و نامرتبه!! یه لاک قرمز زدم و بعد صبونه ارایش کردم و رفتم خیابون...هرچی فک می کردم واسه عیدی به محمد چی بدم که تا تکراری نباشه!! بعد چند بار گشتن و این ور اون ور رفتن بالاخره یه تیشرت قرمز و یه بلوز استین حلقه ای اسپرت فیروزه ای براش خریدم..بعدشم رفتم شیرینی نون خامه ای گرفتم و موندم تا محمد بیاد دنبالم..خدایی بدترین جا و شلوغ ترین جا رو برای قرار انتخاب کرده بودیم..چقدرم استرس کشیدیم تا من سوار ماشین بشم و کسی نبینه!!! بعدش دیگه پیش به سوی مسیر و خیابون و جاده!!! با این که اون مسیر همیشه طولانی بوده برامون ولی نمی دونم راه رفت چطور گذشت که تا چشم باز کردیم رسیدیم.. دنده کباب و گوشت و کوبیده با جیگر سفارش دادیم!!! با نوشابه که کلا جمع کالری روزانمون و بترکونیم بی خیال دنیا!!! نهار و خوردیم...خدایشم خیلی خوشمزه بود و چسبید!!! تو مسیر برگشت مراسم کادو و عیدی بود!!! محمد یه جعبه گنده گذاشت جلو و چون رانندگی می کرد ازم خواست که خودم بازش کنم!! اولش که یه عروسک اسب برام خریده بود و بی نهایت با نمک بود...بعد یهو چشمم خورد به کلی وسایل ارایش ...رژلب کالباسی-بژ جامد و همون رنگ ست مایش...یه رژگونه ست ..یه روزگونه سه رنگ عالی..یه سایه فوق العده ریمل!!! همه رو هم ست و مارک گرفته بود...یه رنگ لاک بی نظیرم باش ست کرده بود!! خیلی شیک بودن اصلن فک نمی کردم محمد بتونه تو خرید وسایل ارایش اینقدر خوب عمل کنه و رنگایی بگیره که بورسه ..همیشه فکر می کردم اگه پسرا وسایل ارایش بخرن همش میرن تو رنگ قرمز و صورتی گلبرگی!!! ولی کادوش خیلی سوپرایز بود واسم!!! یه کارت پستال با قلبای برجسته هم واسه خریده بود که با خط خودش نوشته بود این دومین عیدی که کنار هم هستیم!!! مسیر برگشت هم مث رفت خیلی خیلی سریع گذشت!!! راستش دلم تنگ میشه برا محمد!!!

|یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392| 23:49|asal|

حس می کردم اون امتحان پره تموم بشه دنیا واسم گلستان میشه و به همه برنامه هام میرسم و کلی خاطره دارم که ثبت کنم تو وبلاگ...ولی از وقتی پره تموم شد من تمام تایمم تو بیمارستان و شیفت و خستگی بعد اون میگذره!!! با این که هر سال کلی ذوق واسه سال نو داشتم ولی امسال حتی وقت نمی کنم چند روز به خودم اف بدم و یه خرید حسابی کنم!!! خونه تکونی ما هم هنوز تموم نشده و این خودش خستگی من و چند برابر می کنه ..وقتی خسته از بیمارستان برمی گردم به جای این که با یه خونه تمیز اروم روبه رو بشم ...گم میشم تو خونه و مسیر طبقه بالا رو پیدا می کنم و میام تو اتاقم!!!! این روزا هم اف بی برام جذاب تر شده!!!!

دوشنبه شب شیفت بودم!!! منم ساعت 6 همه وسایلمو از جمله روپوشی که اتو کشیده بودم و پتو و تاب شلوارک و شونه ..قاشق چنگال و لیوان و خمیر دندوند و مسواک!!!! اماده کردم و رفتم بیمارستان...این گروه و بچه های که هستیم خیلی با حالن همه با هم خوبیم و روحیمون به هم می خوره!!! وقتی من رسیدم بچه ها هم اومده بودن!! وسایلو تو فایلای که با پارتی محمد گرفته بودیم و چیدیم و رفتیم بخش!!! خدا رو شکر بیمار زیادی نداشتیم...ساعتا 10 اومیدم تو پاوین شام بخوریم ..اول در و قفل کردیم ..بعدشم بچه ها شاما رو رو میز چیدن...منم داشتم نوشابه و دلسترا رو میاوردم که بچه رفته بودن تو فاز خندیدن و مسخره بازی...همین که شام خوردیم و بماند که چقدر سر شام خندیدم و عکس گرفتیم...سریع میز نهار خوری و جم کردن و گذاشتن کنار و اهنگ و پلی کردن و بساط رقص شرو شد!!! تا ساعتای 11.20 ما فقط رقصیدیم ...بعدشم رفتیم بخش تا 1 !!! همه چی که نرمال شد برگشتیم پاویون..لباس راحتیامون و پوشیدیم و نشسته بودیم رو تخت کلیپ نگاه میکردیم...جک تعریف می کردیم و به صداهایی که زهرا در میاورد می خندیدم!!! یه پفک گنده هم خوردم...بساط دلقک بازی ما به راه بود تا ساعتای 3!!! که نیت کردیم بخوابیم...ولی خوابمون نبرد تا 5 !! ساعت 6 بیدار شیدیم...یه دستی به صورتمون کشیدیم و صبونه خوردیم...یه دور دیگه هم رقصییدم و بعد پیاده رفتیم بیمارستان بعدی واسه شیفت!!! کله سحر کل خیابون و گذاشته بودیم رو سرمون خوبه شب قبلش فقط یک ساعت خوابیده بودیم!!! رفتیم بخش!! هرکی یه ورافتاد و خوابید!!!9.30 رفتیم تو حیاط باز کر کر خندمون بود..می رفتیم بخش تو فاز خواب بودیم...بالاخره 11 اف شدیم!!! یکی از بهترین شیف شبای بود که تجربش کردم!!!

پ ن:

چقدر زمان زود میگذره و من چقدر کار دارم!!!

پ ن:

خوشحالم 92 داره میره!!!!

|چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392| 23:44|asal|

15 اسفند که روز تولد محمد بود خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم اومد!!! امسال به خاطر امتحان پره و تعیین شیفتا و ..... نتونستم اونجوری که می خواستم برا تولدش خودم و اماده کنم و الانم که دارم اینا رو می نویسم هی خودم و محاکمه می کنم که چرا تنبلی کردم!!!! 5 شمبه صب یه مسیج خیلی خیلی خوشگل واسه محمد فرستادم...بهش تولدشو تبریک گفتم!!! خیلی خوشحال شد!!! دوس داشتم برنامه میچیدیم و اون روز و می رفتیم بیرون ولی خب نمیشد هم من امتحان داشتم..هم محمد 5 شمبه عصرا میره سر خاک!!! خدا رو شکر بعد 5-6 ماه محمد 5 شمبه شب و شیفت نداشت و با خیال راحت یه دو سه ساعتی با هم حرف زدیم و یه تولد تلفنی گرفتیم!!!

هیایهو خیابونا رو خیلی دوس دارم همین که همه جا شرو هیجان و نشاط گرفته بهم انرجی مثبت میده و خوشحالم 5 شمبه عصری هم رفتم خیابون ولی نمی دونم چرا مانتو ها و لباسای که الان بیرون زدن و اصلن دوس ندارم مخصوصا این رنگ پنکیکی که مد شده!!!

جمعه از اون روزایی بود که ما به خاطر عمل زیبای خونه تکونی مجبور شدیم خونه بمونیم واون خانمی هم که اومده بود خونه رو تمیز کنه واسه خودش بهش خوش میگذشت چون من خودم تنهایی همه اتاقمو جم کردم...به این رسم خونه تکونی اصلن اعتقادی ندارم ادم همیشه خونش باید مرتب و تمیز باشه...من خودم اتاقمو هر چند وقت یه بار جم می کنم و همه چی مرتب و منظمه!!! در حال حاضرم خونه ما نصفه نیمه جم شده! ...

ااز شب قبلش یه جعبه کادویی رو گذاشتم کنار و کادوهای تولد محمد و گذاشتم داخلش...عینکش با ادکلنی که گرفته بودم و یه بسته استیک نت!!! همشم خودمو سرزنش می کردم که چرا مث پارسال واسش اسلاید درس نکردم...چرا کلی اهنگ با وسواس انتخاب نکردم که تو ماشین پلی کنم...تو ذهنم کلی سوپرایز بود ولی تایم و فرصت انجامشو نداشتم ...صبی مانتو قرمز و پوشیدم و رفتم بیمارستان کار خاصی که نداشتیم تا ساعتای 11 تو بخش بودم و بعد اونم با بچه ها رفتم یونی که کار محمد تو بیمارستان تا 1.30 تموم بشه!!! بچه ها می گفتن وای عسل چقدر این مانتو بهت میاد منم تو دلم می گفتم اینو واسه محمد پوشیدم...ساعتای 1 من رفتم جای همیشگی که هم کیک بخرم هم منتظر بمونم تا محمد بیاد ولی شیرینی فروشی اونجا تعطیل بود...کارد میزدی خونم نمیریخت!! رفتم یه فروشگاه و نوشیدنی خنک خرید...محمد هم اومد و میدونستم نمیشه بریم جای دیگه کیک بخرم..حالا من خودمو لوس می کردم که کیک نخریدم ناراحتم ...محمد هم هی دل داری میداد که هفته دیگه میایم بیرون کیک بخر!!! چقدر با هم خوب بودیم تو راه...چقدر خندیدم حرف زدیم و گاهی فشار دادن دستم بدون هیچ کلامی یه دنیا واسم ارزش داشت!!!نگاه های به هم لبخندای همیشگی همه و همه امروز عالی بود عالی!!! رفتیم رستوران و کنار هم رو یه میز سنتی نشستیم و حرف زدیم...نهار و با ارامش خوردیم و گاهی در گوش هم می گفتیم دوست دارم!!!! یک ساعت تموم تایم نهار خوردنمون طول کشید...کادو ها رو به محمد دادم کلی ذوق کرد...قیافش با این عینک جدید کاملا متفاوت شده بود...نمیدونم بگم چه جوری شده بود!!!مسیر برگشتم پر از انرژی و شادی بود...امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود با این که محمد شب قبلش و صب شیفت بود ولی هیچ به رو خودش نیاورد و حتی ذره ای نگفت خستم!!

پ ن:

 واسه هفته دیگه کلی برنامه با سوپرایزای خاص دارم!!!!

|شنبه هفدهم اسفند 1392| 23:6|asal|

همه چی خوبه...خوب مثل این که ما هنوز ازمونی نداده بودیم ولی لیست گرمون به بیمارستان داده بودن...هنو نمره ای نیومده ولی ما شیفت میدیم...یعنی گاهی اوج سر کار بودن و حس می کنم!!! از بیمارستانی که محمد بود بیرون اومدم و شیفتای من تو یه بیمارستان دیگس ...راستش دیگه به این جمله که زن و شوهرا نباید همکار باشن ایمان اوردم..موقعی که من تو بیمارستان اونم اونجا دعواهامون بیشتره!!! این بخشی که هستم معلوم نیست چی به چیه!!! یه بخش مراقبتای ویژه که فضای گرمی رو داره!!! دیروزم یه کسی داشتیم که اکستروفی مثانه داشت (بیرون زدگی مثانه) بیچاره اون نی نی و مادرش که بعد 6 سال صاحب همچین بچه ای شده بود اونم با ابهام تناسلی!!! عین ندید به دیدا عکس گرفتیم!!! بعدشم که ویزیت تموم شد کلی عکس گرفتیم...ولی دمای اونجا واسه من غیر قابل تحمل بود...سرماخوردگی شدید داشته باشی و بدنت تب داشته باشه بعد تو اون بخشم باشی!!!! از بیمارستان که اومدم بیرون رفتم عینک واسه محمد سفارش دادم بیاران و کادو تولد محمد و عینک می خوام بدم!!!!!!

امروزم از اون روزایی بود که من نمی تونستم از تختم بیام پاین شب قبلش ساعتای 10 خوابیده بودم و صبش به زور ساعت 10.30بیدار شدم و اوج خوش شانسیم این بود که بیمارستان عصر بود!!! بعد نهار با اون حالم رفتم دانشگاه و بعدشم یه یه ساعتی تو بخش بودیم و اف شدیم!!! رفتیم تو پاویون و یه برنامه ریزی توپ کردیم!!! اولش که یکم به خودمون رسیدیم و بعدشم رفتیم خیابون....شامم رفتیم فست فودی و رویال برگر خوردیم....واسه ساعت 8 تو دانشگاه مراسم شب شعر بود منم به هرچی اژانس که کد اشتراکم داشتم زنگ میزدم میگفت با این وضع ترافیک نمی تونن بیان...بعد کلی زنگ زدن بالاخره ماشین دنبالمون اومد و رفتیم یونی...حالا بماد اون راننده بی فرهنگ با چه سرعت وحشیانه ای رانندگی می کرد!!! مراسم امشبم خیلی خوب بود...کلی دست زدیم جیغ کشیدیم و خلاصه شاد بودیم!!!

یه پسره تو دانشگاه عاشق من شده...دانشجو دندان پزشکیه و سه سال از من کوچیکتره و ول کن هم نیست...میگه 10 سالم کوچکتر باشم مهم نیست تو مال من باید باشی...حالا یکی اینو روشن کنه!!! امروزم که با بچه ها تو خیابون بودیم خودشو کشت از بس اومد و رفت...پسره روانی!!!!!!

|چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392| 0:34|asal|

امروز از اون روزایی بود که من یه خورده زودتر اماده شدم که برم پاویون...محمد عزیزم شب قبلش به خاطر من رفته بود پاویون و اونجا رو داده بود کلی مرتب کنن...فقط محمده که میدونه من چقد سر تمیز بودن پاوین حساسم...اوج پارتی هم اینجا بود که من از شب قبلش شماره فایلم با کلیدش اکی شده بود...صبی هم رفتیم که کلید بگیریم...اخ که چقدر خندم میومد وقتی محمد و میدیم و جلو اون همه ادم می خواستیم وانمود کنیم که دو تا ادم عادی هستیم بدون هیچ رابطه ای!!!! رفتیم داخل پاویون و یه نفس راحت کشیدیم....همه جا تمیز ...تازه در خواست اب سرد کن و یخچال و تشک و بالشت نو هم داده و یعنی همه چی توپ...ولی خب من دیگه تو اون بیمارستان نیستم و میرم تا اواخر اردیبهشت!!! صبی یه خورده تو کتاب خونه درس خوندیم بعدشم راهی حیاط شدیم و کلی با چند تا از پسرای دانشگامون گفتیم و خندیدم...ساعت یه رلع به 12 بدون هیچ هماهنگی محمد مسیج زد و گفت موافقی بریم بیرون...اخه شیفت عصرمو انداختم فردا!!!! منم اکی دادم و قرارمون شد 20 مین بعد...منم وسایل میکاپ همرام نبود....بی خخیال رنگ رخسار شدم و موندم منتظر تا محمد بیاد دنبالم...حالا بماند وسط راه رو بیمارستان چقدر با بچه های دیگه و محمد حرف زدیم و همش داشتیم خودمون و خفه می کردیم که به هم نگاه نکنیم!!!!

دوباره پیش به سوی مسیر همون رستوران سنتی که دیگه شده پاتوق من و محمد!!! تو مسیر یهو باز اون دوست مزاحم همیشگی محمد و دیدم و به یه دلایلی باید نقش بازی می کردیم که من حالم خوب نبوده!!!چقدر هم خندیدم و مسخره بازی در اوردیم...منم کلی لوس بازی در اوردم...تا رسیدم...محمد سریه زنگ زد به دوستش و از اونجایی که اون رستوران به خونه دوستش نزدیکه گفت واسم قرص بیاره....منم کم کم داشت باورم میشد که حالم خوب نیست که محمد یکی زد رو پام و گفت کوفت!!!!! دوستش رسید منم یه جوری نقش بازی کردم که باور کرد...بعد این که رفت محمد کلی ازم شکلک در اورد که چه کلکیم و چه فیلمایی بازی می کنم!!!!! رفتیم رستوران و کنار هم نهار خوشمزه خوردیم....خیلی خوش گذشت....تو راه برگشت هم من گیر داده بودم به محمد که ببین بچه جون من یه قرص یاد گرفتم باعث میشه بچمون دوقلو بشه...بچه دوقلو خیلی خوبه!!! محمد هم هی چپ نگاه مینداخت!!! خدایی بچه دوقلو خیلی خوبه!!!!

محمد من و رسوند و رفت منم اومدم خونه و از بس خسته بودم همین جور ولو شدم رو تختم...یه نصف لیوان اب پرتغال خوردم...که داییم زنگ زد و گفت اون طلایی که خواستم و اورده!!! منم شال و کلاه کردم و رفتم مغازه دایم و اون دستبند .و خریدم...خیابونا شلوغ شلوغ شدن...حس نو بودن همه جا رو گرفته!! بعدشم شام مهمون مامان بودم...

دیروزم رفته بودیم تفریح ...هوا خیلی سرد بود و فک کنم سرمایی که الان تو جونمو مال هوای دیروزه!!! باید برم سراغ لیموهای داخل یخچال!!!!

5 شمبه هم که رفتم خوابگاه همه چی رو دور تند بود...تا من رسیدم خوابگاه ساعتای 6 بود که پیچ کردن ساعت یه ربع به هفت حرکته!!! منم یه ظرف گنده الویه برده بودم نصف و نیمه خوردیم و بچه ها سریع اماده شدن!!! من و زهرا و پری با اژانس رفتیم که سریعتر برسیم..خدا رو شکر اینبار صندلی گیرمون اومد...ولی مراسم خیلی مسخره و بی نمک بود....فقط ردیف ما کف می زد و یه خورده شور و حال داشت!!! مسیر برگشتم تو بزن بکوب و کورس و مسیقی و اقا پسرای گل گذشت!!!!!

پ ن

اگه کامتاتون دیر به دیر تایید میشه به دل نگیرید...گاهی واقعا وقت نمشه!!!!


|شنبه دهم اسفند 1392| 22:26|asal|

افت هورمونم شرو شده...خیلی هم اذیتم می کنه...دلم میخواد اون قدر شجاع بودم که می رفتم یه ازمایش سی بی سی ( ازمایش خون ) می دادم که لاقل بفهم چرا منسای من اینجوری شدن و برای هر بار منس شدن من مجبورم فولیک اسید بخورم...اولین تشخیصم کم خونیه اگه این نباشه به کیست فکر می کنم ولی کیست امنوره میده!!! خودمم نمیدونم چمه ولی اینبار خیلی دیگه این افت هورمون داره اذیتم می کنه....کمر درد شدید..فشار روانی...ضعف ...سر گیجه!!!! همه اینا یه طرف این که محمد بعد 22 ماه هنوزم نمی تونه این شرایط روحی من و درک کنه یه طرف...تو این مدت بدترین فشارای عصبی روم بوده!!! 

دیروز عصری خیلی دلم می خواست برم خیابون...مامان که دانشگاه بود...تنهایی هم زیاد حال نمی داد ..واسه همین الویه درست کردم....خواستم برم بیرون شیر بگیرم که کاسترد درست کنم که تنبلیم شد و در عوضش رفتم دوش گرفتم....واسه امروز عصر می خوام برم خوابگاه و جشن تولد زهرا!!! تا ساعتای 7 بزن و بکوبه و بعدم می خوایم اماده بشیم بریم دانشگاه مراسم داریم...قراره به برتران علمی و نخبگان جایزه بدن و منم احتمالن جز لیست جایزه گیر ها باشم...!!!!

دعواهای همیشگی و دایمی من و محمد باز شروع شده!!! خسته شدم دیگه از این وضع!!!! خسته!!! شاید یک هفته خطمو اف کنم!!!! نمی دونم دیگه باید چیکار کنم!!!1

پ ن:

چند وقتیه که اصلن درس نمی خونم!!! نمی دونم چرا یعنی انگیزمو به کل خاموش شد!ه!!

|پنجشنبه هشتم اسفند 1392| 13:43|asal|

دیروز رفتم بیمارستان....پاویون که شلوغ شلوغ...منم فقط کیفمو گذاشتم داخل فایل و اون رو پوش سفید و پوشیدم و رفتم طبقه بالا...کتاب خونه که تعطیل بود...کجای دنیا وقتی یه مسول واسش کار پیش میاد و میره در کتاب خونه رو تخته می کنن؟؟ رفتیم طبقه پایین چند تا کیس داشتیم یه خورده رو اونا مانور دادیم و خندیدیم...بعدشم رفتیم تو حیاط و با بچه ها کیک و چایی خوردیم...راستش همه بهم می گن تابلو شده که چند کیلو اضافه کردی...منم که بعه رو خودم بیار که نیستم!! با بچه ها کلی برنامه ریختیم که کی و کجا با هم جم بشیم؟؟ بچه ها کلی اصرار کردن که از همون موقع که ساعت 11 بود برم خونشون که اکی ندادم چون واسه ظهر با محمد قرار داشتم...کلی سفارش گرفتم که چه لباسی و چه سرویس و کفشی رو واسه بچه ها ببرم...منم رفتم داخل پاویون نشستم اخه محمد گفت تا 12.15 کارش تموم نمیشه و من یه ساعت تایم داشتم...یه ربع به 12 که دیگه واقعا فضای اون پاویون داشت خفم می کرد نشستم تو حیاط و شاهد دعوای یه خانم پرگننس ( حامله) با همسرش بودم...دلم کلی واسه اون بچه که داشت گریه می کرد سوخت...همش می گفت مامان تو رو خدا دعوا نکنید؟؟؟ بیچاره اون یکی نی نی که داخل شکمش بود!!! اون منظره نا خواداگاه حالمو بهم زد ..بعدشم رفتم شکلات تلخ و شیر کاکایو کرانچی به همرا کیک گرفتم که تو راه بخوریم!!!از شب قبلشم یه خورده بین من و محمد اختلاف بود....که قرار گذاشتیم تو مسیر با هم در موردش حرف بزنیم...با یه خورده تاخیر محمد اومد دنبالم....بیش از 30 مین از مسیر و من و محمد در حال دعوا بودیم...یه دعوای وحشتناک که سرمو به شدت درد اورد...ه دعوایی که اشک چشماو در اورد...بعدش سکوت کردیم...من چشمامو بستم و دلم می خواست بخوابم...بعد یه مدت دیدم دست محمده که داره من و هدایت می کنه که سرمو بذارم رو پاهاش ...اون حرف میزد...تند تند حرف میزد ...از این که بهش بی اعتماد نباشم..بازو فشار میداد و میگفت عسل به خدا به قران هیچ کسی تو زندگیم نیست...من فقط تو رو دوس دارم....بعد قران داخل ماشین و اورد و به اون قسم خورد...شیشه ماشینو پاین کشیدم که هوا بخورم...بعد یهو یه گل بزرگ رز قرمز خوشبو جلو چشمام بود...یه لبخند زدم و دعوامون تموم شد...حالا قبل رستوران من گیر داده بودم بزن کنار می خوام خط چشم بکشم...یهو محمد گفت کیفت مبارک!!! منم خندیدم و گفتم کیف مال 5 سال پیشه که از مکه خریدم...رفتیم رستوران و کلی سفارش دادیم...وسط عشقولانه حرف زدن ما دوستش رسید و یه خورده با هم حال و احوال کردیم...و خداحافظی کرد....بدون این که چیزی به ما بگه میز و حساب کرد و رفت!!! یه نهار خوشمزه کنار همدیگه خوردیم...گاهی دستامو می گرفت و فقط زل میزد تو چشمام درست مث یه پسر بچه کوچولو!!! گاهی هم یه لبخند میزد!!! مسیر برگشتم خیلی خوش گذشت!!

واسه شب مراسم نامزدی یکی از بچه های کلاس دعوت بودم...واسه همین به محمد گفتم من و برسونه سالن که اونجا یه رنگ ابرو بزنم...دیروز از اون روزای توپ بود که همه چی مفتی می چرخید!!! ارایشگر عزیز هم پول و حساب نکرد....تا من رسیدم خونه ساعتای 4.30 بود...حساب کردم بخوام دوش بگیرم عمرا اگه برسم...واسه همین موهامو فقط شستم و لباسای که بچه می خواستن و گذاشتم کنار و شرو کردم به ارایش...کارم ساعتای 6 تموم شد!!! وسایلو جم کردم و رفتم پیش بچه ها...اونجا یه وضعی بود که اصلن گفتنی نیست....بعد کلی نظر بالاخره تصمیم گرفتیم که لباس خیلی باز نپوشیم واسه همین من یه کت اسپرت و با یه دامن پوشیدم و موهامو یه سشوار زدم...ساعتای یه ربع به 8 هم با اژانس رفتیم تالار!!! مراسم یه جورایی خیلی خز و بی کلاس بود...همه با رو سری و مانتو نشسته بودن...ولی خب من بر اساس وظیفم و هم کلاس بودنم رفتم...کلی هم شاد باش گرفتیم....اخر مراسمم عکس انداختیم ...شب خیلی خوبی بود...واسه خودش و همسرشم ارزوی خوشبختی کردیم!!

اسفند و به خیلی از دلایل دوس دارم...بزرگترین علتش تولد محمده...دلیل بعدشم بوی عید و تازگی...دیدن ماهی های قرمز و سبزه!!!!

پ ن:

15 اسفند یعنی 10 روز دیگه تولد محمده؟؟؟ دلم یه ایده جدید واسه تولدش می خواد؟؟

|دوشنبه پنجم اسفند 1392| 18:41|asal|


نمی دونم چرا همینجوری نشستم و میذارم وقتم تلف بشه!!! درس هم که نمی خونم...تو بیمارستانم که کاری ندارم و فقط وقتم همین جوری تلف میشه...مثلا دیروز سه ساعت فقط با بچه ها نشستیم تو کتاب خونه و حرف زدیم...فقط لطف کردیم و یه 20 مین رو یه کیس کار کردیم و تشخیص افتراقی دادیم..اونم چه تشخیصایی...هر کدوممون یه نظر میدادیم!!! البته با بیان های متفاوت والا در اصل یکی بود!!!

این دو روزی که رفتم بیمارستان شباش فقط بین من و محمد بحث بود ...همین!!! من هیچ وقت از اون دخترای حساس نبودم . دوس ندارم باشم..از این که ادم همسرشو محمدود کنه هم خوشم نمیاد...ولی خب دیروز و روز قبلش رفتاری محمد و که دیدم باعث بحث بینمون شد!!! نه خواستم رفتارای محمد و زیر نظر بگیرم نه دنبالش بودم که ببینم چیکار می کنه این و خودشم خوب میدونه!!! اگه بچه های ما چندین بار اومدن و رفتن ولی من فقط مواقع ضرور از پشت میز بلند شدم و رفتم بیرون که نه محمد نه اطرافیانش فک نکنن من بهش بی اعتمادم!!! این که به محمد اعتماد دارم بحثش جداست ولی خب حقم داره بعضی از رفتاراشو که به نظرم اشتباه رو تذکر بدم و بدتر از این اینه که محمد نمی خواد بپذیره!!! دیروز یکی از بچه های استاجر!!! پشت سر محمد راه افتاده و هی یه کلمه رو تکرار می کنه...دلم می خواست بزنم تو گوشش نه به خاطر حرفایی که با محمد می زد به خاطر این که شان دختر بودن و زیر سوال برده بود!!!!

بد جوری تو فاز خوابم و دلم می خواد هی بخوابم!!!

این مدتی که داداشی اینجا بود همش شام دعوت بودیم ..یه مهمونی بود یا شب نشینی یا تو تفریح بودیم....خیلی خوب بود!!! الانم که داداشی رفته و من کلی دلم براش تنگ میشه!!! براش ارزو می کنم این ترم اخرشو هم با خوبی تموم کنه!!! بعد یه ارشد خوب یه جای خوب تر قبول بشه!!!!

دیروز تو پاویون  من داشتم حرف میزم ...یهو یه خانمه که تازه قیافشو دیده بودم نگام کرد و گفت ببخشید اسم شما چیه؟؟ منم گفتم عسل!! بعد فامیلیمو گفت!! جا خوردم...بعد راهنمایی کرد گفت 7 سال پیش مسابقات پینگ پنگ یادته؟؟ تا گفت ذهنم جرقه زد و گفتم تو نازیلایی!!! کلی با هم حرف زدیم از بقیه بچه خبر گرفتیم...دانشجوی پزشکی همدان بود و یه ترم دانشگاه ما مهمان گرفته بود!!!

پ ن:

پرونده دندان پزشک شدن محمد که نزدیک 1.5 باز شده بود....و من کلی انتظار کشیدم بابتش بالاخره بسته شد!!! و من و محمد قیدشو دیگه زدیم!!! البته شاید من ساده دل بودم که بهش فک می کردم...الان که خوب فکر می کنم میبینم چه بچه ای بودم که تو ذهنم همچین گزینه ای بود...خیلی سخته بفهمی 1.5 با توهم زندگی کردی!!!

|پنجشنبه یکم اسفند 1392| 11:59|asal|

MisS-A